خاطرات عاشق شدن آقا مهدی (داستان واقعی) - * - 03 خرداد 1391,ساعت 18:45:29

_-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_



جدیدترین پست ها
موضوع : ♥♥کــــودکــــانــــــــه♥♥
متن : شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .من ده سالم بود ازین دوچ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 18:38:39
موضوع : متن اهنگ مورد علاقه ات رو بنويس
متن : بن بستبه من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشههنوزم بیـن ما شاید یه حـس تـا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 18:31:30
موضوع : حرف دل
متن : نگاه نکنین متنش زیاده - البته اگه عین من حال خوندن متنای زیاد رو ندارین ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 18:03:23
موضوع : ليلة الرغائب (شب آرزوها)
متن : قدیمترا میخواستم توی تک تک آرزوها و فکرات باشم؛یا اگه نیستم لااقل بدون...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 17:28:06
موضوع : شعرهای بلند و کوتاه (4)
متن : دیرگاهیست که تنها شده امقصه غربت صحرا شده اموسعت درد فقط سهم من استباز ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : امروز، ساعت 16:55:27
موضوع : _-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_
متن : نوشته: علی 1360 در امروز، ساعت 12:25:50 .....دختر خانم ها مطمئناً نمی توانند در ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط آنارايا        تاریخ : امروز، ساعت 15:35:49
موضوع : ناامیدی تنها یک گناه است؟
متن : امید در کنار نا امیدی رنگ میگیره ؛ مثلا باید به یک جریانی کاملا و با دل ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 15:29:35
موضوع : •فروغ _ زنی تنها در آستانه فصلی سرد!•
متن : ناگفته هايي از فروغ  در حوزۀ سينماـ پيوندفيلم(يك آتش)كه در سال ۱۳۴۱ در ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : امروز، ساعت 15:16:37
موضوع : پاسخ : شعر هاي خنده دار
متن : ياهوهي گفتند: پدرومادرها!مراقب باشيداينترنت چيز بدي استماهواره خطر دا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : امروز، ساعت 14:56:49
موضوع : **اشتباهات داوري در فوتبال**
متن : پیش مییاد؛به دل نگیرین؛‏)‏
در ورزشی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : امروز، ساعت 12:50:12
موضوع : خواننده های ایرانی
متن : احسان خواجه امیری به همراه همسرش شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا ب...
در گـــالـــري عــكـــس
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 04:25:06
موضوع : تذکری به خودم
متن : باید یاد بگیرم چه حرفی بزنم ؛ قبل از گفتن هر حرفی خوب فکر کنم تا مبادا ن...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 03:54:40
موضوع : • مناجات •
متن : و ما برای عروج به آسمان آفریده شدیم ، خدایا زمین گیر شدنم را مپسند . . .
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 03:31:18
موضوع : 1400 صلوات براي .............
متن : درود بر دوستای خوبم شادی عزیز قبل از هر حرفی واقعا متأسفم به خاطر دوست ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 02:48:24
موضوع : مکالمه های شما...
متن : یه وقتایی ماها توی روز مکالمه ها و گفتگوهای جالبی داریم...بعد یه مدت یام...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shabpare        تاریخ : ديروز، ساعت 22:49:33

صفحه: [1]   بالا
موضوع: خاطرات عاشق شدن آقا مهدی (داستان واقعی)  (دفعات بازدید: 1802 بار) ابزارهاي تاپيك جستجو
0 كاربران و 2 مهمان درحال دیدن موضوع.
31 خرداد 1387,ساعت 22:43:47
در:
فرنوش
تشكر
-اهدا شده: 10
-دريافت شده: 38


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 63
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 197
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
خاطرات عاشق شدن آقا مهدی (داستان واقعی)

این خاطرات مربوط به آقا مهدی هست که در سایت نگاه نو نوشته است

من وقتی خوندم خوشم اومد و با اینکه مربوط به پارسال بوده برای شما هم اینجا میزارم تا بخونید (من عینا متن رو کپی میکنم)



قسمت اول (وقتیکه من عاشق میشوم ! )

عشق من شقایق


یادمه وقتیکه وارد دانشگاه شدم ، یه پسر خجالتی ، قد بلند و آرمانگرا بودم که آروزهای زیادی داشت و برای بدست آوردن آرزوهاش هرشب رویاپردازی های زیادی میکرد .

پسری با ابروهای پرپشت ، تیپی کلاسیک و زیبا و درظاهر خودنما و مغرور و متکبر و در درون بسیار مذهبی و درون گرا و احساساتی ؟ !

روزهای اول دانشگاه خیلی برایم سخت بود چون نه تا اون روزها تجربه معاشرت باکسی را داشتم و نه با هیچ جنس مخالفی آشنا بودم جز دخترهای همسایه و فامیل !

درثانی بسیار هم مذهبی بودم و با یک پارادوکس شدید در درونم روبرو بودم که نمیتونستم رابطه با جنس مخالف را بدرستی تعریف کنم ، لذا همیشه از دخترها دوری میکردم و دخترهای دانشگاه هم منو یک مرد مغرور و زن ستیز میدونستن حتی گاهی میشنیدم که پشت سرم گفته اند که من زیادی کلاسم را بالاگرفتم که به اونا محل نمیگذارم ؟! در صورتیکه اصلا این حرفا نبود و قضیه چیز دیگری بود . ( ادامه داستان رو بخونین تا حالیتون بشه ! )

با همین پاردوکس ها چند ترمی را دست و پنجه نرم کردم که یهو ترم سوم که رسیدم دیدم عاشق شدم !

الله اکبر ، چه چشمایی ، چه اندامی ، چه نگاه دلنشینی داشت واسم ؟

تو نگوفتی ، میگی سی قدرت لیلی از درون کتاب نظامی گنجوی بیرون پریده اومده جلویه چشمایه من ظاهر شده !

تویه عمرم دختری به این زبایی و با این کمالات ندیده بودم ( توضیح : منظور احساسات آن زمانه نه حال )

نمیدونم چی شد که عاشقش شدم ولی فقط همینو یادمه که روزا به عشق، معشوقم میرفتم سر کلاس و از دور می پائیدمش، اولا اسمشو هم نمیدونستم با اینکه چند ترم همکلاسیم بود بعدها فهمیدم که اسمش شقایقه !

عشق love

دختر با نمک و دلنشینی بود، از یه خونواده اعیونی کرمان بود و ظاهری معصومانه ای داشت !

اون روزها شدیدا احساس میکردم که اونم منو دوست داره چون نگاه های عاشقونه زیادی به من میکرد.

کار منو اون این شده بود که روزها میرفتیم توی کلاس و همدیگه رو می پاییدیم ولی هیچ کدوممون جلو نمیرفتیم ؟ و جرات نمیکردیم سره صحبتو باز کنیم ؟ !

دلیلش هم این بود که من به دلیل اینکه خیلی زیاد عاشقش شده بودم همیشه دست و پامو گم میکردم و هروقت هم که به چند متریش میرسیدم تپش شدید قلب میگرفتم ! ( نخند بی جنبه ، بقیه رو بخون ! )

تازه از اینها گذشته من یک دانشجوی بمی بودم که تویه یک زلزله هولناک خیلی چیزهاشو از دست داده بود و تو اون شرایط بایک خانواده متوسط مرفح که همه دغدغه اش بازسازی مالی و مسکنی و روانی اش بود تا به زندگی عادی خودش مانند قبل از زلزله برگرده، اضافه کردن یه عضو دیگه خیلی سخت بود، اون هم از یک خانواده مرفه تر از خودمان.

البته اینو هم بگم که وضع مالی خونواده ما اونقدرا هم بد نیست اما هرچی که باشیم به اندازه متوسط مرفح میرسیم و نه مرفح و ثروتمند، حال با این اوصاف و تحقیقاتی هم که من کرده بودم و مقایسه ای که بین خودم و اون میکردم، مطمئن بودم اون سد همیشگی که معمولا تویه داستانهای عاشقونه زیاد شنیدیم که پدر پولدار همیشه مخالفه، برایه من هم یه معضل بزرگ شده بود.

ازیک طرف نمیخواستم تویه اون کوران بازسازی، یک بارماضاد رو به خونوادم تحمیل کنم و از یک طرف دیگه حتی درصورت اقدام هم کار به این سادگیا نبود و با همه این مشکلات هنوز به یه شناخت درست هم از طرفم نرسیده بودم که بخوام تصمیم نهایی ام رو بگیرم !

خدا هیچ کسی رو تویه این شرایط گیر نیاندازه خیلی جانکاهه که کسی رو دوست داشته باشی اما نتونی بری جلو و باهاش حرف بزنی و عشقتو بهش ابراز کنی، واقعا که اگر کسی تویه عمرش هزاران گناه هم کرده باشه همین یک درد میتونه کفاره همه گناهانش تویه دنیا محسوب بشه ( اونایی که تا حالا عاشق شدن این حرف منو خوب میفهمن )

خلاصه همه این عوامل دست به دست هم دادند که تصمیم بگیرم فراموشش کنم، چون شبا باخودم مینشستم و فکر میکردم که بابا نه فعلا کاری دارم که بتونم دارمدی داشته باشم تا اقدام کنم، نه پشتیبانی دارم که بتونه حمایتم کنه، نه حاضرم ریسک کنم و برم جلو و حرفمو بزنم چون خیال میکردم این تنها شانسمه و اگه نه بگه و بزنه تویه ذوقم دیگه نابود میشم هم تویه درونم و هم تویه دانشگاه و نه شرایط خونوادگی اون بنده خدا امکان اینو بهم میداد که تا اقدام کنم به نتیجه برسم و اگر هم میکردم میبایست طوری برنامه ریزی کنم که یک جنگ درون خونوادگی طراحی کنم که دختره این قدر روی خونوادش فشار بیاره که اونا از سر ناچاری تسلیم بشن ؟ ! کاری که دیده بودم خیلی ها کردن ولی نتیجه نگرفتن ! ( البته منظورم از نتیجه در درازمدته نه کوتاه مدت )

نمونش دختر عمم بود که پدرش فرماندار یه شهری بود و کلی دغدغه کب کبه داشت اما خواستگارش یه جوون ساده از قشر متوسط بود که اتفاقا دختر عمم خیلی دوسش داشت اما خونواده ما مخالف بودن چون پسره نه کار درست و حسابی داشت ، نه مدرک درست و حسابی و نه پول پله ای و فقط تنها تخصصش کامپیوتر بود که وجه مشترک دختر عمه من با اون بود و مسبب دوستیشون شده بود که نهایتا با جنگ دختر عمم با خونوادش اونا با هم ازدواج کردن و خونواده ما علی رغم میل باطنیشون در ندادن دختر به این آقا ، تسلیم شدن ، اما این پرده آخر ماجرا نبود و از فردای روز بعد از ازدواج کشمکش ها و تحقیر ها شروع شد، به طوریکه دختر عمه بیچاره من با شوهر بیچاره تر از خودش مجبورشدن از کرمان خودشونو به تهران منتقل کنن تا دیگه ریخت و قیافه هیچ کدومشون رو نبینن، اون هم به این دلیل که شوهر بیچاره دختر عمه ما هرجا میرفت تحقیرش میکردن و تویه سرش میزدن و این هم به ایشون فشار وارد میکرد و هم به دختر عمه ما و هم به کل خونواده چون همیشه بینشون درگیری بود و نهایتا فشارها روی اون دوتا جوون بدبخت بود و با اینکه هر دوتاشون آدمهای خوبی بودن، هیچ اجرو قربی در خونواده براشون قائل نمیشدن، به طوریکه دختره عمه من تا قبل از ازدواجش سوگولی فامیل بود و خواستگراش همه از مقامات بلند پایه و مهندس و …. بودن و خیلی هم عزت داشت اما بعد از این ماجرا حتی به اندازه یک 100 تومنی هم نه ارزشی براش قائل بودن و نه عزتی، شاید در نظر اول این خیلی بی رحمانه به نظر بیاد ولی عاقلان میدانند که در یک خونواده که همه اش دکتر و مهندسنو مقام دولتی و غیر دولتی دارن، سوگولی خونواده بیاد با یه جوون پاپتی ازدواج کنه که هیچ پشتیبانی برای خوانواده محسوب نمیشه که هیچ بلکه سرباری هم هست که هم ریختشو تحمل کنن و هم مجبوربشن حمایتش کنن، نتیجه جز این نمیشه !، شاید اگر شوهر دختر عمه من که اتفاقا خیلی هم باهاش رفیقم و دوستشم دارم چون بسیار جوون پاک و مخلصیه، میرفت یکی هم قباره خودش میگرفت اصلا هیچ کدوم از این مشکلا واسش پیش نمیومد که هیچ کلی هم عزت داشت و اجر و قرب و از زندگیش هم لذت میبرد و به مهلکه نمیافتاد. ( دوستان عزیز توجه کنید که معیار سخن من شخصیت افراد نیست چون حتی معتقدم ایشون از نظر شخصیتی خیلی هم به دختر عمه من و پدر و مادرش سرداره اما معیار شیوه و سلوک زندگیست که متفاوته و مشکل ایجاد کرده )

خوب بگذریم، این مثالو زدم که دوستان بدونین که جنگ انداختن تویه یه خونواده برای رسیدن به دختر یا پسرشون هرچند که در کوتاه مدت نتیجه بخشه ( اگر هردونفر محکم وایستن ) اما راهـکار درستی نیست چون 80% ازدواج هایی که اینطوری درس شدن نتیجه خوبی در درازمدت ندادن جز جدایی خونواده ها، جروبحث های بین زن و شوهر که تو فلانی و تو عله ای و … و ناراحتی و اعصاب خوردی، اینو من نمیگم بلکه همه آسیب شناسان و جامعه شناسان و روانشانسان هم بهش اعتقاد دارند، دلیلش هم اینه که انسان به خونوادش زندس، اگر که بخواد برای رسیدن به چیزی از روی خونوادش رد بشه، خوب مثلما باید خیلی امتیازهای اونو از همون اول برای خودش خط بزنه، مثلا همان حمایت خونواده ها، معاشرت با اقوام و آشنایا و ….. خیلی چیز های دیگه که به نظر من باعث میشه که تویه فرهنگ و سنت ایرانی، آدم بی خونواده تبدیل به یه آدم تنها و رنجدیده بشه، چون هیچ اتکایی نداره و هیچ دلخوشی هم براش نمی مونه .

