بيوگرافي و زندگینامه از هركي دلت بخواد - * - 04 خرداد 1391,ساعت 02:07:08

_-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_



جدیدترین پست ها
موضوع : حرف دل
متن :   مخصوص ساده دلادوستش دارم ولی او دیگران را دوست داردبرخلاف عشق از ما ب...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 23:42:30
موضوع : آرزوهایی که هرگز برآورده نشدند....
متن : آرزوهای زیادی داشتم؛و آخرینش این بود که بتونم  کسی رو که عاشقشم؛ببینم؛...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 23:29:27
موضوع : ليلة الرغائب (شب آرزوها)
متن : امشب بزرگی‌ات می‌شود آرزوهایتلیله‌الرغائب است، مراقب آرزوهایت باشف...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 23:15:28
موضوع : _-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_
متن : سلام به همه دوستاماین خیلی عالیه. قبلنا که اون اوایل من با اینجا اشنا ش...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط mosafer        تاریخ : ديروز، ساعت 23:09:37
موضوع : ♥♥کــــودکــــانــــــــه♥♥
متن : شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .این پسر خالمه؛پارسال ک...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : ديروز، ساعت 18:46:06
موضوع : متن اهنگ مورد علاقه ات رو بنويس
متن : بن بستبه من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشههنوزم بیـن ما شاید یه حـس تـا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 18:31:30
موضوع : شعرهای بلند و کوتاه (4)
متن : دیرگاهیست که تنها شده امقصه غربت صحرا شده اموسعت درد فقط سهم من استباز ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 16:55:27
موضوع : ناامیدی تنها یک گناه است؟
متن : امید در کنار نا امیدی رنگ میگیره ؛ مثلا باید به یک جریانی کاملا و با دل ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 15:29:35
موضوع : •فروغ _ زنی تنها در آستانه فصلی سرد!•
متن : ناگفته هايي از فروغ  در حوزۀ سينماـ پيوندفيلم(يك آتش)كه در سال ۱۳۴۱ در ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 15:16:37
موضوع : پاسخ : شعر هاي خنده دار
متن : ياهوهي گفتند: پدرومادرها!مراقب باشيداينترنت چيز بدي استماهواره خطر دا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 14:56:49
موضوع : **اشتباهات داوري در فوتبال**
متن : پیش مییاد؛به دل نگیرین؛‏)‏
در ورزشی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 12:50:12
موضوع : خواننده های ایرانی
متن : احسان خواجه امیری به همراه همسرش شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا ب...
در گـــالـــري عــكـــس
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 04:25:06
موضوع : تذکری به خودم
متن : باید یاد بگیرم چه حرفی بزنم ؛ قبل از گفتن هر حرفی خوب فکر کنم تا مبادا ن...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 03:54:40
موضوع : • مناجات •
متن : و ما برای عروج به آسمان آفریده شدیم ، خدایا زمین گیر شدنم را مپسند . . .
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 03:31:18
موضوع : 1400 صلوات براي .............
متن : درود بر دوستای خوبم شادی عزیز قبل از هر حرفی واقعا متأسفم به خاطر دوست ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 02:48:24

صفحه: 1 ... 3 4 5 [6]   بالا
موضوع: بيوگرافي و زندگینامه از هركي دلت بخواد  (دفعات بازدید: 18369 بار) ابزارهاي تاپيك جستجو
0 كاربران و 3 مهمان درحال دیدن موضوع.
29 آذر 1389,ساعت 17:31:47
پاسخ #75 در:
سارینا
مدیر یار
تشكر
-اهدا شده: 854
-دريافت شده: 903


