==== داستان کوتاه 2 ==== - * - 02 خرداد 1391,ساعت 08:04:43

_-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_



جدیدترین پست ها
موضوع : حرف دل
متن : تقصير منتقدير بود يا تقصير احساس من كه از جزيره  تنهايي ، از  فضاي خاكست...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shadi.shadi        تاریخ : امروز، ساعت 00:42:01
موضوع : بیا تو و خودت رو همه جوره معرفی کن (2)
متن :  ميخام خودمو معرفي كنم .. منم ... اسمم شاديه ... يعني اسم مجازيم اينه .. دوست...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shadi.shadi        تاریخ : امروز، ساعت 00:39:28
موضوع : _-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_
متن : منم با پدیده موافقم بار اول چون اولین دیداره یک روزه باشه بهتره منم میت...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط a471847        تاریخ : ديروز، ساعت 22:07:08
موضوع : دلت برای چی، کجا، چه کسی، چه روزی و..... تنگ شده
متن : نوشته: shabpare در ديروز، ساعت 14:30:27 شما خودت دلت واسه چی کجا و... تنگ شده؟ستا...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 15:45:59
موضوع : تبریکات و تسلیت ها "4"
متن : نوشته: shabpare در ديروز، ساعت 15:11:41 ینی تو کلا همش باید من یه جور دیگه به دل...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 15:39:22
موضوع : • مناجات •
متن : دلم گرفته بود/هست..من روزها دلم گرفته بود و دلخوشکنک های زندگیم کم بودن/...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shabpare        تاریخ : ديروز، ساعت 15:30:02
موضوع : شعرهای بلند و کوتاه (4)
متن : تمام درد من اين استكه مي دانم براي داشتن تو به زمين آمده امهمين تو كه بر...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 15:24:00
موضوع : اخبار سیاسی
متن : + حمله شدید مطهری به عملکرد مشایی و احمدی​نژاد : با این تفکرتان درباره ...
در اخـــبــار عــمــومــي
توسط shabpare        تاریخ : ديروز، ساعت 15:15:35
موضوع : ورود جوگیران ممنوع حتی برای شما دوست عزیز
متن : نوشته: سینا در 31 ارديبهشت  1391,ساعت  16:25:14ياد جواني بخير عجب پستهاييچه حو...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 14:46:44
موضوع : متن اهنگ مورد علاقه ات رو بنويس
متن : هنوزم دستای گرمت جای امنی واسه گریه ستو قشنگی مثل بارون من دلم پر از گل...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 14:44:18
موضوع : شعرهای من
متن : شادی جان شعرت خیلی با احساس بود که دختر!"وتير مي كشد تنم چه درد بي نشانه ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shabpare        تاریخ : ديروز، ساعت 14:27:30
موضوع : فال حافظ و ساده دل
متن :  كي شعر تر انگيزد  حاطر كه حزين باشد /يك نكته ازاين معني گفتيم وهمين باش...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 14:11:15
موضوع : سخنان بزرگان (2)
متن : همه از مرگ می ترسند ؛ من از زندگی سمج خودم (صادق هدایت – زنده بگور)
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : 31 ارديبهشت 1391,ساعت 15:56:07
موضوع : فقط بگو
متن :  خریدار ندارد ... دلی کـــه برایت " لک " زدہ است !.!.!
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط ایسان        تاریخ : 25 ارديبهشت 1391,ساعت 20:24:40
موضوع : ==== داستان کوتاه 2 ====
متن : قلب کوچولومن قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولوآنقدر از این داستان نادر ا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : 20 ارديبهشت 1391,ساعت 15:42:06

صفحه: [1] 2 3 4 ... 6   بالا
موضوع: ==== داستان کوتاه 2 ====  (دفعات بازدید: 3218 بار) ابزارهاي تاپيك جستجو
0 كاربران و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
05 شهريور 1390,ساعت 09:32:34
در:
شالیزه
مدیـر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2453


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
==== داستان کوتاه 2 ====



دوستای خوبم ادامه داستانهای کوتاه رو اینجا بذارید


 o94 o94 o94 o94 o94 o94





مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ZAGHI

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط شالیزه »

اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
05 شهريور 1390,ساعت 15:03:08
پاسخ #1 در:
khalo.1367
تشكر
-اهدا شده: 173
-دريافت شده: 187


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 18
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 225
Loving son
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====
تمنا
مريد به استادش گفت: تمام روز را به چيزهايي انديشيدم كه نبايد بينديشم، به تمناي چيزهايي گذرانده ام كه نبايد تمناشان را مي داشتم، و به كشيدن نقشه هايي كه نبايد مي كشيدم. استاد، مريدش را برد تا در جنگل پشت خانه اش قدم بزنند. در ميان راه، به گياهي اشاره كرد و از مريدش پرسيد نام آن را مي داند يا نه. مريد گفت: بلادونا؛ هر كس از برگ هايش بخورد، از پا در مي آيد. استاد گفت: اما نمي تواند كسي را بكشد كه فقط تماشايش مي كند. به همين ترتيب، تمناهاي منفي نمي توانند هيچ آسيبي به تو برسانند، اگر به خودت اجازه ندهي كه فريفته شان بشوي.