شاید دو سه سال اول خوش بگذره واسشون اما از سال سوم به بعد دیگه نمی تونن دوام بیارن و یا باید منزوی بشن یا برگردن به آغوش خونوادهاشون ( اونم با کلی بد بختی طلاق و طلاق کشی و حالا اگه شانس بیارن صلح و دوستی ) ، چون آدم هرچقدر هم که اجتماعی باشه و برونگرا و هزاران دوست و آشنا اطرافش باشه بازم نمیتونه بگه هیچ نیازی به خونواده ندارم، چون دوست آدم هرکاری هم که بکنه بازم دوست آدمه نه پدر آدم، نه خواهر آدم، نه برادرش، نه مادرش!

تازه جدای از اینها وقتیکه تضاد طبقاتی بین دوخونواده وجود داشته باشه ، هیچ کدوم حاضر نیستن با هم کنار بیان چون بالاتری همیشه پایینتری رو تحقیر میکنه و پایین تری هم خیلی حساس برخورد میکنه، واسه همین در بلند مدت دو طرف که اصل کاری هایه کارن، یا با هم تضاد پیدا میکننو میبرن و یا مجبور میشن یکی از دوخونواده رو خط بزنن و یا در درجه بدترش از هر دوتا ببرن و منزوی بشن و مشخص هم است که نگه داشتن یه خونواده منزوی شده از یه خونواده بزرگ و حمایت شده بسیار سخت تره و حتی اگر دو طرف هم ادمای خوبی باشن این سختی ها و رنج ها و مشکلات کمرشونو میشکنه.

مگه انسان چند سال میخواد عمر کنه که نصفشو در حال رنج کشیدن و دعوا و مرافه صرف کنه و نصفه دیگرشو در حال کهولت و از کار افتاده گی ؟!

اینارو واسه این گفتم که دوستان جوانی که هنوز اول کارن بدونن که چرخیدن چرخ فلک اینجوری نیست که همیشه بر وقف مرادباشه، بلکه آسیاب به نوبته، اگه دختری رو مجبور کنین که با خونوادش دربیوفته حالا چه به قصد خیر و چه به قصد غیرش ( مثله چنبره زدن بروی اموال باباش ) شاید بتونین با بحرانی کردن اوضواع و سوء استفاده از حس پدرانه و مادرانه خونواده ها به قصدتون برسین اما مطمئن باشین هرگز طعم خوش یک زندگی راحت رو که با احترام متقابل و لذت پایداره رو هیچ وقت کسب نمیکنین ( یا اگرم کسب کنید احتمالش بسیار پایینه ) چون از فرداش بابا مامانش میخوان توسرتون بزنن، خونوادشون تحقیرتون کنن و …..

که به نظر من یه مرد چه قدر ذلیل باشه که این همه تحقیرش کنن و بازم بره کلب آستان اون خونواده بشه! و جلوشون واق واق بکنه!

البته اینو هم بگم که همیشه روزگار این همه سیاه نمیشه و این جور وصلتا خوبیهایی هم داره اما نهایتا با مطالعه آمار سرانجامی این خونواده ها در دادسرا ها و مراکز مشاوره درمانی نمیشه اینو گفت که خوبیش بیشتره تا بدیش، چون امار و ارقام و مشاهدات میگه که اکثر مواقع بحران ها و درگیریها و …. که ناشی از تضاد طبقاتیه مشکلات بسیار زیادی را هم برای زوجین و هم برای خوانواداهاشون ایجاد کرده.

در آخر این را هم بگویم که داستان ما ادامه داره و حتما بیایینو قسمتهای بعدیشو بخونین چون اگر عاقلی رند باشید میتونید نکته های خوبی رو از توش بیرون بکشید . ( عجب ! )

امروز هم تا همین جاشو براتون تعریف کردم که یه پس زمینه ای ازش تویه ذهنتون نقش ببنده، مگرنه قسمتهای هیجان انگیزش رو گذاشتم برای بعد ! ( ای ناکس ! )

فکر هم نکنین که چون تا اینجاش سیاه بوده نهایتش هم ناکامی و سیاهیه و همین طور بازم فکر نیکنید که میخوام فیلم هندی واستون تعریف کنم، نه! حتما وقتی دنباله داستانو بخونین متوجه میشین.

فعلا مطمئن باشید که قصه ما راسته راسته و دوغه دوغ نیست ، چون قصدم براین بوده که با نقل این قصه به اون جوونایی که اول کارن کمک کنم که بهتر تصمیم بگیرن چون اون روزهایی که خودم درگیر بودم هیچ کس نبود کمکم کنه و همچنین با باتجربه ها و حرفه ای ها و پیرن پاره کرده ها یه یادی از قدیما بکنیم که هم غصهامونو فراموش کنیم و هم اندکی بر گذشته نگاه و به آینده امیدوار چشم بدوزیم .

خوب دیگه پرحرفی نکنم، برم سحریمو بخورم، تا بعد …
 






در اين باغ پر از عشق پاييز است

خارج شده است
31 خرداد 1387,ساعت 22:48:09
پاسخ #1 در:
فرنوش
تشكر
-اهدا شده: 10
-دريافت شده: 38


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 63
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 197
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
پاسخ : خاطرات عاشق شدن آقا مهدی (داستان واقعی)

قسمت دوم (وقتیکه رقیب پیدا میشود !)

خوب، اولا واسه اون دسته از دوستانیکه این پستو برای بار اول میخونن این توضیحو بدم که این نوشتار، نوشتار خاطرات عشقی منه که میخوام به صورت لخته لخت تعریفش کنم، پس اگه برایه بار اوله که اینو میخونین لطفا قبل از مطالعه اش، نوشتار قبلی رو حتما بخونین تا یک پس زمینه ای از اول ماجرا داشته باشین، مگرنه خوندن این چند خط فایده ای براتون نداره.

قسمت اول ماجرا رو در بالا میتونید بخونید !

دوما، من نمیخواستم به این زودیا قسمت دوم این ماجرا رو بنویسم، اما چه کنم که این قسمت آخر حاجی فتوحی رو دیدم، دوباره هوایی شدم و قلمم گل کرد که حاصلش این شد که میبینین ! ( خدا به خیر بگذرونه )

همون طور که قبلا گفتم، ما یه جوونه چشم و گوش بسته بودیم که وقتی دانشگاهی شدیم با اولین غمزه عاشق شدیم، عشقمونم اسمش شقایق بود، شقایقی که داغ همه عاشقا روی سینشه !

گفتیم که ما عاشق شدیم ولی با دست خالی، عاشق شدیم ولی حیرون، حیرون واسه اینکه نمیدونستیم که چه کنیم، جلو بریم یا عقب بریم ؟

نمیدونستیم ، چون تاحالا این بلا تویه لونمون نیافتاده بود !

و………… گفتیم و گفتیم تا به اینجا رسیدیم که تصمیم به عقب گرد گرفتیم، حال چراش رو هم گفتیم ( خیلیه خوب بابا گفتی گه گفتی ولمون کن ! )

خوب از حالا میخوام ادامشو بگم پس سروپا گوش باشین و موش نشین !!

وقتیکه رقیب پیدا میشود !

اوه اوه ، از تیتیر پیداست که اوضاع خطریه !

بله دوستان بدجور هم خطریه، چون اگه تا اون موقع منه زبون نفهم تنها درد میکشیدم یه خره بدخت ترازخودمم بهم اضافه شد، حالا چه جوری میگم براتون.

تویه اون بحبوهه تضادی که منو گرفته بود و این شقایق خانم به دلیل همون خصلت زن بودنش جرات نمیکرد که قدم اولو برداره و فقط به ما نیگا میکرد و عاشقونه تقاضا میکرد که ” خره بیا جلو ! ” و ما هم داشتیم به ناداری خودمون فکر میکردیمو و مردد بودیم، نگو که رفقیمون، کسی که همیشه کنارمون مینشست هم در این اوان هوایی شده بود .

امین آقا، رفیق شفیق ما، یه پسر ورزشکار با قدی متوسط، شیک پوش، جنتلمن، دخترکش، گرگ بارون دیده و کسیکه همه دخترهای کلاس واسش سروکله میشکستن، یه خانم باز حرفه ای و …… ( خودتون تا آخرش برین )

عاشق شده بود !

حالا امین آقا از کجا سروکله اش پیداشده بود ، خدا عالمه، فقط من اینو میدونم که امین آقا همیشه کنار ما بود و هروقت معشوق به ما بری نشون میداد به امین آقا هم همین طور ! ( ای ناکس )

خوب، فکرکنم هوا دستتون اومد و اون پارادوکس اصلی تویه ذهن شما هم نقش بست، اینکه اصلا آیا معشوق از همون اول به ما گره میداده یا به امین آقا !

اگر عقل درست و حسابی داشته باشین و منو امین آقا رو از نزدیک ببینین فکر کنم تصمیم گیری براتون راحتر میشد ولی چون نمیتونین از نزدیک ببینین و منم میخوام جرتون بدم تا این داستانو تموم کنم یه کلوز آپ اینجا واستون باز میکنم : ( تویه ذهنتون همچنین یه ابر درست کنین و برین تویه فضای سیاه سفید ماجرا، دیالا، نمیشه تنها راه خوندن مقاله همینه …………. مگه با تونیستم مرتیکه ! ………… آهان الان شد ….. )

من درون گرا، امین آقا برون گرا

من لاغر ترکه ای و کنگ فو کار و امین آقا هیکل تنومند ورزشکاری و فتوبالیست

من ذاتا زن گریز و امین آقا خانم باز

من ……. و امین آقا ………

خلاصه منو امین آقا هیچ شباهتی به هم نداشتیم و علم روانشناسی کلاسیک میگه که یه زن در شرایط ایده آل امین آقا رو بر من ترجیح میده چون همه چیزهایی که خانم ها عاشقشن داره و منم باتوجه به خصلت زن گریزم خیلی خصلت های مورد علاقه خانم ها را ندارم ( زود قضاوت نکنین منظورم پست مدرنش نی  بردار ! )

حالا این وسط من بدبخت در اون بحبوهه تضاد بین فراموشی و جلورفتن دچار این پاردوکس ثانویه هم شدم که ” بدبخت بیچاره از همون اول کلاه سرت رفته بوده اون امین آقا بوده که گره واسش میرفته نه تویه خنگ ! ” و این برام خیلی سخت بود، حالا یکی هم نبود بگه چرا واست سخت بود مگه تو نبودی که میگفتی بیخیالش حالا تا پای یکی دیگه اومد وسط دوباره شیر شدی و میگی نه “من میخواستمش ! ” ( الله اکبر بنازم این بشر دوپارو که هیچ وقت از بازی قدرت سیر نمیشه )

ماکه میخواستیم فراموش کنیم ولی چون نمیتونیستیم، چون گلیممون گیر کرده بود، حالا مونده بودیم که آیا اصلا این عشق یه طرفست یا دوطرفه، واسه همین و به دلیل این حس کنجکاوی پدر نامرد میدونو به رقیب واگذار نکردیمو موندیم و جنگیدیم.

یادامه روزهای اولی که امین آقا بو برده بود که منم تویه نخه شقایقم، خیلی با من بد برخورد میکرد، البته طبیعی بود چون فکر میکرد رقیبشم و معمولا دوتا موجود نر که بر سره یه ماده درگیر میشن معلومه که داستان از چه قرار میشه، لذا امین آقا اون اولا میخواست با من سرشاخ بشه اما مردد بود، مرددبود چون اون هم نمیدونست که معشوق ماله منه یا اون و منم تویه ماجرا هستم یا نه ؟!