*
محبوبيت : 285
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1211
♥من و یه دنیــــ♥ـــا حرف نگفته♥
WWW
پاسخ : بيوگرافي و زندگینامه از هركي دلت بخواد
توبیاس ولف در روز نوزده ژوئن 1954 میلادی در شهر «یانس تاون» ایالت پنسیلوانیا به دنیا می‌آید. تحصیلات دوره ابتدایی خود را در مدرسه هیل پنسیلوانیا سپری می‌کند، سال آخر تحصیل در هیل مردود می‌شود و بورس تحصیلی خود را از دست می‌دهد. پس از 4 سال خدمت سربازی به هارتفورد کالج دانشگاه آکسفورد می‌رود، فوق لیسانس خود را در رشته‌ی ادبیات انگلیسی از دانشگاه استنفورد دریافت می‌کند. اولین داستان خود «سیگاری‌ها» را در سال 1976 در ماهنامه آتلانتیک چاپ می‌کند. اولین مجموعه داستانش «در گلزار شهدای امریکای شمالی» در سال 1969 به چاپ می‌رسد و با استقبال فراوانی روبه‌رو می‌شود. انتشار این مجموعه داستان وی مصادف می‌شود با آغاز به شهرت رسیدن شمار دیگری از بهترین داستان کوتاه نویسان امریکا که از آن میان می‌توان به ریموند کارور و آندره دوبوس اشاره داشت. بسیاری این دوره را رنسانس داستان کوتاه امریکایی می‌دانند. هرچند او در سال 1994 در مقدمه برگزیده داستان‌های انتشارات وینتیج از داستان‌های معاصر امریکا با اشاره به اصطلاح «رنسانس» زیربار چنین اطلاقی نمی‌رود و می‌نویسد: «مشکل کلمه‌ی رنسانس» آن است که این کلمه وقتی معنی می‌دهد که «عصر ظلمت» یا قرون وسطایی هم در کار باشد. من که چنین اعتقادی ندارم...حقیقت آن است که جهان داستانِ کوتاه از آثار درخشان نویسندگان بزرگ ما، در سلسله‌ای پیوسته از روزگار آلن پو تا به حال، تاثیر بسیار پذیرفته است.
داستان بلند «دزد سربازخانه» 1984 او در سال 1985، جایزه پن/فاکنر بهترین رمان سال را از آن خود می‌کند. اکثر داستان‌ در منطقه‌ فورت براگ کارولینای شمالی می‌گذرد، کتاب روایت سرگذشت سه دیپلمه بینوا از افراد گروهان پیاده نظام لشگر هوابرد است که به انتظار اعزام خود به ویتنام وقت می‌گذرانند. چون اغلب گروهان در جبهه ویتنام در کنار یکدیگر با دشمن جنگیده‌اند همگی با این سه تازه وارد مثل غریبه‌ها رفتار می‌کنند و وقتی مقداری پول و لوازم شخصی در سربازخانه گم می‌شود همه کاسه کوزه‌ها سر این سه نفر خراب می‌شود. داستان صمیمی و جذاب «دزد سربازخانه» به فراخور لحظه‌های خاص داستان از لحن و زاویه‌ دیدهای متنوع و سنجیده‌ای بهره می‌گیرد و در نهایت چشم‌انداز نوینی از روایت را پیش روی مخاطب می‌گستراند. در جایی می‌گوید:
«هرگز منکر تجربه‌گرایی نیستم. هیچ‌وقت هم نخواستم که به بقیه بقبولانم که شخصیت‌های اصلی رمان‌هایم را از خودم عاریه نگرفته‌ام. پافشاری روی این نکته بی‌فایده است. برای اینکه به هرحال خواننده قبول نمی‌کند و در جستجوی رابطه‌ها و پل‌های ارتباطی میان شخصیت اول رمان و نویسنده است.»
ولف هیچ‌گاه از خاطرات روزهای خدمت و جنگ خود دل نمی‌کند تا جایی که در جدیدترین مجموعه داستان خود که قرار است توسط انتشارات هارپر کالینز به زودی منتشر شود موضوع جنگ را سوژه چندین داستان این مجموعه قرار داده است. او در این مجموعه هیچ اشاره‌ای به مکان و زمان جنگ ندارد اما نشانه‌های داستان، مخاطب را به یاد جنگ امریکا و عراق می‌اندازد. او با آن‌که در تمام زندگی خود پای هیچ بیانیه ضدجنگی را امضا نکرده است، همواره از جنگ گفته و بدان تاخته: تصویر پوتین‌های سربازان در صحن کاخ سفید و تظاهرات مادران سربازان کشته در جنگ.