برگرفته از كتاب « مكتوب » نوشته ي « پائولو كوئليو »






I love all the people of the world

خارج شده است
05 شهريور 1390,ساعت 16:11:33
پاسخ #2 در:
khodam.tanha.delam
تشكر
-اهدا شده: 228
-دريافت شده: 307


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 85
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 294
به امید چتر فردایت خیس بارانم هنوز.
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====
دید كاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد كه در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد.

لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یك درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی.

رعیت گفت: امکان ندارد! من با این کاسه تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. كاسه ام فروشی نیست.

 




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

anders

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه رو شوم که می شوم مهم نیست . مهم این است که مرگ یا زندگی من چه اثری بر زندگی دیگران داشته باشد

خارج شده است
06 شهريور 1390,ساعت 17:11:36
پاسخ #3 در:
ZAGHI
تشكر
-اهدا شده: 706
-دريافت شده: 686


دیگه راه افتاده
*
محبوبيت : 40
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 563
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد.
كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس
برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم
گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث
عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما ... الاغ هر بار خاك های
روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا
می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده
به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد
تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت كشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...
مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب
داریم،
اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند
و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

anders

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



يادم رفت فراموشت كنم پدر جان

خارج شده است
07 شهريور 1390,ساعت 12:16:02
پاسخ #4 در:
arashro
تشكر
-اهدا شده: 987
-دريافت شده: 437


زده به سیم آخر
*
محبوبيت : 148
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 666
همه شب خواب بینم خواب دیدار
گهواره روشن
گهواره روشن

از در نیمه باز آپارتمان که وارد شدم تصویر گرگ و میش خانه قلبم را فشرد چرا همه جا در سایه فرو رفته بود؟ چرا هیچ کس اینجا نبود؟ اثاث خانه وجود کودکی را فریاد میزد.
از صندلی کودک کنار آشپزخانه گرفته تا اتاق بچه و لگن کنار دستشوئی همه و همه گویای وجود کودکی خردسال بود، اما خودش کجا بود؟

کجای دالانها پنهان شده بود؟ پس چرا صدای بلند خنده اش نمی آمد؟
تصویرهای ساکت ولی خندان او روی دیوارها دلم را لرزاند، چرا خندۀ این کودک بی صدا بود؟ چرا هیچ نمی گفت؟ چرا تصویرها این چنین خیرۀ من بودند؟ چرا صدایم می کردند؟ من کجا بودم، که بودم، اینجا چه می کردم؟

این کودک که بود که در تصویرها مرا صدا می کرد؟

ناگهان دردی در وجودم پیچید چیزی زیر پایم له شد، خم شدم، تکه ای از اسباب بازی کودک پایم را به درد آورده بود، با لبخند خواستم اسباب بازی اش را پس بدهم، اما کودک خندان روبه روی من تصویر قاب شدۀ روی دیوار بود.

از دالان که گذشتم دری نیمه باز مرا به سوی خود می خواند شاید می گفت بیا داخل من جواب سؤالهای تو هستم، از در که رد شدم اتاق کودک روبه رویم بود.
از پنجره جغدی شوم سایه بر اتاق انداخته بود تخت کودک خالی بود اما ...

کنار تخت روی زمین تابوتی سپید با پرهای زیبای ققنوس زینت داده شده بود و رختخوابی از پر قو که کودکی در آن آرمیده بود؛ یا شاید به خواب ابدی رفته بود! جغد شوم بر پنجره کوبیده شد، صدای شکستن شیشه مرا به خود آورد! چه می دیدم؟!

این کودک آرمیده در تابوت طفل من است! وای ... وحشت در وجودم پیچید، زانوانم خم شد، پیکرم در وجودم شکست؛ کنار تابوت زانو زدم، خواستم دست ببرم تا نوازش کنم صورت طفلکم را که ناگهان کودک درون تابوت به گریه افتاد!

از خواب پریدم کودک در گهواره بود نه در تابوت!

لبخند خوشحالی لبانم را گشود، سینه ام سنگین شد، شادی دستانم را به گزگز انداخت، سینه ام سوخت، قلبم از شادمانی نزدیک بود بایستد!

خواستم کودکم را در آغوش بگیرم و پستان در دهانش بگذارم اما ... دستم بی حرکت کنار بدنم یخ زده بود.