اونم تویه این توهم اوفتاده بود و اونم مثله من شده بود، درنتیجه میخواست اول خیالش راحت بشه بعد بجنگه !

برایه همین یه روز رک ازم پرسید مهدی جوون تو هم عاشق شدی ؟

فکر میکنید چی بهش گفتم ؟

خوب معلومه گفتم ” آره ”

گفت : ” کی، فلانی ؟ “

گفتم : ” نه پریسا ! ”

اونم بدبخت بیچاره هم یا باورش شد و یا از سره بدبختی خودشو به خریت زد و باور کرد و همین شد که با هم رفیق شدیم.

دوتایی راه افتادیم به سمت خونه و تویه راه هی اون آه میکشید و هی من جواب میدادم، اون برای من از دردهای عاشقیش میگفتو منم برای اون میگفتم، انگار دوتا جسم دریک روح شده بودیم، اصلا انگار نه انگار رقیب همیم! ( چه کودن بودیم نه ! )

امین به من میگفت، مهدی جوون من فقط با تو راحتم تو این دنیا، این حرفا رو فقط تو میفهمی و منم مثله یه سنگ صبور گوش میدادم.

دلم براش می سوخت، من از بچه گی سایه پدر بالا سرم بوده ولی اون نه!

من از بچه گی نیازی به معرکه گیری و خودنمایی نداشتم ولی اون چرا ؟ چون خیلی تنها بود و میخواست خودشو نشون بده !

امینم مثله خودم یه پسره تنها بود، منتها من درونگرا بودم و تویه خودم میریختم اما امین برونگرا بود و سعی میکرد با تیپ زدن و قایفه گرفتن این کارو بکنه.

درسته که رقیبم بود اما رفیقمم بود .

نمیتونستم ببینم رفیقم این همه درمونده شده و به من پناه اورده و از من کمک میخواد و منم کمکش نکنم و در عوض درحقش جفاکنم، چطور میتونیستم برای این عشق لعنتی از روی همه چیز رد بشم؛ پس مردیم به کجا رفته ؟!

امین واقعا باورش شده بود که من عاشق شقایق نیستم چون من بهش گفته بودم عاشقه پریسام و عشقمو کتمان نکرده بودم اما پنهان چرا ! ( حلا پریسا کی بود بماند اون خودش یه داستان دیگه ای داره )

واسه همین بهم اعتماد داشت، خیلی هم داشت، اونقدر که رازهاشو و دردهاشو و هرچی که به هیچ کس نمیتونست بگه رو فقط به من میگفت و از من کمک میخواست ؟ !

مثلا میگفت: ” مهدی چی کار کنم دلشو بدست بیارم، دختره راه نمیده ! هر کاری که میکنم جواب نمیده ”

و منم، میگفتم فلان کنه و عله کن و اونم میکرد .( مثلا تئوری بحران درون خانوادگی را بهش یاد دادمو بهش تاکید کردم از این سلاح تنها برای راه آخر و بعد از تصمیم گیری نهایی با طرف استفاده کن؛ تئوری که خودم اعتقادی به اجراش نداشتم اما وقتی میدیم رفیقم داره از درون میسوزه تنها برای راه آخر جلوی پایش گذاشتم )

واقعا هم از روی صداقت بهش میگفتم و از روی رفاقت و اصلا قصدم این نبود که راه عوضی نشونش بدم و بگم امین این راهو برو تا اون بنده خدا بره و کله پا بشه ( اینو فقط اونایی که رفیقه، رقیب داشتن میفهمن، البته بماند که این روزها همه چی تعطلیه از جمله رفاقت )

خوب، برگردیم سره داستان و این کلوز آپو ببندیم .( پاک کنین ابره رو از تویه ذهنتون ، پاکنین یالا وقت ندارم میخوام ادامشو تعریف کنم !!! )

امیدوارم از این کلوز آپ دستتون اومده باشه که من امینو به خاطره اینکه رفیقم بود خیلی دوست داشتم و به خاطر موقعیت خاصی که در زندگیش داشت نمیخواستم که مقدمات شکستش رو فراهم کنم چون براساس همون حس رفاقتم، نمیتونستم ببینم رفیقم کمرش بشکنه و من خوشحال و خنودن به کامم برسم، اونم به این دلیل بود که معتقد بودم که اگه کمر من میشکست چون من صبرم زیاد بود و از همون بچه گی درونگرا بودمو تویه خودم میریختم دوباره قد راست میکردم ولی این قدرتو تویه امین باهمه ویژگی های مثبت ظاهریش، نمیدیم، لذا نمیخواستم کمرشو بشکنم واسه همین هروقت بهم پناه میاورد، مثله یه رفیق کمکش میکردم و میگذاشتم زیر یه خممو بگیره ! ( میدونم ممکنه باروتون نشه و ممکنه که همین الان بهم بخندینو بگین عجب خر و الاغی هستی تو ! ولی ما بقی رو بخونین دسستون بیاد ! )

با این اوصاف، بازم هروقت شقایقو میدیم و واسم کرشمه میومد نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم، انگار این دیگه ربطی به رفاقت و این جور چیزی ها نداشت این دیگه غریزی بود، لذا جلوی معشوق با هم رقیب بودیم و پشت سره معشوق رفیق، می و میخونه ! ( خنده دار تر از این نمیشه )

دلم میخواست، ولش کنم، بشه ماله امین چون هردوتاشونو دوست داشتم اما اون حس ذاتیم مانع میشد چون مگه میشه ادم عاشق باشه و معشوقشو به دیگری ببخشه !

خلاصه این حس کل وجودمو آتیش میزد و ذره ذره منو از درون میسوزوند که نمیتونستم تصمیم بگیرم که اولا برم جلو یا نرم و دوما رفیق باشم یا رقیب و سوما ایا دوستم داره یا نداره ؟

حالا این وسط به یک حس جدیدم دست یافته بودم و اون هم این بود که شقایق خانم هم این وسط گیر کرده بود.

اون بدبخت هم ( به تصور من ) مونده بود که من یا امین ؟

واسه همین یه روز میومد جلویه من کرشمه میرفت و منو شیفته خود میکرد به طوریکه من از فرط عشق به سمتش حرکت میکردم و اما روز بعد که میخواستم برم بگم که دوست دارم؛ دست رد به سینه ام میزد و با تلخی خودشو به امین نزدیک میکرد، اون وقت اون امین بیچاره فکر میکرد که آهان ماله من شد، پس اونم مثله من تا میخواست بره جلو دوباره یه مشت محکم تویه سینش میزد و میومد طرفه من !

الله اکبر داستان چیه، آخه بالاخره منو میخواد یا امینو ؟

اگه که منو میخواد، پس چرا با امین لاس میزنه ؟ و اگه امینو میخواد پس چرا برای من چشمک میزنه ؟

مگه میشه آدم در آن واحد عاشق دونفر باشه ؟

مگه میشه که آدم عاشق کرمی باشه و بخواد معشوقشو بکشه ؟

دیگه داشتم کم کم تویه این عشقش شک میکردم، این حسی بود که موقع پس خوردن از معشوق بهم دست میداد .

تویه این جور مواقع فقط یکی بود که میتونستم بهش پناه بیارم و اونم کسی نبود جز حضرت حق. مثله حاجی فتوحی میرفتم پیشش ناله و زاری میکردم و ازش طلب میکردم که بده و خلاصم کن و اونم فقط برام پیام میداد که ” نزدیک است که مهری بر دل تو بی افکنیم ”

فرداش با تمام نامیدی از پس خوردن میرفتم دانشگاه و از سره ناراحتی نیگاش نمیکردم اما تویه همین نومیدی اون با چشمانی عاشق منو نگاه میکرد، گویی دوباره مرا یافته بود . این بود که دوباره اوج میگرفتم و تا اوج میگرفتم دوباره سقوط میکردم و هر بار این نوار تکرار میشد.

همین طور یک شیش هف ماهی گذشت دیدم، نمیشه، وزنم 20 کیلو کم شده بود، کارد به استخونم رسیده بود و از بس که کنده بودم به سنگ بستر رسیده بودم.

اونجا بود که ادراکات تازه ای گرفتم و دوباره اوج گرفتم و اونجا بود که در اوج سقوط احساس پرواز داشتم.

رها شدم و به عالم معنایی سفرکرده ام که تا به امروز هنوز از آن برنگشته ام ( ای دروغ گو پیس چه طور داری وبلاگ میویسی ! ) ، گویی یک لحظه همه پرده ها کنار رفت و یکی منو هل داد تو و منکه تا اون موقع فکر میکردم تویه دیرم تازه فهمیدم بیرون بودم و اون نمایی از خیالش بوده و ……

2387556-lg.jpg

تنها جمله هایی که میتوانم در وصف ان اوضاع بگویم این است که

بر دیری و دیاری وارد شدم

شب بود !

از غم تنهایی نعره گاهی یافتم و نعره ای کشیدم

از پشت کوهی صدایی شنیدم

تا بر کوه شدم هزار خطر کردم و مرا هزار خاطر بربود !

تا تفسیر صدارایافتم هزار بار مردم و زنده شدم

هرکس از ذن خود ندایی به من رساند و راهی نشان داد

تا نهایتا راه را یافتم و رهرو شدم

رفتم تا به قله برسم و معشوقم را ببویم و ببوسم

هزار خاطر و خطر دیگر نیز دراین راه برمن وارد شد

تااینکه به نزدیکی بلندی رسیدم ایستادم

ایستادم چون هراس داشتم

هراس از بیتابی

هراس از ناکامی

و هراس از …

ندایی گفت به بالا بیا

بیا و نترس ای عشق من

رفتم و رفتم به سان امتداد این نقطه ها ………………………………..

ورسیدم به ؟؟؟؟؟

دیگر نمیگویم چون نه اجازه دارم و نه رواست که بگویم، زیرا درکش برای شما سخته و تنها کسانی میتوانند و گنجایش و ظرفیت شندینش را دارند که مثله من این راهو اومده باشند و گفتن اینها برای عوام لطفی نداره زیرا حرمتش رو پایمال میکنه و ارزشش رو نقصان میبخشه وسلام . ( ببخشید و باز هم ببخشید از اینجا به بعد رو باید خودتون بیایید و کشف کنید )

تفسیر این سخنان عجیب و غریبمو هرگز نخواهم گفت، اما آسیب شناسی این عشق + ادامه ماجرا و داستانو میذارم برای قسمت های بعد فعلا تویه خماری بمونین که من چی کار کردم . ( اصلا هم فکر نکنین من دیونه شدم یا که ماجرا تموم شده تازه شروع شده ! ومنم در کمال عقل و درکم، اگه باور ندارین بیایینو قسمتهای بعدیشو بخونین اگرم که ندارین خدا به همراهتون منکه مجبورتون نکرده بودم ! )

قربونتون مهدی






در اين باغ پر از عشق پاييز است

خارج شده است
31 خرداد 1387,ساعت 22:52:07
پاسخ #2 در:
فرنوش
تشكر
-اهدا شده: 10
-دريافت شده: 38


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 63
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 197
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
پاسخ : خاطرات عاشق شدن آقا مهدی (داستان واقعی)

قسمت سوم (وقتیکه من در راه عاشقی به ادراکات جدیدی میرسم !)

خوب همین اول بنویسم که اگه برای باره اوله که این داستانو میخونین لطفا قبل از خوندن ادامه ماجرا قسمتهای اول و دوم ماجرا رو از لینکهای زیر بخونین و بعد بیایین ادامه رو بخونین چون در غیر این صورت خوندن این نوشتار طولانی برایتان گنگ و کسالت آورخواهد بود .

وقتیکه من عاشق میشوم ! ( قسمت اول )

وقتیکه رقیب پیدا میشود ! ( قسمت دوم )

طبق عادت گذشته یک خلاصه همین اول براتون مینویسم تا داستانو مرور کنیم :

   1. من یک آدم آرمانگرا و درونگرای خجالتی بودم که در مسئله تماس با جنس مخالف دچار تضارب ارزش ها بودم و نمیتونستم خودمو با جامعه باز وفق بدم و به همین خاطر به شدت منزوی و زن گریز بودم.
   2. با این آرمانگرایی و تجربه های اندک وارده دانشگاه شدم و درگیری درونی ام دوچندان شد.
   3. در همین اوان و در ترم سوم عاشق شدم، به صورتی کاملا ناخواسته، آن هم در بهاری دل انگیز.
   4. به خاطر هزاران مشکل ناگفته و نانوشته نتونستم برم جلو عشقمو ابراز کنم.
   5. در همین اوان سرو کله رقیب پیدا شد و بر مشکلاتم افزوده شد.
   6. اتفاق بر قضیه رقیب رفیقم نیز بود؛ پس اون روحیه علی فردینیم نیز گل کرد و کمکش کردم.
   7. با توجه به اینکه در این تضاد جدید هم گیر کردم که آیامعشوق رقیب را میخواهد یا من را دوچار نوعی دوگانگی رفتار شدم به طوریکه گاهی غریضتا به دنبال معشوقم میرفتم و تصمیمم را میگرفتم تا بروم جلو ولی به محض پس خوردن از طرف معشوق بازمیگشتم به نقطه اول.
   8. در همین اوان راه را برای رقیب باز میکردم اما ناگه متوجه میشدم که معشوق دست از سرم برنمیدارد و امواج مثبت میفرستد پس دوباره روز از نو و روزی از نو.
   9. شش هفت ماهی را در این بلاتکلیفی سیر کردم که ناگاه به ادراکات جدیدی رسیدم.