«بارها و بارها مرا نویسنده‌ای ضد جنگ خطاب کرده‌اند. حتی به اندازه دبیرستان و شاید خیلی بیش‌تر از آن در من تاثیرگذار بود.»
دومین مجموعه داستان توبیاس ولف «بازگشته به دنیا» در سال 1985 منتشر می‌شود. سپس گاه‌شماری از خاطرات به‌یاد ماندنی و تکان‌دهنده خود در فاصله روزگار کودکی تا دوران دبیرستان را در قالب کتاب جذاب «زندگی این پسربچه» 1989 گردمی‌آورد که پس از اکران نسخه اقتباسی آن بر پرده سینما با بازی لئوناردو دی‌کاپریو (در نقش جوانی ولف) و رابرت دنیرو به شهرت و محبوبیت بسیاری دست یافت.
او در «سپاه فرعون» 1994 شرحی تب‌آلود اما ملیح از دوران سربازی خود در ویتنام ارائه می‌دهد و دیری نمی‌پاید که به یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های روزگار خود بدل می‌شود. در جایی می‌نویسد:
«من از خود- زندگی نامه‌ بدم می‌آید، احساس می‌کنم به خواننده ربطی ندارد که بداند نویسنده در زندگی چه کرده‌است. اما ذره‌ ذره و کم‌کم می‌تواند خود را در داستان‌هایش بگنجاند. یا یک دفعه مثل آلبر کامو بر اساس زندگی خودش بنویسد. همه‌ی این‌ها سلیقه‌ای‌ست. همه تخیل یک نویسنده به زندگی‌اش بازمی‌گردد. هرقدر پرمایه‌تر به همان اندازه ماندگارتر. مثلا همین ‌همینگوی، البته اگر از داستان‌های عبوس سال‌های پایانی زندگی‌اش بگذریم. تنها حضورش در جنگ‌های داخلی اسپانیا، انزوایش در کوبا، روزنامه‌نگاری‌اش و....همه این‌ها به داستان‌هایش عمقی بخشیدند که هرگز فراموش نمی‌‌شود. شاید اگر می‌توانست بعد از مرگش هم داستان خلق کند، دل مشغولی مردی که می‌خواهد خودکشی کند، بهترین داستان‌ همینگوی می‌شد. به هر حال هیچ‌وقت از هیچ نویسنده‌ای نپرسید: «آقای ...خود شما هستید؟»
ولف چه در عرصه داستان و چه در عرصه خاطره‌نویسی به واکاوی و دلهره اگزیستانسیالیسم انسان معاصر می‌نشیند. به قول «وایات میسون» منتقد انگلیسی، قهرمان‌های داستان‌های او همواره گرفتار انتخاب و مخمصه‌‌ای اخلاقی هستند بی‌آنکه خود بدانند، حس‌شان درست می‌گوید یا فکرشان. تزویر و دورویی، درون‌مایه اصلی اغلب آثار او، حاصل ناکامی قهرمانان او در گذر چنین انتخاب و مخمصه‌ای است.
در سال 1997 با انتشار مجموعه داستان مشهور خود «شب مورد نظر» در هیات یکی از غول‌های داستان‌نویسی معاصر جهان عرض اندام می‌کند. در سال 2002 نیز رمانی خواندنی «مدرسه قدیم» را منتشر می‌کند. داستان در سال 1940 می‌گذرد. راوی پسری است که در سال آخر دبیرستان شبانه روزی درس می‌خواند، از طرف مسئولان دبیرستان مسابقه داستان‌نویسی برگزار می‌شود که برنده آن می‌تواند با یک نویسنده صاحب نام دیدار کند و با او گپ بزند. پسر می‌کوشد تا ریشه‌های نژادی و طبقاتی خود را در داستان‌هایی که می‌نویسد پنهان سازد و مثل بقیه بچه‌های مدرسه رفتار کند. می‌خواهد با داستان‌نویسی استعدادهای فروخورده طبقه کارگر را به رخ دیگران بکشد.