لیلا رحمتیان 21 _اردیبهشت_1389




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

anders

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



یه یادت داغ بر دل مینشانم، ز دیده خون به دامن میفشانم
چو نی گر نالم از سوز جدایی، نیستان را به آتش میکشانم...

خارج شده است
07 شهريور 1390,ساعت 14:39:54
پاسخ #5 در:
anders
مدیر یار
تشكر
-اهدا شده: 531
-دريافت شده: 259


*
محبوبيت : 32
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 158
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.
 
روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد !
 
روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .
 
پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه ها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در
سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))
 
 
نتیجه :
همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ZAGHI

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط anders »

ساعت ها را بگذارید بخوابند,

                                   بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...


                                                                         دکتر شریعتی

خارج شده است
08 شهريور 1390,ساعت 13:35:25
پاسخ #6 در:
anders
مدیر یار
تشكر
-اهدا شده: 531
-دريافت شده: 259


*
محبوبيت : 32
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 158
آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بي قراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعت ها به اقيانوس چشم می‌دوخت تا شايد نشانی از كمك بيابد، اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.
سر انجام نا اميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آن كه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اين جا هستم؟»
آن ها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن
شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

سارینا, ZAGHI, elena, شالیزه

براي اين پست, 4 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط anders »

ساعت ها را بگذارید بخوابند,

                                   بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...


                                                                         دکتر شریعتی

خارج شده است
10 شهريور 1390,ساعت 16:17:51
پاسخ #7 در:
ZAGHI
تشكر
-اهدا شده: 706
-دريافت شده: 686


دیگه راه افتاده
*
محبوبيت : 40
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 563
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====

جعبه کفش

زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از هم پنهان نمی کردند. تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند. روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد! با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید. پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای! پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟ پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام!!!




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

anders, elena

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



يادم رفت فراموشت كنم پدر جان

خارج شده است
16 شهريور 1390,ساعت 00:32:20
پاسخ #8 در:
ZAGHI
تشكر
-اهدا شده: 706
-دريافت شده: 686


دیگه راه افتاده
*
محبوبيت : 40
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 563
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====
اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

توی دادگاه منتظرتم...




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

anders, شالیزه

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



يادم رفت فراموشت كنم پدر جان

خارج شده است
16 شهريور 1390,ساعت 10:41:53
پاسخ #9 در:
شالیزه
مدیـر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2453


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====
روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی
را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.
فرشته گفت: این سه امتیاز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم.
فرشته گفت: این هم یک امتیاز.
مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: این هم دو امتیاز.
مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!


 




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ZAGHI

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
16 شهريور 1390,ساعت 18:47:02
پاسخ #10 در:
ZAGHI
تشكر
-اهدا شده: 706
-دريافت شده: 686


دیگه راه افتاده
*
محبوبيت : 40
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 563
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====
دلقک

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم

پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود

مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

anders

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



يادم رفت فراموشت كنم پدر جان

خارج شده است
16 شهريور 1390,ساعت 23:54:14
پاسخ #11 در:
anders
مدیر یار
تشكر
-اهدا شده: 531
-دريافت شده: 259


*
محبوبيت : 32
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 158
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====
ماجرای ملا و شراب فروش!



سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد .
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید.
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست!
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند!
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم سخن هر دو را شنیدم :؟!

یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند!
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد...!


"پائولو کوئیلو"




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ZAGHI, شهره, khalo.1367, گلوريا

براي اين پست, 4 كاربر تشكر كرده اند



ساعت ها را بگذارید بخوابند,

                                   بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...


                                                                         دکتر شریعتی

خارج شده است
18 شهريور 1390,ساعت 19:45:48
پاسخ #12 در:
ZAGHI
تشكر
-اهدا شده: 706
-دريافت شده: 686


دیگه راه افتاده
*
محبوبيت : 40
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 563
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====
نگاهی به درون خود
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.

این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و گفت: " شام چی داریم؟"

و این بار همسرش گفت: "مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"

"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!"




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

khalo.1367, anders, موسوی

براي اين پست, 3 كاربر تشكر كرده اند



يادم رفت فراموشت كنم پدر جان

خارج شده است
22 شهريور 1390,ساعت 01:01:24
پاسخ #13 در:
ZAGHI
تشكر
-اهدا شده: 706
-دريافت شده: 686


دیگه راه افتاده
*
محبوبيت : 40
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 563
پاسخ : ==== داستان کوتاه 2 ====
هدفم گم شد!

نمی‏دانم داستان پيرمردى را شنيده‏ايد كه می‏خواست به زيارت برود اما وسيله‌‏اى براى رفتن نداشت. به هر حال يكى از دوستان او، اسبى برايش آورد تا بتواند با آن به زيارت برود.