خوب طبق قول قبلیم، میخواهم ادامه ماجرارو واینکه ادراکات جدیدم چه بودند را در این نوشتار بنویسم و داستانو تمام کنم اما خاتمه نمیدهم چون هنوز یک نوشتار دیگر در نقد تحلیلی و آسیب شناسی این داستان و رساله پیامیه آن برای شما خوانندگان عزیز، منتشر خواهم کرد، پس اگه داستانو پیگیری میکنین حتما اون رو هم مطالعه بفرمایید تا بتونید درک درستی از مطلب پیدا کنین و حاصلی از خواندن این خطوط بیابید.

وقتیکه ادراکات جدید به من میرسند :

خوب، بعد از اون شیش هفت ماهه زجرآور که باعث شده بود 20 کیلو وزن کم کنم و یهویی وزنم بشه 52 کیلو و پوست به استخونم بچسپه و بعد از اینکه از همه چیز ناامید شده بودم و از تکراری شدن اوضاع و نبود راه حلی مناسب به فغان رسیده بودم ناگاه ماجرا رنگ و بویی متفاوت را به خودش گرفت . ( چه طور شد ؟ )

قبل از اینکه بگم چطو شد چندا خط درباره دوران عاشقی مینویسم و بعد ! ( اه چرا اینقدر ازاین شاخه به اون شاخه می پری ؟ )

پاذل عاشقی

موقع شروعه عاشقی معمولا اول ادم از یکی بدش میاد و بهش ظاهرا ناسزا میگه، مثله جریانه ما، که من همیشه وقتی این شقایقه رو میدیدم مسخرش میکردم و با بچه ها دورش میکردم، حالا دلیلش چی بود نمیدونم ولی فکر کنم ادم وقتی عاشق کسی میشه و ازش خوشش میاد اوله کار چون یه حسه حسودی و نا امنی از اینکه بهش نرسه میگیره از طرف ظاهرا بدش میاد و شروع میکنه به اینکه اه این چه قدر زشته و …… که درحقیقیت افعال معکوسند پس هروقت دیدید دختری یا پسری داره جلو رفقاش یکیرو مسخره میکنه مطمئن باشید ته علاقه ای بهش داره و فریبه این ظاهرشو نخورین !

موقعی که آدم تازه متوجه میشه عاشقه طرف شده، درست در اولین فاصله زمانیکه که از معشوقش دور میشه دچار یک نوع حس گمگشتگی میشه و به محض گذشت این فاصله و دیدن دوباره طرف، از طریقه حسه کنجکاوی احساسی که داره برمیگرده و اونو میپاد و نگاهش میکنه و این آغازه ماجراست !

بله از فرداش دیگه نگاهای معنی دار و بارونی شروع میشه، طرف نگاه میکنه به شما و شما خودتونو میزنین به کوچه علی چپ و روتونو برمیگردونین بعد تا طرف روشو برگردوند شما نگاه میکنید به اون و هی این نوار تکرار میشه.

کم کمک حس میکنین که روزها اولین چیزی که بیادتون میاد طرفه، وقتی دارین فیلم نگا میکنین، وقتی دارین کار میکنین ، وقتی از خواب بلند میشین ( که این شایع ترین چیزه ) وقتیکه میخوایین بخوابین ( که این موقع نیز همچنین ) و … و روم به دیوار حتی موقع تخلیه ادرارهم به یاد طرف میوفتین بخصوص موقع فشاراوردن به خودتون ( اه حالمو بهم زدی ! )

حالا دیگه میشه گفت که کلکتون کنده شده و عقلتون زایل گشته، وقتیکه روز های بعد میرین طرفش طپش قلب و اضطراب میگیرین، تا میخواین صداش کنین صداتون میگیره و بالا نمیاد و … تا اینکه میرسین به دوره تخیلی که توش هزار فکر و خیال میکنین و میرین تویه هپروت که ” این کارش میکنم اون کارش میکنم ” و یا ” وقتی بچه هفتممون بدنیا اومد میریم فلانجا ! ” و …. همین طور خیال بافی میکنین که میکنین و مثلا باخودتون میگین فردا میرم فلانجا جلوشو میگرم و اینجوری سره صحبتو باز میکنم و اینو میگمو اونو میگمو و … و بدون اینکه خودتون حالیتون باشه ساعتهای با طرف گفتگو خیالی میکنیم، بعد فرداش میرین طرفه اون بنده خدا تا چشمتون به چشمش افتاد همه چی از کلتون میپره و دست و پاتونو گم میکنین و همه چیزو به گه میکشین و از محل دور میشین !

شب برمیگردینو خودتونو لعت میکنین که ای داد خراب کردم و … و میرین سراغ دیوان بیچاره حافظ و هی فال میگیرن و هی فال میگیرن تا اون بنده خدا هم قاط میزنه و آدرس غلطی بهتون میده، بعد یه دقه دلی هم سره این بنده خدا درمیارینو میگین تو هیچی سرت نمیشه مرتیکه شیاد !

خلاصه این احوالات ادامه داره و شما هم هر روز این میشه کارتون و از زندگی و خوردوخوراک میافتین و ….. بقیه ماجرا !

اینارو گفتم که بدونید اگه این احوالاتو دارین پس مبارکه بز اوردین !

حالا فی احوالات خودم، ما یه شیش هفت ماهی همش این احوالاتو داشتیم و مازاده براینا اون احوالات گفته شده در قبلو هم داشتیم و بین زمین و هوا گیر کرده بودیم. از یه طرف میخواستیمش از طرف دیگه وقتی موقعیت خونوادگی اونو خودمو مقایسه میکردم میدیدم قیاسه مع الفارقه پس سعی میکردم بیخیالش بشم اما مگه میشه ! از یک طرف میخواستم برم جلو و از طرف دیگه تا میرفتم نزدیکش یا نفسم بند میومد یا تردید وجودمو میگرفت و یا از ترس پس زدن گامهام سست میشد ( معمولا عشاق به خاطر ترس از پس زدن معشوق و از دست دادن همیشگیش ترسو ترین ادمان ) و همین طور وقتیکه میخواستم برم باهاش حرف بزنم اون منو پس میزد و یا با گرم گرفتن با رقیب منو ناامید میکرد، درنتیجه باخودم میگفتم حالا که رقیبو میخواد و رقیب هم رفیقه نوشه جوونه امین جوون، ایشالا خوش بخت بشن، واسه همین میکشیدم عقب و فکر میکردم چون هردوتاشونو دوست دارم این بهترین کاریه که میتونم براشون انجام بدم اما از طرف دیگه میدیم فردا با رقیب به هم میزد و میومد طرف ما و دوباره روز از نو روزی از نو ، این کش و قوسها و اینکه نمیتونستم کاری بکنم و واقعا گیرکرده بودم منو خیلی رنج میداد، واسه همین تنها پناه گاهم حضرت حق بود، میرفتم پیشش مویه میکردم که بارخدایا چرا مارو کمک نمیکنی چرا نظری به ما نمی افکنی و از بالا هم مدام پیام میومد که صبر کن که نزدیک است که بهت لطف بزرگی بکنیم و ما هم خوشحال میشیدمو و به اینده امیدوارو میرفتیم دوباره چند صباحی میگذشت و این نوار بازم تکرار میشد .

اینکه نمیتونستم باهاش حرف بزنم رنجم میداد و اینکه نمیتونستم بر خلاف اعتقادات خودم که آدم کمالگرایی ام و معتقدم تا ادم کاروبارش ردیف نباشه نباید زن بگیره چون ازدواج با جیب خالی باعثه این میشه که ادم مجبور بشه خودشو به خونوادش متکی کنه و استقلاله ادم از بین میره و همچنین ادمایی مثله من که ارزوهای بزرگ بزرگ دارن اینجور چیزا مثله ترمزگیر تویه اتوبانه براشون و خیال میکنن که زن گرفتن همانا و ترمز کردن و نرسیدن به بقیه رویاها هم همان، نیز مزید بر علت میشد. حالا این تفکر منو رنج میداد که بسیار با حالات عاشقی ام در تضاد بود و نمیتونستم درست تصمیم بگیرم، چون تویه خلوت خیلی محکم تصمیممو میگرفتم وراهمو انتخاب میکردم اما در حضور معشوق همه رو فراموش میکردم و میگفتم ” نه باید کاری بکنم و برم جلو “

تا هم میخواستم برم جلو سروکله رقیب پیدا میشد و منم ناامید، چون در بدترین حالت فکر میکردم که اصلا منو نمیخواد پس وقتی منو نمی خواد اصرارم برچیه و در بهترین حالت هم فکر میکردم، نه چون منو خیلی میخواد این رقیبو علم کرده تا منو بچزونه و منو از این انفعال دربیاره و به نوعی از اون برای اهرم فشار برام استفاده کنه که دریک چنین شرایطی هم باینکه خیلی خوشحال میشدم ام بسیار هم ناراحت میشدم چون خوده منم عاشق بودم ولی هیشکی رو تویه سره معشوقم نمیزدم بااینکه دسته من بازتر بود و من راحترمیتونستم این سناریو رو اجرا کنم و این برام بسیار متضاد بود چون میگفتم این چه طور عاشقیه که میخواد معشوقشو اذیت کنه مگه تنها راهه اینکه بشه منو از حالت انفعال خارج کرد اینه ؟ مگه نمیشه با ثبات قدم و دادن اعتماد به نفس به من این کارو کرد ؟ مگه نمیشد با ندادادن با واسطه منو خاطرجم کرد و ….. درنتیجه در بهترین حالت هم از معشوقم زده میشدم چون از طرز برخورد و رفتارش بسیار ناراحت میشدم و این منو به فکر وامیداشت و به اصل وجود عشق در این وسط شک میکردم.

حالا از همه اینها گذشته این مدت زمان طولانی خیلی چیزهارو برمن روشن کرد، ازجمله اینکه فهمیدم عقل کل نیستم، فهمیدم خیلی خجالتیم و نمیتونم دوتا کلوم تویه جمع صحبت کنم، فهمیدم که خیلی ضعیفم و به قضاوت دیگرون توجه میکنم، فهمیدم که خیلی عقده ای ام که با اندک غمزه ای از را بدر شدم، فهمیدم که همه تفکرات آرمانگرایانه و ایده آل گرایانه ام برای آرزوهای بزرگم توخالی و پوشالی اند چون در عمل جواب نمیدادند، فهمیدم که درونگرایی منو به انزواگرایی کشونده، فهمیدم که نیازهای جنسی زیادی دارم و از جهت دادن درست بهشون عاجزم، فهمیدم که ایمانم به مویی بنده و … اینقدر چیز از ضعف های خودم فهمیدم که حد نداره و این بسیار منو رنج میداد که اینقدر ضعیفم و درمونده شدم و نمیتونم کاری بکنم.

دیگه اون چیزایی که تا بیست سالگی به شدت بهشون اعتقاد داشتم تقدسشونو از دست داده بودند، تمامی تفکرات شدید مذهبی ام به زیر سوال رفته بودند، تمامی طرح ها و خیالهایم به زیر سوال رفته بودند، تمامی ایدئولوژی های سیاسی ام ناکارمد شده بودند و کلهم خودم زیر سوال رفته بودم و به یک نقطه بحران هویتی جنسی و فکری عقیدتی رسیده بودم.

درنتیجه این شرایط و شوک های پی در پی روانی که بهم وارد میشد و میتونم بگم تویه عمرم بدترین شوک های روانی و احساسی رو تویه این موقع خوردم چون برای اولین بار از درون تهی شدم و به وجود اومدن این حالت که با این اوصاف نمیشه کاری از پیش برد و راه گریزی از مهلکه پیدا کرد، به فکر تغییر افتادم و اولین جرقه های جهش برای استحاله درونی خودم رو زدم.