می‌گوید: «امروز تصویر، قدرت کلام را زایل کرده است. عادت ما به تماشای تصاویر متحرک ما را منفعل کرده است. وقتی تلویزیون می‌بینیم لازم نیست فکر کنیم. لازم نیست از تخیل‌مان استفاده کنیم. اگر زمانی از تولستوی بخوانی باید همه کار را خودت انجام بدهی. تخیل تو آتش و دود جنگ و پیکار را به مشام خود می‌کشد هیاهوی جنگ را به گوش خود می‌برد و این همه حاصل نقوش سیاه روی کاغذ است. ادبیات همکاری موثر و صمیمانه نویسنده و خواننده است.»
می‌گوید: «من تئوری سرم نمی‌شود. برای هر داستانی که می‌نویسم، یک تئوری مخصوص خودش پیدا می‌کنم. هر داستانی فرم مخصوص خودش را می‌طلبد. من از کلی بافی درباره‌ی ادبیات بیزارم. من فکر می‌کنم کلی بافی دشمن ویژگی‌های هر داستانی است و همین ویژگی‌هاست که دوست نویسنده است. راستش را بخواهید تئوری‌های ادبی هیچ‌وقت به درد نویسنده نمی‌‌خورد.»






چه حکایت جالبیست :کلمه ی زندگی با زن آغاز میشود و مردن با مرد

خارج شده است
14 مرداد 1390,ساعت 01:15:20
پاسخ #76 در:
ZAGHI
تشكر
-اهدا شده: 706
-دريافت شده: 686


دیگه راه افتاده
*
محبوبيت : 40
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 563
پاسخ : بيوگرافي و زندگینامه از هركي دلت بخواد
به بهانه سالروز درگذشت حسين پناهي؛ و خوب مي دانم سالهاست که مرده ام...



شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

دود سيگار، در تاريکي و سکوت شب مي پيچد و از ديوار حياط بالا مي رود. استکان چاي سرد شده با دو حبه قند بر لبه نعلبکي اش، روي زمين، انگار شعري تازه است که در ذهن مي چرخد و به زبان نمي آيد. ورق هاي کاغذ، کمي دورتر از دست، روي تل کتابها.

 

تکيه داده به ديوار، از پنجره کوچک خانه خلوت، به بي انتهايي شب نگاه مي کند و خيالش، مي خزد تا دور. چرا اين همه دلتنگ؟ چرا اين همه تنها؟

دود سيگار، موج مي زند تا ذهنش، بازي تازه اي کند با کلمات. وحشي شده اند انگار... به دست ذهن نمي افتند... مي آيند و نيامده، چرخي مي زنند و دل را هوايي مي کنند و مي گريزند... کسي ازکوچه مي گذرد و صداي پاهايش، شب را خط مي اندازد.

زير لب، با خود انگار، زمزمه مي کند:«شک دارم به ترانه اي که زنداني و زندانبان، همزمان زمزمه مي کنند/پس ادامه مي دهم/سرگذشت مردي را که هيچ کس نبود/با اين همه/تو گويي اگر نمي بود/جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود/چون آن درخت که زير باران ايستاده است! »

دود سيگار مي پيچد و بالا مي رود. استکان چاي سرد شده، همچنان بر زمين مانده، دلگير...

چيزي در رگهايش مي دود و به سوي قلبش هجوم مي برد... گرم است و سوزان... انگار آتش است... دست راستش، بي اختيار روي دست چپش مي خزد و به سمت قلبش مي رود... سيگار از دستش مي افتد... دود مي کند و دودش مي پيچد و بالا مي رود و در شب ساکت مرداد گم مي شود. سرش را به ديوار تکيه مي دهد.

لب هايش را ناخودآگاه به هم مي فشارد تا بتواند آهن مذابي که در رگهايش مي دود را تحمل کند. به تلافي انگار، يا براي فراموشي درد، دوباره زمزمه مي کند:«به ساعت نگاه مي کنم/حدود سه نصفه شب است/چشم مي بندم تامباد که چشمانت را از ياد برده باشم/و طبق عادت کنار پنجره مي روم/سوسوي چند چراغ مهربان/و سايه هاي کش دار شبگردان خميده/و خاکستري گسترده بر حاشيه ها/و صداي هيجان انگيز چند سگ/و بانگ آسماني چند خروس... از شوق به هوامي پرم، چون کودکي ام/و خوشحال که هنوز/معماي سبز رودخانه از دور/برايم حل نشده است... آري، از شوق به هوا مي پرم/و خوب مي دانم/سالهاست که مرده ام... ».