يكى دو روز اول، اسب پيرمرد را با خود برد و پيرمرد خوشحال از اينكه وسيله‏‌اى براى سفر گير آورده، به اسب رسيدگى میكرد، غذا می‏داد و او را تيمار می‏كرد. اما دو سه روز كه گذشت ناگهان پاى اسب زخمى شد و ديگر نتوانست راه برود.

پيرمرد مرهمى تهيه كرد و پاى اسب را بست و از او پرستارى كرد تا كمى بهتر شد. چند روزى با او حركت كرد اما اين بار، اسب از غذا خوردن افتاد.

هر چه پيرمرد تهيه می‏كرد اسب لب به غذا نمی‏زد و معلوم نبود چه مشكلى دارد. پيرمرد در پى درمان غذا نخوردن اسب خود را به اين در و آن در می‏زد اما اسب همچنان لب به غذا نمی‏زد و روز به روز ضعيف‏تر و ناتوان‏تر میشد تا اينكه يك روز از فرط ضعف و ناتوانى نقش زمين شد و سرش خورد به سنگ و به شدت زخمى شد.

اين بار پيرمرد در پى درمان زخم سر اسب برآمد و هر روز از او پرستارى می‏كرد. روزها گذشت و هر روز يك اتفاق جديد براى اسب مى‌‏افتاد و پيرمرد او را تيمار می‏كرد تا اينكه ديگر خسته شد و آرزو كرد اى كاش يك اتفاقى بيفتد كه از شر اسب راحت شود.

آن اتفاق هم افتاد و مردى كه اسب پيرمرد را ديد خواست آن را از پيرمرد خريدارى كند. پيرمرد خوشحال شد و اسبش را فروخت.

وقتى صاحب جديد، سوار بر اسب دور می‏شد، ناگهان يك سؤال در ذهن پيرمرد درخشيد و از خود پرسيد من اصلاً اسب را براى چه كارى همراه خود آورده بودم؟ اما هر چقدر فكر كرد يادش نيامد اسب به چه دليلى همراه او شده بود!

پس با پاى پياده به ده خود بازگشت و چون مدت غيبت پيرمرد طولانى شده بود همه اهل ده جلو آمدند و به گمان اينكه از زيارت برمی‏گردد، زيارتش را تبريك گفتند! تازه پيرمرد به خاطر آورد كه به چه هدفى اسب را همراه برده و اهالى ده هم تا روزها بعد تعجب می‏كردند كه چرا پيرمرد مدام دست حسرت بر دست می‏كوبد و لب می‏گزد!!




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

anders, گلوريا

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



يادم رفت فراموشت كنم پدر جان

خارج شده است
26 شهريور 1390,ساعت 21:41:39
پاسخ #14 در:
anders
مدیر یار
تشكر
-اهدا شده: 531
-دريافت شده: 259


*
محبوبيت : 32
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 158
"7%"
"7%"

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"**
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛
مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛
و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!** **
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.
به نظرقحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود
و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند.
اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..**
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"** **
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد.
آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!**
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند.
مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"** **
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد!
می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"** **


تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد.ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید،
این پیام را با تیتر "7%" ارسال كنید**
من جزء آن 7% بودم!
و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی, farshad2009, khalo.1367, گلوريا, ZAGHI

براي اين پست, 5 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط anders »

ساعت ها را بگذارید بخوابند,

                                   بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست...


                                                                         دکتر شریعتی

خارج شده است
صفحه: [1] 2 3 4 ... 6   بالا
GoogleTagged:

 
پرش به :  

تاپيک هاي مشابه
عنوان نويسنده پاسخ ها مشاهده آخرين ارسال
شعر های بلند و کوتاه ادبـــی - مــذهــبــی « 1 2 ... 51 52 » MeMoL 765 29062 آخرين ارسال 20 مرداد 1389,ساعت 15:54:27
توسط رضا
شعرهای بلند و کوتاه ( 2 ) ادبـــی - مــذهــبــی « 1 2 ... 65 66 » منصور 978 23200 آخرين ارسال 25 اسفند 1389,ساعت 22:06:23
توسط گلوريا
شعر های کوتاه و بلند جهان ادبـــی - مــذهــبــی « 1 2 » غزل فروش 24 1585 آخرين ارسال 27 خرداد 1390,ساعت 01:49:00
توسط ZAGHI
**اشتباهات داوري در فوتبال** ورزشی 12345678 9 460 آخرين ارسال 01 تير 1390,ساعت 22:57:45
توسط haj ali
Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.16 | SMF © 2006-2011, Simple Machines
هاست تالار گفتمان ساده دل توسط ایران مدرن پشتیبانی می شود. | Sitemap
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!


Google اين صفحه را ديده است 23 ارديبهشت 1391,ساعت 03:50:24



آخرین ارسالها
آخرین ارسالها