تا اون موقه تنها کتابهایی که خونده بودم یا کتاب درسی بود یا قران و مفاتیح و نهج البلاغه و هیچ آشنایی با دنیای خارج نداشتم درنتیجه در تصمیم گیری بسیار به خطا میرفتم و بسیار اشتباه از اوضاع پیرامونم برداشت میکردم، مثلا طرفدار سطح بسته ارتباط بین زن و مرد بودم و این با عاشق شدنم در تضاد بود، طرفدار مقید بودن، بودم و این در عمل برام سخت و دردآور بود و …

درنتیجه گفتم اولین کاری که بکنم باید مطالعه کنم و خودمو برسی کنم و یک بازنگری کلی بر همه سطوح زندگیم از ریز گرفته تا درشت انجام بدم، پس اول رفتم دنبال کشف منابع اطلاعاتی و از همین حیث با اینترنت آشنا شدم و دنیای وب و کاپیوتر و همچنین با مفاهیم جامعه شناسی و روانشناسی آکادمیک از طریق کتب معتبر این علوم آشنا شدم. اینکه میخواستم بدونم ضعفم از کجاست رو از اینجا شروع کردم که سعی کردم با مطالعه روانشناسی رفتاری ببینم که « دید یک روانشناس نسبت به من چیه ؟ » واسه همین شروع کردم به مطالعه روانشناسی، اینکه موقعیت یک فردی مثله من در جامعه چیست نیز منو وادار کرد که به سمت مطالعات اجتماعی کشیده بشم و بروم به سمت تجزیه و تحلیل داده های ارتباطی، اینکه نمیتونستم ارتباط کلامی با جنس مخالف برقرار کنم منو کشید به دنیای مجازی اینترنت و پدیده ای به نام چت روم و در نهایت اینکه آرمانهای سیاسی ام چرا اینهمه خام اند منو کشید به سمت جنبش دانشجویی و فعالیت سیاسی ، در حقیقت ضرورت تغییر و واقف شدن بر ضعفهایم منو سوق داد به سمت تحول و تغییر، تا یک بار برای همیشه خودمو ببرم زیر ذره بین و تک تک وجودمو برسی کنم تا بفهمم عیبم از کجاست ؟ تا بتونم درستش کنم.

لذا با وجود همه عقده هایی که داشتم و همه خجالت زدگی و درونگرایی و انزواطلبی که داشتم خودمو اوردم در بطن جامعه رها کردم تا ببینم که چه هستم و چه باید بشوم ؟

برایه همین به دلیل اینکه این عشق نمیگذاشت منصفانه بیاندیشم و به قول ان استاد بزرگم که میگفت عشق عقل را زایل و ازبین میبرد، اولین کاری که کردم این بود که در ترم تحصلیلی جدید هر درسی رو که با شقایق دریک کلاس بودیم رو یا حذف کردم و یا استادمو تغییر دادم تا کمتر در جو پیرامونیش قرار بگیرم و احساساتی بشم و دومین کاری هم که کردم سعی کردم از طریق اینترنت با جنس مخالف ارتباط آزمایشی برقرار کنم، درنتیجه حاصله کار دوستی من با پریسا بود.

پریسا یک دختره شجاعه با انگیزه و روشنفکر بود که سعی میکرد برای حفظ استقلال و فردیت خودش بجنگه ولی با مشکلات زیادی روبرو بود ، ازجمله اینکه اولا تضاد طبقاتیش با عشقش موجب شده بود که عشقش با وجود اینکه پریسا خیلی زیاد و دیوانه بار عاشقش بود اونو طرد کنه و پس بزنه و ازش سوء استفاده جنسی بکنه و اونو با مشکل بکارت تویه جامعه سنتی ایران رها بکنه، پریسا یک تنه جنگیده بود و بعد از فراغت از تحصلیش به زادگاهش بزرگشته بودو فعالیت شدید کاری رو برای بهبود زندگی شخصیش و همچنین برطرف کردن عقده های روانیش که حاصل از پس زدن معشوقش و موقعیت اجتماعیش بود، شروع کرده بود و اتفاقا موفق هم شده بود و مشکلش این بود که چون باکره نبود هیچ مردی حاضر به احترام گذاشتن به او نبود و فقط اورا یا برای عیاشی میخواست و یا زیبایی اش و خودش اصلا مهم نبود و مردهایی هم که با علم به باکره نبودنش جذبش میشدن هم ادمای تاپی نبودن و به جز یه مشت آدم عقده ای چیز دیگری نبودند، لذا برای اونکه هم زیبا بود و هم موفق از نظر شغلی اینکه یک جسم شهوت انگیز بی احترام باشه بسیار درد آور بود لذا او نیز برای جستجوی نمیه گمشده اش و تخلیه این انرژی های منفی که بهش فشار میوردن به اینترنت پناه اورده بود، حالا این هم بمونه که اون معشوق بیشرفش مدام مزاحمش میشد و میخواست آبروشو ببره و ازش اخاذی کنه و بدترین جمله زندگیشو بهش گفته بود که ” تو از همون اول باکره نبودی و منم اولین باری که باهات س ک س کردم خونی ندیدم، پس اگه منو میخوای بگو با کی رابطه داشتی و چرا ؟ ” این براش خیلی سخت بود که کسیکه عاشقش بوده و عاشقانه ترین س ک سهارو در آغوشش انجام داده بوده و خودشو و بکارتشو همه چیزشو در اختیارش گذاشته حالا منکرش شده و بهش انگ هرزگی بزنه. درنتیجه این اوان بود که اونم به دنبال گزینه دوم میگشت درنتیجه دست روزگار منو اونو رسوند به هم.

چون پست طولانی شد ادامه رو در پست بعدی مینویسم.






در اين باغ پر از عشق پاييز است

خارج شده است
31 خرداد 1387,ساعت 22:54:24
پاسخ #3 در:
فرنوش
تشكر
-اهدا شده: 10
-دريافت شده: 38


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 63
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 197
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
پاسخ : خاطرات عاشق شدن آقا مهدی (داستان واقعی)

قسمت چهارم (وقتیکه من دوست دختر پیدا میکنم !)

خوب همین اول بنویسم که اگه برای باره اوله که این داستانو میخونین لطفا قبل از خوندن ادامه ماجرا قسمتهای اول و دوم ماجرا رو از لینکهای زیر بخونین و بعدبیایین ادامه رو بخونین چون در غیر این صورت خوندن این نوشتار طولانی برایتان گنگ و کسالت آورخواهد بود .

وقتیکه من عاشق میشوم ! ( قسمت اول )

وقتیکه رقیب پیدا میشود ! ( قسمت دوم )

وقتیکه من دراه عاشقی به ادراکات جدیدی میرسم ! ( قسمت سوم )

در ادامه پست گذشته داشتم از احوالات اولین دوست دختر زندگیم که اتفاقا از تویه اینترنت پیداش کردم مینوشتم و گفته های زیادی گفتم تا اینکه به اینجا رسیدم که پریسا و من خیلی اتفاقی پشتمون به پشت هم خورد، درنتیجه من فکر میکردم گم شده من اونه و اونم همین فکرو نسبت به من میکرد.

93.jpg

در ابتدا چون هنوز خام بودمو تجربه ای از رابطه با جنس مخالف نداشتم، اونو پس میزدم و با هاش خشن برخورد میکرد اما وقتیکه دیدم چقدر دختر خوب و روشنفکریه بهش علاقه مند شدم و شدت رابطه ام رو باهاش افزایش دادم به طوریکه اول گذاشتم اون خودشو نشون بده بعد چون نمیخواستم جلوش کم بیارم بعضی وقتا بزرگ نمایی میکردم جلوش و واقعیت اینکه دردنیای واقعی چی برام گذشته رو پنهون میکردم و یه چهره غیر واقعی از خودم می ساختم، نمیدونم چرا ولی فکر میکنم دلیلش این بود که دلم می خواست اون چهره مجازی که برای پریسا درست کردم در دنیای واقعی هم همون باشم و می بودم درنتیجه اون اولا غلو خیلی میکردم اما کم کم که دیدم نه اگه خودم باشم بهتر میتونم باهاش رابطه برقرار کنم تا یکی دیگه باشم، رفتم به سمت پاک کردن اون تصویر کذایی و صداقت.

پریسا منو گیر اورده بود که جلوم رژه بره و بگه که میبینی من چقدر حسن های خوب دارم ولی اون نامرد بهم خیانت کرده و اجتماع هم بهم سخت میگیرنه، منم که درکش میکردم بهش دل داری میدادم و از نظر روحی کمکش میکردم، خیلی با هم عیاق شده بودیم، صحبتهای و مباحثات زیادی با هم میکردیم و نامه های بسیار مفصلی برای هم مینوشتیم و هردو مون هم این وسط سود میبردیم چون خودمونو تخلیه میکردیم و درنتیجه در دراز مدت از فشار بیرون که بر ذهنها و روانمون تاثیر میگذاشت کاسته میشد و این بسیار برامون مفید بود چون میتونستیم عاقلانه تر بیاندیشیم و تصمیم بگیریم.

من در خلال دوستی ام با شقایق و همزمان مطالعات زیاد روانشناسانه و جامع شناختی که انجام میدادم کم کم متوجه نقاط ضعفم شدم و از اون مهمتر راه های خروج از بحرانو یکی پس از دیگری کشف میکردم، انگار هرچی وابستگیم به معشوق کم میشد و فشارهای روانی بیرون خنثی میشدن و انرژی های محدودشده جنسی-احساسی ام هم آزاد میشدند به فراخور اون واقع گرا تر میشدم و عقلم بهتر به کار میافتاد و درهای خروج و راه های عبور از بحران یکی پس از دیگری پیدا میشدند، به طورکل به کار افتادن دوباره عقلم در جهت تغییر و تحول و همچنین میل زیادم به تحول خواهی و درکنار اون آزاد شدن انرژی های دربند گرفته شده که مانع باز شدن ذهنم بودند منو از یک حالت ایده آل گرا و انزوایی به یک حالت واقع گرا و فعال انتقال داده بودند، درنتیجه بهتر تصمیم میگرفتم و بهتر هم عمل میکردم.

خلاصه دوستی من با پریسای عزیز منجر به این شد که بفهمم که چه پتانسیل های درونی دارم و اعتماد بنفسم هم در رابطه برقرار کردن با جنس مخالف بسیار بالا رفت و به فراخور آن اجتماعی تر شدم و خوش مشرب تر و یک دفعه دیدم با خانم های زیادی دوست شدم و به دور از اینکه مثله گذشته تا بایکی حرف میزدم فقط به دنبال س ک س کردن باهاش بودم، این بار بسیار با خانمها صمیمی شدم و نگاه جنسیستی رو ازروی اونها برداشتم و این بار به چشم یک انسان بهشون نگاه کردم نه یک شی جنسی، بسیار تونستم پله های ارتقای سطح روابطمو یکی پس از دیگری طی کنم و به نوعی خودمو از سطح بسته به سطح باز ارتقا دادم.( اما بایک شیب آرام و نه مثله خیلی ها که یک دفعه از این رو به اون رو میشن و البته بسیار هم افراط می کنن )

اما این موضوع هم باعث نشد که منو پریسا به یک سرنوشت مشترک برسیم چون همون طور که گفتم به مرور زمان ما دوتا اعتماد به نفس از دست رفتمنونو بازیافت کرده بودیم و همین طور تمامی فشارهای خارجی رو یکی پس از دیگری خنثی کردیم و به فراخور اون هم عقلمون به کار افتاده بود هم به واقع گرایی درستی از اوضاع پیرامونمون رسیده بودیم و بهتر تونسته بودیم رابطه خودمونو با جامعه بهبود ببخشیم و … و همه اینها باعث شده بود اینبار اگر دژی برای خودمون میسازیم از پایه و فنداسیون بتونه باشه و قوی و با واقعیات روز هم تطابق داشته باشه، درنتیجه به فراخور این جهش بزرگی که در وجود هردوتامون به وجود اومد یک تفاوت نگرش هم در رابطمون ایجاد شد و اون هم اینکه فهمیدیم هردوتامون دروغ های بسیاری بهم گفتیم و طرف مقابلمونو تبدیل کردیم به سطح آشغال انرژی های منفی روانیمون درنتیجه با تغییر اوضاع امکان اینکه کنار هم بمونیم دیگه وجود نداشت چون همه چیز درست شده بود و واقعیت هم معلوم و یک واقعیت هم این بود که ما با فنداسیون جدید با هم سازش نداریم ! که البته سازش داشتیم ولی هردومون میخواستیم بریم و تویه جامعه دوباره شانسمونو امتحان کنیم و این بار قوی تر از گذشته عمل کنیم درنتیجه نمیشد بر رابطه ای تکیه کنیم که حاصله اون فنداسیون آبکی گذشته بود، لذا دریک مقطع کم کم سطح روابطمونو به بهانه های مختلف کاهش دادایم و با اینکه هردوتامون همدیگه رو دوست داشتیم و به همدیگه احترام میگذاشتیم رفتیم به راه خودمون و برای اینکه وابستگی زیاد مانع عاقلانه تصمیم گرفتنمون نشه ارتباطمونو قطع کردیم و محدود کردیم به همین چندتا نامه و ایمیل اینترنتی احوال پرسانه.