کرخت شده... سر به ديوار تکيه داده و رها... کلمات به بازي و شوخي انگار، به ذهن مي آيند و مي گذرند... دست مي برد به سوي کاغذها... دستش نمي رسد... چقدر اين کاغذها دورند... چشم مي بندد... شب تاريک تر مي شود... صداي پارس سگي از دوردست مي آيد... کوچه هاي روستايشان چقدر دوست داشتني بود... همانطور که به ديوار تکيه داده، مي سرد و روي کفپوش رنگ و رو رفته جلوي در، مچاله مي شود... درد توي قلبش مي پيچد... از اينجا که خوابيده، آسمان طور ديگري است... ستاره هايش نزديک ترند... هيچوقت اينطوري آسمان را نديده بود... دست دراز مي کند و خودکار را برمي دارد و کاغذ تا خورده رنگ و رو رفته اي را پيش مي کشد و به سختي مي نويسد:«در واقعيت/کمي دورتر از تختخوابي که نعش مرا قاب کرده است/تلفن، مکرر و ملايم زنگ مي زند/... زنگ مي زند/... زنگ مي زند... ».

حسين پناهي، ششم شهريور 1335 در روستاي دژکوه استان کهـکيلويه و بوير احمد به دنيا آمد و چهاردهم مرداد 1383 ، در خانه اي کوچک در خيابان جهان آراي تهران، در خلوت و تنهايي خودش، به علت ايست قلبي درگذشت. دخترش «آنا»، سه روز بعد، جسد متلاشي شده او را يافت.

حسين پناهي، شعر مي گفت و نمايشنامه مي نوشت و بازي مي کرد. ساده بود و به سادگي روستايي اش افتخار مي کرد. چندين نمايشنامه نوشت که معروف ترين شان «دو مرغابي در مه» بود که خودش در آن بازي کرد و خوب هم بازي کرد. لهجه دوست داشتني و چهره ژوليده و هميشه خسته اش، از او يک شخصيت به يادماندني ساخته بود. فيلم و سريال زياد بازي کرد و در همه آنها هم، خودش بود. خود خودش. چيزي که در عالم هنر، کمتر پيدا مي شود.

در جايي نوشته بود:«آري/با هر تولدي، جهان متولد مي شود/و با هر مرگي مي ميرد... ». با تولدش، جهان او متولد شد و با مرگش، جهان او هم مرد. تولد و مرگ کسي که دنيا را جور ديگري مي ديد و جور ديگري زندگي مي کرد.

پي نوشت: شعرهاي متن، همه از حسين پناهي است.






يادم رفت فراموشت كنم پدر جان

خارج شده است
14 مرداد 1390,ساعت 02:17:05
پاسخ #77 در:
eln@z
تشكر
-اهدا شده: 110
-دريافت شده: 172