خوب بگذریم همه این سطور طولانی رو نوشتم که بدونید من در راه تغییر خودم و استحاله درونی ام چه زجرهایی که نکشیدم و اینو به همین سادگی کسب نکردم و باز هم همه این سطورو نوشتم که تاحدی معنای اون شعرنویی که در انتهای قسمت دوم داستان نوشتم رو درک کنید که منظورم چه بوده و به کجا رسیدم.( البته که کاویدن در ان شعر و معنای واقعی اش نیاز به تجربه و درک عملی دارد و بحر معنایی آن بسیار طویل تر از این است که من بگویم ).

مطمئنا، من با گذر از کمال گرایی به واقع گرایی در یک بازه زمانی خاص به طور کاملا محسوسی استحاله درونی کردم، حال چه در امور سیاسی، چه در روابط عمومی اجتماعی و چه در رابطه با جنس مخالف و ….. و دراین راه تمامی افکار بدردنخور گذشته رو ریختم دور و با نوتر و کارامدترش جایگزین کردم درنتیجه من اون مهدی خجالتی دورنگرای منزوی که تا شش ماهه قبل با وجود خودشم مشکل داشت و نمیتونست حتی دریک جمع 5 نفره حرف بزنه نبودم ( منظورم شش ماه بعد از اون شش ماه اولیه بود، یعنی یک سال ) درنتیجه نگاهم به جنس مخالف و به سیاست و به اجتماع و به طور کل به همه چیز عوض شد برای همین دیگه عاشق اون شقایق خانم نبودم چون اصلا هیچ سنخیتی بین خودم و اون احساس نمیکردم و اصلا دیگه برام هیچ جذابیتی نداشت، چون من دیگه من نبودم و کس دیگری شده بودم با علائق و سلیقه ها و نگاه های نوتری و ادامه عشقی که حاصل یک سری عقده روانی و جنسی و فکری و سطح روابطی بسته بود برام اصلا غیر ممکن و بلکه بی اهمیت بود، لذا برای همیشه شقایق خانومه قصه رو فراموش کردم و رفتم که رفتم.

بواقع من سرد نشدم از زندگی و عشق بلکه دیدم به زندگی و عشق عوض شد و به فراخور اون احساساتم هم عوض شد و درنتیجه اگه تا قبل، یک دخترک نیمه چاقه معصوم زبون بسته برام جذاب بود الان دیگه مولفه های دیگری برای جذابیت فرد مورد علاقه ام یافته بودم و اون مولفه های سابق همه عوض شده بودند، پس اگر واقع بینانه نگاه کنید چون همه چیز عوض شده اون قبلی ها دیگه جذابیت خودشو ازدست داده اند و بی اهمیت شدن و دلیل اینکه منم عشقموم پسگرفتم نه این بود که نمیتونستم بهش برسم، نه !

بلکه به این دلیل بود که دیگه عشق من نبود و برام جذاب نبود و برام بی اهمیت شده بود، لذا اگر میخواستم و حتی اگه بهترین موقعیت هم برام فراهم میشد حتی یک لحظه هم بهش فکر نمیکردم چون دیگه دوستش نمیداشتم. دوستان عزیز توجه کنید درسته که دیگه برام جذاب نبود ودوستش نداشتم اما متنفرم ازش نبودم چون تنفر خودش ناشی از عشق زیاده و وقتی حاصل میشه که فرد نمیتونه به عشقش برسه درنتیجه ازش متنفرش میشه اما من از شقایق منتفر نشدم چون دیگه عشقی برام نمونده بود که بخوام از مفرش به این حس برسم.

خلاصه لوپ کلوم دوستان، من نه اینکه از روی اجبار فراموشش کنم بلکه فراموشش کردم چون دیگر نمیخواستمش و الان هم که دارم برای شما این مقاله رو مینویسم هم، به دو چیز بزرگ اعتقاد کامل پیدا کردم :

اول اینکه معشوق حقیقی خودم رو واقعا پیدا کردم و حالا تازه میفهمم که چرا میگن فقط یک معشوق است و فقط یک عشق سرمنزله سعادته و لیاقت جان فدایی های عاشقانه رو داره و تازه درک میکنم که شعرا بخصوص حافظ چه چیزهایی در مدحش سورده اند و …

دوم هم اینکه معتقد به این شدم که یک لحظه هم زندگی کردن بدون معشوق انسانی نیز در این دنیا ارزش نداره درنتیجه آدم باید تا معشوقش رو یافت کام دل ازش بگیره و کام دل هم بهش بده چون انسانها همه تویه این دنیا تنهایند و برای اینکه از این فردیت و تنهایی خارج بشن ناچارن که یک دلبسته و معشوقی برای یکی شدن باهاش پیدا کنن حالا چه این دلبسته خدا باشه چه علم باشه، چه سیاست باشه ، چه موسقی و هنر باشه و ….. چه یک انسان خاکی باشه و برای همینه که اگه نگاه کنید بیشتر بزرگان تاریخ هنر، علم، موسیقی، سیاست و … آدمها تنهایی بودند که میخواستن تنهاییشونو با پیوند با حرفه شون پر کنن و در نتیجه دست به ابتکار زدند و ادامه ماجرا …حالا از مطلب دور نشیم منم معتقد شدم آدم باید این فردیتشو ضمن اینکه با پیوند با خدا پرمیکنه در زمین هم باید با یک معشوق زمینی و انسانی پر کنه، درنتیجه الان بشدت آماده شروع یک رابطه جدیدم اما با این تفاوت که این دفعه معشوقمو آگاهانه انتخاب میکنم و مثله دفعه قبل یهویی، نه !

حالا بماند این پندها و آسیب شناسی ها و پیام ها را، چون همه اینها رو در پست آسیب شناسی و پیامها خواهم نوشت، فقط سرانجام اون بندگون خدا ( امین و شقایق ) رو هم براتون تعریف کنم که نگین آقا فقط پیام اخلاقی نوشتی !

چون پست طولانی شد، ادامه رو در پست بعدی خواهم نوشت، لطفا به پست بعدی مراجعه کنید .






در اين باغ پر از عشق پاييز است

خارج شده است
31 خرداد 1387,ساعت 22:56:29
پاسخ #4 در:
فرنوش
تشكر
-اهدا شده: 10
-دريافت شده: 38


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 63
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 197
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
پاسخ : خاطرات عاشق شدن آقا مهدی (داستان واقعی)

قسمت آخر (وقتیکه من عشقمو پس میگیرم !)

خوب همین اول بنویسم که اگه برای باره اوله که این داستانو میخونین لطفا قبل از خوندن ادامه ماجرا قسمتهای اول و دوم ماجرا رو از لینکهای زیر بخونین و بعدبیایین ادامه رو بخونین چون در غیر این صورت خوندن این نوشتار طولانی برایتان گنگ و کسالت آورخواهد بود.

وقتیکه من عاشق میشوم ! ( قسمت اول )

وقتیکه رقیب پیدا میشود ! ( قسمت دوم )

وقتیکه من دراه عاشقی به ادراکات جدیدی میرسم ! ( قسمت سوم )

وقتیکه من دوست دختر پیدا میکنم ! ( قسمت چهارم )

بر طبق نوشته قبلی و قولی که داده بودم خاتمه ماجرا رو براتون تعریف کنم، این پستو زدم تا آخرماجرا راهم بدونیدو برید پی کارتون !

پس مثله همیشه یه ابر سیاه و سفید بالای ذهنتون باز کنید و برگرید به اون شش ماه اولیه که من توش گیر کرده بودم ! ( بسازین دیگه یالا وقت ندارم ! …… ده بساز دیگه مگه با تو نیستم ! …… مرتیکه فلا !!! …….. آهان الان شد )

وقتیکه من از شدت تماسم با شقایق کم کردم و به نوعی ملاقاتشو برای خودم تحریم کردم، امین آقا دوست عزیزم دستش برای مانور دادن باز تر شد، لذا تا میتونست تویه این راه تازوند. اونم به این صورت که بر طبق توصیه خودم خواهر زاده اش رو فرستاد باهاش طرح دوستی ریخت و بعد که خواهرزادهه که اتفاقا یک سال از داییش کوچکتر بود با شقایق خانم رفیق شد کم کم شروع کرد به زیر گوشش خوندن که ” ای امین فلانه و امین عله و …. جیم بله ” و شروع کرد به وصف مجازی امین آقا و البته زیاده روی هم کرد و بر ضد منم کار کرد ناکس ، منی که خودم این راهو به داییش نشون داده بودم !

4784899-lg.jpg

میدیدم که با یک باند حساب شده از دخترهای هم ورودی هم چهره منو تخریب میکردند و هم امینو بالا میبردند تا اینکه امین جان رو به عرش بردن و منو جلوی شقایق به چاه افکندن، ( ناگفته نمونه که اگه امین اقا نفهمیده بود منم عاشق شقایقم خواهرزاده رزنگش فهمیده بود چون زنی بود تیزو بز و اگه سره مردارو میشه کلا گذاشت سر زنارو نه ! حداقل تویه روابط عاطفی نه ! ) درنتیجه وقتیکه اوضاع مساعد شد، امین آقا رفت و خواستگاری کرد، بعد شقایق خانم هم گفت که باید با خونودادش صحبت کنه .

رفتو صحبت کرد و اون پیش بینی من درست از کار اومد، پدره به هیچ قیمتی حاضر نبود دخترشو به امین آقا بده و همون بحث همیشگی قصه ها و تضاد طبقاتی و … که همه دیگه گوششون از این حرفا پره . درنتیجه امین آقا یک چند وقتی مات و مبهوت مونده بود و از همین درومندگی هم دوباره به من پناه اورد تا کمکش کنم و راه جدیدی روبروش بگذارم.

منم اول سعی کردم پشیمونش کنم ولی دیگه وقتی دیدم حرف حساب حالیش نمیشه و گلیمش حسابی گیر کرده و عاشق پاکباخته شده و همچنین از ترس اینکه متهمم کنه که تو از سر حسادت میخوایی منو دک کنی، بهش پیشنهاد راه سوم رو داد . راه سومم که میدونید چیه دیگه . گفتم تقیه کن و یک چند وقتی سعی کن بهش نزدیک بشی، بعد اینقدر به مرور زمان روی ذهنش کار کن که دیگه مغزش از کار بیافته، دراین چنین شرایطی دخترا معمولا زود وا میدن و عقلشونو میسپارن دست احساسشون و چون احساسشونم معمولا به خطا میره و ته رشته دست خودته، میتونی به راحتی هدایتش کنی و مجبورش کنی که با کارهایی جلوی خونوادش بایسته و به خاطرت بجنگه و …. همون داستانی که زیاد تو فیلما دیدید، پدر مادر بیچاره از ترس از دست رفتن بچه شون، ناخواسته و علی رغم میل باطنی به این وصلت تن بدن و ….. ادامه ماجرا !

شاید الان بگین این خیلی ناجوانمردیه و اصلا شما دیگه چرا این کارو کردین و عشق سابقتونو به چنین دامی انداختین ؟ شایدم بگین که خواستی انتقام بگیری و …..

اما باید بگم که اولا من در مقام مشاور بهترین راهو به یک عاشق پاکباخته پیشنهاد کردم راهی که همه عاشقای بزرگ تاریخ رفته اند از جمله فرهاد و مجنون و …. درنتیجه اگه غیر از این هم جلویه پایه امین خان میگذاشتم نمیرفت چون عاشقه عاشق شده بود و میخواست به هر قیمتی که شده عشقشو تصاحب کنه، درنتیجه راه تنها همین بود، منتها من همون اول به امین گفتم که رفیق ببین اگه میخوادت این کارو بکن و اگه نمیخوادت و ازت متنفره اصلا این راهو نرو که راهی است عبث و بی ثمر، چون مجنون هم اگه تا اخرین لحظه میجنگید مطمئن بود که لیلی هم برای اون میجنگه مگرنه مجنون اگه تنها میجنگید هرگز به لیلی نمیرسید.( گرچه که درنهایت رسید اما دراماتیک )

درثانی، خیلی برام مهم بود بدونم که این شایق خانم ایا منو بازی داده یا واقعا عاشق من بوده و از سره عاشقی امینو کشیده وسط، درنتیجه برای سنجش عیار عاشقی طرف، مته به خشخاش گذاشتم و زیر این دیگو روشن کردم تا ببینم وقتی صدای جلزولزش بالا میاد چی میشه ؟ ( اینجارو اعتراف میکنم که کار اشتباهی کردم اما چه کنم که هنوز اون موقع ته مونده ای از عشق تویه وجودم بود و به اون نقطه ای که در بالا اشاره کرده بودم که نسبت بهش بی حس شدم، نرسیده بودم )

خوب پس میشه نتیجه گیری کرد که جریان چیه و چی شده، من براوردم از قضیه این بود که ( تاکید میکنم که برواردم در آن زمان خاص نه حال ) معشوق ما وقتی دید که ما ازش بریدیم و روگردون شدیم اول خواست با علم کردن رقیب مارو برگردونه درنتیجه هرچی که من خودمو به خاطر دلایلی که در بالا گفتم ازش دور میکردم اون سعی میکرد در مواقعی که در حول و اطرافشم با علم کردن رقیب اون حسه غیرت منو بر بیانگیزه تا برگردم دوباره تویه میدون، بیچاره غافل از این بود که من در حال پلاریزاسیون بودم تا دوری خود خواسته عاشقانه که ناشی از ناامیدی و یاس در نرسیدنه !

بنده خدا فکر میکرد من چون تصور دارم که نمیتونم بهش برسم و یا به خاطر رقیب کنار کشیدم درنتیجه بعضی وقتها رقیبو جلویه من علم میکرد و بعضی وقتها جلوی من میزد تویه ذوقش تا به من برسونه که نه اگه برگردی … نمیدونست که من اگه واقعا میخواستمش یک تنه با دنیایی طرف میشدم و مثله امین تویه گود تا آخرین لحظه میموندم چون حقیقت عاشقی هیچ وقت آدمو از گود خارج نمیکنه حتی اگه معشوق تصاحب شده باشه !

من چون تویه وجود این عشق شک کرده بودم خودمو کنار کشیدم تا بهترفکر کنم و چون اون موقع هم درست مصادف بود بود با دوستیم با پریسا درنتیجه اصلا وقتیکه میومدم کناره این بنده خدا و بازیهای بچه گانه اش را میدیدم و بعد تویه ذهنم اونو با اون پریسایه قدرتمند روشنفکر مقایسه میکردم به ناچار زده میشدم ازاین کارهاش و این ادا اطفاراش و درنتیجه محلی به کارهاش نمیگذاشتم و یک خنده پدرانه بهش میکردم و میرفتم .

درنتیجه درنهایت تاروزی که به استحاله کامل نرسیدم و کامل عوض نشدم این ماجرا ادامه داشت، بیچاره امین این وسط شده بود گوشت قربونی یه روز یه حالی بهش میداد و بعد روز دیگه حالشو میگرفت، اون بیچاره هم باورش شده بود که دوستش داره و خیال میکرد از ترسه پدرشه که بعضی وقتا میزنه تویه ذوقش. درنتیجه امیدوارانه به فعالیت ادامه میداد و تا لحظه آخر تویه گود موند.

حالا لحظه آخر و پرده آخر کجا بود، اونجا که من، یا به واقع منه متحول شده، منه آبدیده شده، منه استحاله کرده، منه … منه من فعلی که شما مشاهده میکنید با افکار و علایق نو و … و تمامی ویژگیهایی مدرنی که در بالا گفتم اومدم مثله یک شیر دوباره وارد صحنه شدم و اینبار کلاسهامو طوری برمیداشتم که اصلا شقایق خانم برام مهم نبود که تویه اون کلاس باشه یا نه بلکه بر اساس وقتم تنظیم میکردم و چون شقایق خانم نه برام جذاب بود و نه دیگه معشوقم بود و نه مهم بود برام، راحت میرفتم تویه اون کلاس شرکت میکردم بدون اینکه احساسی بهم دست بده، درنتیجه بعد از یک دوره شیش ماهه که من تویه گود نبودم و نزدیک شقایق خانم نبودم یک هو سرو کله ام پیدا شد اونم با کلی دغدغه و کبکبه و قیافه ها و ژست های جدید و نو و مدرن.

برای درک بهتراوضاع میتونید اون فیلم هایه دهه هشتادو به خاطر بیارید که قهرمان داستان تویه اول فیلم همش کتک میخورد و شکست میخورد و تویه سرش میزدن بعد یهو یاور میرفت تویه یه کوهی جایی یک چند ماهی تمرین میکرد و برمیگشت تویه شهر و با کلی عظلات و قدرت و زوربازو میزد خواهرو مادر رقیبو اون ظالمارو اسیر میکرد، نمونش همین فیلم راکی و رامبو یا فراکلین یا جکی چان و … حالا ما هم همین طوری شده بودیم جونه شما، تصور بکنید تا شیش ماهه پیش یه پسر ترسو خجالتی که همش میترسید تویه چشمای معشوقش نگاه کنه و ازش فرار میکرد و جرات جلو رفتنو نداشت یه دفعه عوض شده و با تیپی جدید و ژست های محکم و فولادین در عین خوش مشربی و مردم داری و با اطمینان به نفس بالا برگشته دوباره کنار معشوق سابقش حالا اونم نه به خاطر اون بنده خدا بلکه به این خاطر که دیگه معشوقه براش مهم نبوده ! قرار گرفته. تصور بکنید من تا قبل از اون روز همیشه نگاه عاشقونه به طرف داشتم حالا از اون روز به بعد اگه نگاهم بهش میافتاد برنمیگشت و خیره و خونسرد زل میزدم تویه چشماش و محکم نگاهش میکردم، حتی چون برخوردم با خانمها نیز عوض شده بود و خیلی از بندگون خدارو مورد احترام قرار میدادم و تحویلشون میگرفتم خیلی تفاوت کرده بودم با اون موقع که زن گریز و زن ستیز بودم و اصلا جماعت نسوان رو داخل آدم حساب نمیکردم !

حالا شما اگه جای معشوقه من بودین چی فکر میکردین، حتما اگه مثله این بنده خدا خوش خیال بودینو فکرمیکردین برگشته که کارو یک سره کنه و قدرتمند اومده که نجاتم بده ! این احتمالی ترین چیزیه که میتونم در مورد شرایط اون موقعه شقایق خانم براتون بگم. (البته از نظر خودم )

شقایق خانم از یک طرف چنین تفکری داشت و از طرف دیگه ترس تمام وجودشو گرفته بود چون قیافه آهنین من که هیچ نشونی از عشق تویه ظاهرش نبود، این چیزیه که هر معشوقی رو به هراس مینداخت که ای وای اینقدر رنجش دادم و زخمه بهش زدم که دیگه تموم کرد ! ( درواقع هم سیگنال حیات قلب عشقی منو نسبت به شقایق اون روز نشون از وفات و مرحوم شدنم میداد و مثله تویه فیلم ها یک خطه صاف شده بود و اون صدای دییییینگ معروف هم به گوش میرسید درنتیجه هردکتری میخواهد برای برگردوندن این قلب یک شوک الکتریکی چیزی بده شاید برگرده ! )

برای همین خیلی رفتارشو عوض کرد، یک سر شد مثبت برخلاف سابق که بالا و پایین میشد، دید این جواب نمیده و من توجهی نمیکنم و رفت یک کار خطرناک تری کرد که پرونده ماجرا رو برای همیشه بست.

حالا کاره خطرناکش چی بود الان میگم فقط احساسمو تویه اون موقع بگم، من برگشته بودم اما نه برای تصاحب معشوق بلکه برای تعامل با همه دوستان هم ورودی دانشگاهم، میخواستم تویه این یک ساله باقی مونده جبران کنم و از تویه دله همشون دربیارم، دربیارم اون همه خودخواهی و بی توجهی رو، واسه همین با هرکس راه میداد گرم میگرفتم و با احترام باهاش رفتار میکردم و صمیمانه هرکار ازدستم برمیومد براش انجام میدادم با بعضی ها هم که اصلا راه نمیدادن یا هنوز تصورسابقو داشتن که من همون مصطفایی سابقم نیز کاری نداشتم ولی احترامشونو داشتم.

شقایق خانم هم یکی مثله بقیه، همون طور که دربالا هم دلایلم را گفتم از دستش هم متنفر نبودم لذا فقط به عنوان یک انسان بهش احترام میگذاشتم و اصلا سعی نمیکردم حرمت انسانیشو با ژست های مردسالارونه بشکنم، این متاسفانه براش توهم ایجاد کرده بود. همچنین دیگه دلیلی برای دوری و فرار نمی دیدم چون اصلا اگه فرار میکردم یعنی هنوز دوستش داشتم اما نه چنین چیزی نبود و من نه دیگه از دستش فرار نمیکردم و نه مثله دوران عاشقی همه کلاسامو باهاش برمیداشتم که اطرافش باشم و نه مثله دوران گذارم، کلاس هامو طوری برمیداشتم تا ازش دور باشم؛ بلکه به یک تعادل رسیده بودم، نگاهمم شده بود مثله یک مرد معمولی، یک نگاه بی تفاوت و سرد، البته من رویه این نگاه خیلی کار کردم چون تا این نگاهو از عقده جنسی و عشقی خارج کردم پدرم در اومد، قدیما تایکی رو نگاه میکردیم یا به شهوت بود که خانمها میدونن چه نگاه زننده ایه و از چشمهایه طرف معلومه که چه گرگیه، و یا از روی بی تفاوتی بود و یا از روی عشق که بسیار عمیق بود، حالا هرچی نگاه میکردیم همه اش از روی احترام به انسانیت بود و کرامت نفس و توجه صمیمانه و مهربانانه، البته این نگاه جدیدم نیز خیلی برام دردسر درست کرده چون متاسفانه در جامعه سنتی ایران که به زن توجه نمیشه و اهمیتی داده نمیشه حالا یکهو یکی بیاد اینجوری زن رو تکریم کنه خودش باعث جذب طرف میشه درنتیجه همین سنت های غلط طرف رو به اشتباه وامیداره، معمولا هنگامیکه فرد در انزوای جنسی باشه و دوستانش را محدود به دایره خونوادگی اش کرده باشه درنتیجه با اولین تجربه و آشنایی با افرادی خارج از خانواده اش و مخصوصا افرادی اینچنینی، میخواهد آن را هم غریضتا به خانواده خودش متصل کند و معمولا این راه اتصال انتظار ازدواجه و این در جامعه بسته ایران بسیار مشاهده میشه که بیشتر روابط بین دخترو پسر به هدف ازدواجه تا پیوند انسانی و دوستانه، فلذا شما کمتر می بینید که اگر یک پسری با دختری دوسته، این دوسته جنبه انسانی داشته باشه، بلکه اغلب به هدف های جنسیتی و احساسی است؛ البته این راهم باید بگویم که این نیازی واقعی است که انسان با افرادی واقعا از نظر احساسی و جنسی دوست بشود، اما اینکه همه دوستی ها به این هدف فروکاسته شوند و تمام روابط محدود شوند به این هدف، این نکته خوبی نیست و عامل مفسده، سوء استفاده، نابهنجاری و … می شود؛ به طور کل انسان اگر که قصد زندگی اجتماعی دارد، باید با افراد زیادی از هر دو جنس دوست باشد و اگر هم قصد پیوند و تشکیل خانواده دارد، نیز باید با عده ای رابطه ابتدایی برقرار کند تا از طریق ازمون و خطا بهترین فرد را برای خودش انتخاب کند، اما این نباید عامل آن شود که فرد هرکس را میبیند یا به هدف انسانی بخواهدش یا به هدف جنسیتی، بلکه باید در این میان تعادلی باشد.

نمیدونید که در یک سال آخر تحصیلم چقدر انسانهای محترمی رو شناختم و چقدر اجبارا ناراحتشون کردم چون من نه به دنبال کسب منزلت و بالابردن خودم و نه شهوت از اونها نبودم و فقط به خاطر خودشون بهشون احترام میگذاشتم اما بندگون خدا شیفته میشدن و من علی رغم میل باطنیم مجبور میشدم به خاطر خودشون هم که شده باهاشون سرد برخوردکنم تا آدرسو عوضی نگیرن و این داستان عشق بیحاصلو دنبال نکنن، تنها رنجی هم که دراین چندساله از روابطتم دیدم همین آدرس غلطی گرفتن کسانی بوده که به عنوان عشق دوستشون نداشتم اما به خاطر انسانیتسشون چرا ! ( البته فکر نکنین من اینقدر بچه مثبت شدم که همه دخترا رو اینجوری نگاه میکنم، بلکه من اگه از کسی خوشم بیاد وبهش علاقه مند بشم و از لحاظ س ک سی جذبم کنه این نگاه انساندوستانه رو یک درجه بالاتر میبرم و با اون نیت بهش توجه میکنم و همون اولم بهش میرسونم جریان چیه! اینو گفتم که اگه دیدید که یکی خیلی روشنفکرانه ادعا میکنه من از این نگاه ها دارم و با همه اینجوریم حتما بدونید یه ریگی به کفشش داره چون اینم یه مدل دام پراکنی برای دختران جوونه مگرنه هم انسانیت خوبه و هم س ک س و عشق و محبت و تویه زنذگی همشون باید باشه، البته فقط با شرط توازن مگرنه افراط و تفریط در هر نگاهی مضره )

خوب بماند برگردیم به موضوع اصلی داستان، داشتم میگفتم که گرچه نگاهم نو شده بود اما سرد هم شده بود ( البته اینو بگم در طول یکی دوسال گذشته خیلی ها را هم از روی علاقه نگاه کردم اما حیف که یکیشون قبل ازاینکه من متوجه بشم پرید و چندتایه دیگه شون هم قبل از اینکه من عوض بشم پریده بودن ! کلا هم ما شناس از زن جماعت نداریم تا از یکی واقعا خوشمون میاد یا توزرد از کار درمیاد و یا نامزد پیدا میکنه ! ) و این سردی نگاه اون شقایق خانم رو به هراس انداخته بود که وای دیگه از دست رفت و کاری که نمیباس بشود، شد ! درنتیجه آخرین پرده رو بازی کرد . ( مثله حرفا میخواست به من شوک الکتریکی بزنه، ای بیچاره !!! )

یک روز که امین رفته بود باهاش حرف بزنه، بهش قول مساعد داده بود و گفته بود که فردا بیا فلان جا میخوام سنگامو باهات وابکنم، امین عاشق هم به این خیال که بله به کام دل رسیده و معشوق آغوششو باز کرده خوشحال رفت برای خودش تویه مالی خولیا و چه بسا رفت یک می و ساقی نیز زد تا شارژ شارژ بشه و فردا بره کارو یک سره کنه، غافل از اینکه بازی سرنوشت تمومی نداره !

وقتیکه امین خان ما شب رفت خونه خواهرش یکهو با نگاه سنگین و سرد خواهرش مواجه شد. از حاضرین دلیلو جویا شد و اونا هم میگن که : بله شقایق خانم زنگ زده هرچی ازتویه دهنش دراومده گفته و گفته این پسره هرزه همیشه مزاحمه من میشه و زندگیرو برمن سخت کرده و خلاصه یه قیافه مظلوم به خودش گرفته و امینو یک گرگ درنده که میخواسته بخورتش وانمود کرده، امین اقای بیچاره هم بهت زده میگه بابا من همین صبحی دیدمش و کلی هم با عشق باهم صحبت کرده تازه فرداهم قراره که باهم میتینگ داشته باشیم چه طور ممکنه ! شما دروغ میگین !

خلاصه باورش نمیشه و نصیحتهای خواهر و مادرش رو گوش نمیده ، میگه میرم فردا تویه دانشگاه میبینمش و ازش میپرسم این حرفهای نامربوط چیه که به ما وصله کردی، آقا فردا رفتن به دانشگاه همانا و دستگیر شدن توسط کمین حراست دانشگاه همان، بدبخت امین بیچاره رو میگیرن کتف بسته تویه دانشگاه و جلویه همه رفقا میبرن حراست و میزارنش زیر شکنجه بازجویی که چه کاری دوشتی دختر مردمو و … که دیگه خودتون میدونین تویه حراست چه کار میکنن، تهیدش میکنن به اخراج و … که یکی از بچه ها که از ماجرا باخبر بوده میرسه و ریش سفیدهای دانشگاهو جمع میکنه میرن اونجا وساطت میکنن و میگن این بابا سابقه اینکارارو نداشته و … شقایق خانم رو هم احضار میکنن اونم هرچی از توی دهنش در میاد به امین میگه و هر انگی که می چسپه میزنه، بعد با وساطت بزرگان ماجرا ختم به خیر میشه و امینو آزاد میکنن، اما چه سود امینی آزاد میکنند خرد شده، له شده و تحقیر شده، امینی عاشق که تا اون روز فکر میکرد معشوقش دوستش داره و فقط به خاطر باباشه که خیلی حال بهش نمیده ! امینی کمرشکسته و ضربه فنی شده و خلاصه امینی که دیگر هرگز امین نشد.

اون شقایق رزل پست، امین رو به خاطر من دوسال آزگار بازی داد، دوسال این بنده خدا رو بین زمین و هوا نگاه داشت و بعدم بردش بالا و محکم به کمر کوبیدش زمین ! نمیدونم برای چی ؟

برای چی حرمت عاشقی و عشق اینقدر پایینه ؟

برای چی یه عاشق پاکباخته بیچاره باید این تاوانو بده ؟

برای چی ؟

واقعا نمیدونم چی بگم !

متاسفانه اون روز من دانشگاه نبودم و چون آخر اسفند بود رفته بودن برای تعطیلات نوروزی به بم، و بچه ها هم هیچ کس بهم خبرندادن که چی شده و چه ها گذشته ؟ امین هم تماسی نگرفت و منم چون خیلی وقت بود نرفته بودم بم خیلی جویای احوال دوستان کرمانی نبودم، اما وقتیکه برگشتم کرمان چه شد ؟ اینارو هم در حسن ختام میگم.

وقتی برگشتم دیدم شقایق خانم با نگاهی مشتاق و معصومانه در کلاسی خالی منتظرمه، نگاهش انگار مثله بچه هایی بود که مشقاشونو انجام میدن و از مامانشون جایزه میخوان ! نفهمیدم چه مرگشه هی به من زل میزد منم خوشم نیومد از کلاس زدم بیرون، همین طور چند روز گذشت تا تک تک بچها سروکلشون پیدا شد، از حجت رفیقه خودم و امین جویای احوال امین شدم گفت ” مگه نمیدونی چی شده ؟ “ گفتم ” نه ! ” اونم نشست از سیر تاپیازو برام تعریف کرد، سیر تاپیازه این شرمنامه رو !

یک لحظه از خودم بدم اومد، بدم اومد که ناخواسته باعث شدم رفیقم اینقدر تحقیر بشه و ضربه بخوره، از خودم بدم اومد چون میتونستم جلوی این کارو بگیرم، بدم اومد چون اون روز دانشگاه نبودم تا حقایقو برملا کنم و آبروی رفته رفیقمو بخرم ! از خودم بدم اومد چون رفقیم به خاطر من این همه ضربه خورد ! نمیدونم یک لحظه از ناراحتی نشستم زمین و فکراینکه بر امین چی گذشته لرزه بر اندامم انداخت و موبراندامم راست کرد؛ ای کاش که آن روزی که به منی جدید استحاله کردم، به خاطر بی حسی احساسی بر نگشته بودم و این توهم توخالی را در دل آن دختر رذیل ایجاد نمی کردم که به فکر شوک دادن بیافتد، ای کاش اگر عشقم را فراموش کرده بودم، مانند دوران گذار دیگر در اطرافش قرار نمی گرفتم؛ ای کاش و ای کاش … ( حیف که در دنیای واقعی خیلی از کارها را نه میشود پیش بینی کرد و نه انجام داد )

به ولای علی اگر که اون پست رذیل رو همون موقع میدیدم، خونشو میریختم تا دنیایی رو از دستش راحت کنم !

اون کثافت زندیق اون عجوزه پتیاره بی شرم اون بی شرف بی پدر و مادر اون … ( اینها تنها تصوراتی اند که اون موقه از فرط خشم بهم دست داده بود )

فرداش میخواستم سره راه جلوشو بگیرم و هرچی از تویه دهنم درمیومد بهش بگم اما وقتی دیدمش و اون طور معصومانه نگاهم کرد، فهمیدم چه قدر ذلیله، برای همین داغ اینو رو دلش گذاشتم که به هدفی که براش این کارو کرده برسونمش واسه همین خم به ابرو نیوردم و یک کلمه باهاش حرف نزدم فقط از فرط خشم نگاهی تلخ و خنده ای سرد از روی حقارتش کردم و رفتم، فکر کنم هوادستش اومد و اون روز پایانی بود بر همه روزهایی که از هم خاطره داشتیم . ( نگفتم و فریاد نزدم چون اگه میزدم درحق رفیقم جفا میشد چون بهترین ضربه همین بی محلی و بی ارزشی بود و این کارو فقط به خاطر امین کردم مگرنه میخواستم یک روزی یک گوشه بکشمش کنار و همه ماجرارو واسش تعریف کنم و توجیهش کنم که ادامه این ماجرا نه به نفعه منه نه خودش اما افسوس که اون کار زشتو با امین کرد و منم به جبران ان همین کارو هم نکردم و داغشو رودلش گذاشتم و تا روزآخر حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزدم تا به این واقعیت پی ببره که همه کارهاش خطا بوده )

البته جدای از اینها اگه نخواهیم یک طرفه قضاوت کنیم، از یک طرف هم حق داشت که تویه رویه امین بایسته چون امین دیونش کرده بوده، هرجا میرفت مثله یک گرگ پشت سرش راه می افتاد و هرجا این بدبخت پا میگذاشت کمین میکرد، طوری شده بود که پنهونی تویه دانشگاه رفت و امد میکرد، خانمها درک میکنند که وقتی یه مرد خیلی پاییه شون میشه و اصلا احساسی هم بهش ندارین چه وضعیت زجر آوری رخ میده اونم تویه جامعه ای مثله ایران که همه فضولن و یک کارو کوچیک مثله بمب میترکه ! ( البته به نظر من اگه از این کار امین میرنجید میتونست رک بهش بگه و بگه که دیگه مزاحمم نشو تا اون بنده خدا هم حساب کارشو بکنه و الکی دنبالش ندوه، نه اینکه بنده خدا رو بین زمینو هوا نگه داری و بعد به بد ترین وضع به زمین بکوبیش که اصلا نتونه قد راست کنه )

امین منو ازش گرفته بود درنتیجه این کینه رودلش سنگینی میکرد که در یه زمانه خوب و مناسب زهرشو بهش بزنه ! ( این تصوری احتمالی است )

نمیدونم چی پشت پرده بوده، شایدم امینم تقصیر کار بود چون وقتی در حین عاشقیش با هزار نفر دیگه هم لاس میزد و روابط جنسی داشت؛ این دوگانگی نیز وجود داشت، همچنین امین تا اون روز دل خیلی از دخترهارو شکسته بود و در حق خیلی ها هم نامردی کرده بود و دخترهای زیادی رو که اتفاقا من میشناختم رو فریب داده بود، شاید این جوابی الهی بود، جواب اون دلشکسته هایی که مدتی باهاشون میپرید و بعد میزد زیرش !

شایدم اون خانم ( ف ) نامرد که زخم خورده امین بوده و سگ هار ورودی های ما بود، زهرشو ریخته بود، نمیدونم من تا همینجاش رو بیشتر نمیدونم، فقط این حادثه باعث شد اون ته مونده احترامی هم که به عنوان انسان براش قائل بودم از دست بدم و به چشم یک بچه حسود کینه ای خل وزن بهش نگاه کنم.

نمیدونم !

تنها خاطره ای که ازش دارم روز آخر دانشگاه بود که برای آخرین بار خیلی سرد نگاهش کردم و از کنارش رد شد، دلهره ای در وجودش افتاد و مثله همیشه دست و پاشو گم کرد اما من محکم بودم و فقط خنده تلخی برایش کردم و برای همیشه با او وداع گفتم و به پشت سرم نگاهی نکردم !

اوکه چشمان مرا بروی خیلی چیزها باز کرد و اوکه مرا به خیلی جا ها رساند ، نمیدانم شاید به خاطر همین دینی که بهش دوشتم اون روز هیچی بهش نگفتم و گناهش را به خدا واگذار کردم .

خدا به راه راست هدایتش کناد و خدا اورا ازاین فلاکت و بدبختی که دران غوطه وراست نجات دهاد .

خداکند که روزی بزرگ بشود وبفهمد که چه کرده و برای خودش کسی شود.

در پایان جادارد این راهم بگویم که امین این روزها بسیار غمگین و دلشکسته شده است، جوری که به شدت به تجارت و فوتبال چسپیده است و از همه چیز بیزار شده است ( البته الحمد الله در آن دو بسیار موفق گشته است )، اما هنوز با توجه به آن زخم عمیق عاطفی در دانشگاه مونده است تا با خود نمایی ها و گرفتن ژست های جنتلمنانه در جلوی دیگر دخترهای باقی مانده هم ورودی و سال پایینی، اندکی این حس درونی مهم بودن و جذاب بودنش را التیام ببخشد، تحلیل من از وضعیت او، تحلیل دوران گذار خودم است، امین هنوز به زمان نیاز دارد تا از این دوران گذار کند و انشاء الله او نیز هرچه زود تر از این دوران بحرانی کنونی خروج کند و بدون تنفر به دنیا و عشق نگاه کند.

چند وقت پیش دیدمش و بهش گفتم که امین جان من هم آن روزها عاشق شقایق بودم، خیلی ناراحت شد، گفت ای کاش همون روز میگفتی تا من کنار میرفتم نه تو، گفتم نه رفیق این ماجرا درسهای عمیقی برای هر دومون داشت، آهی کشید و گفت چه تجربه ای، همه اش غم بود، گفتم نه رفیق تجارب زیادی داشت، گفتم « رفیق جهل کردیم، عشق بچه کردیم» ، او هم تایید کرد، . واقعا منو امین « جهل کردیم، عشق بچه کردیم.  »

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید !

بالارفتیم ماست بود قصه ما راست بود ، پایین رفتیم دوغ بود قصه ما دروغ نبود !

وسلام / مهدی مصطفایی 1 / 8 /1386






در اين باغ پر از عشق پاييز است

خارج شده است
صفحه: [1]   بالا

 
پرش به :  

Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.16 | SMF © 2006-2011, Simple Machines
هاست تالار گفتمان ساده دل توسط ایران مدرن پشتیبانی می شود. | Sitemap
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!


Google اين صفحه را ديده است ديروز، ساعت 17:26:43



آخرین ارسالها
آخرین ارسالها