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 13
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 227
WWW
پاسخ : بيوگرافي و زندگینامه از هركي دلت بخواد
نگاهی به زندگی چارلی چاپلین (۱۹۷۷-۱۸۸۹)
چارلز اسپنسر چاپلین، كمدین افسانه‌ای سینما، شانزدهم آوریل ۱۹۸۹ در لندن و در خانواده‌ای تئاتری به دنیا آمد. او بازیگری، كارگردانی، تهیه‌كنندگی، فیلمانه‌نویسی و حتی آهنگسازی فیلم‌هایش را شخصاً انجام می‌داد. زندگی حرفه‌ای او از كودكی در صحنه‌ی تئاترهای لندن تا زمان مرگش بیش از ۷۰ سال ادامه داشت. دوران كودكی او در فقر و تنهایی سپری شد چون كه در دو سالگی پدر و مادرش از هم جدا شدند و پدرش كه به سختی او را به یاد می‌آورد چند سال بعد مرد. مادرش كه بازیگری پركار بود، مبتلا به نوعی بیماری حنجره شد و چاره‌ای نداشت جز این كه كار تئاتر را رها كند. اما قبل از آن، پسر ۵ ساله‌اش چارلی شانس بازی در نمایش را كنار او داشت كه با خواندن آهنگ معروفی مورد تشویق زیادی قرار گرفت.
مادر او خیاطی را در پیش گرفت تا مخارج زندگی چارلی و پسر دیگرش سیدنی را تأمین كند. در سال ۱۹۰۰ چارلی در یازده سالگی همراه برادرش در نمایش پانتومیمی بنام «سیندرلا» بازی كرد و از آن موقع تصمیم گرفته بود كه بازیگری را حرفه‌ای دنبال كند.
سیدنی چاپلین چند سال بعد برای پیوستن به نیروی دریایی آنها را ترك كرد. چارلی با مادرش كه دچار بیماری روحی شدیدی شده بود در منطقه فقیرنشین لندن به وسیله درآمد اندك برادرش زندگی می‌كرد و برای مراقبت از مادرش درس را رها كرد چون نمی‌خواست كسی به بیماری روانی او پی ببرد ولی وقتی اطرافیان متوجه وضعیت وخیم او شدند، او را در بیمارستان بستری كردند كه تا سی سال دیگر با همان شرایط به زندگی ادامه داد. چاپلین در هفده سالگی به عنوان دلقك به گروه طنز «فرد كارنو» (Fred Karno) پیوست و ستاره نمایش های آن شد. او و گروه كارنو برای اولین تور آمریكا در سال ۱۹۱۰ پا به آن كشور گذاشتند و در شهرهای مختلف نمایش اجرا كردند.
در این گروه، «استنلی جفرسون» (Stanly Jefferson) كه بعدها با نام «استن لورل» معروف شد با چاپلین هم بازی بود. «استن لورل» به انگلستان برگشت اما چاپلین كه شیفته‌ی آمریكا، پیشرفت سریع و محیط شادش شده بود در آن كشور ماند. سه سال بعد كارگردان جوانی به اسم «مك سنات» (Mack Sennat) بازی چاپلین را دید و به او پیشنهاد كرد با استودیوی فیلمسازی‌اش «كی استون» همكاری كند. چاپلین برخلاف میلی باطنی و ابتدا بیش تر به خاطر حقوقش قبول كرد و به این ترتیب وارد هالیوود شد.
مسیر حرفه‌ای او از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ در استودیوهای مختلف «كی استون» شروع شد، جایی كه خیلی زود هنر و صنعت فیلمسازی را فرا گرفت. چارلی چاپلین در اولین فیلم هایش كه توجه چندانی را جلب نكرد مثل همه بازیگرها، ظاهری معمولی داشت تا اینكه خیلی اتفاقی تركیبی از شلوارهای گشاد و كفشهای بزرگ، كت تنگ و كلاه لبه‌دار را امتحان كرد كه به نظرش عالی رسید و تبدیل به همان شخصیت دوست داشتنی شد كه همه می‌شناسند و با آن به اوج شهرت رسید.
اولین سال فعالیتش برای «سنات» فیلم‌های كوتاه زیادی ساخت كه بسیار موفق بودند. تصویری كه امروز از چاپلین از یادها مانده، محصول همین دوره است. در سال ۱۹۱۶ او قراردادی با شركت فیلمسازی Mutual بست تا دوازده فیلم كوتاه كمدی بسازد و تمام آنها را در طول یك دوره هجده ماهه تهیه كرد. چاپلین بعدها گفت كه زمان فعالیتش در این شركت شادترین دوره كاری‌اش بوده و تجربیات زیادی هم كسب كرده است.
به دنبال آن استودیوی اختصاصی و كمپانی تولید فیلم خودش را در هالیوود سال ۱۹۱۸ راه‌اندازی كرد و این باعث شد تا حد زیادی كنترل مالی و هنری محصولاتش را شخصاً به عهده بگیرد. با استفاده از همین استقلال كه به تدریج بیش تر می‌شد، زیباترین صحنه‌ها را خلق كرد كه خارج از محدودهٔ زمان همیشه تأثیر گذارند و پیامی كه پشت ظاهر سرگرم كننده آنها نهفته است انگار در هیچ برهه‌ای از تاریخ كهنه نمی‌شود.
در سال ۱۹۱۵ او «ولگرد» افسانه‌ای‌اش را خلق كرد، اولین كمدی تلخ و شیرین او با پایانی باز كه در آن قهرمان خانه به دوش قصه، تنها و ناكام در عشق به شیوهٔ مخصوص خودش قدم می‌زند. چنین شخصیتی با ویژگی‌های ظاهری و خصوصیات اخلاقی ویژه‌اش به نوعی در فیلم های بعدی چاپلین هم حضور دارد. آوراگی و دربدری كه چاپلین هنگام كودكی تجربه كرده بود مایه اصلی فیلم های اجتماعی تند وتیز او را تشكیل می‌داد. او در سن كم علاوه بر این كه زندگی در نوانخانه‌ها را تجربه كرده بود، بارها مجبور شد كنار خیابان بخوابد و در آشغالها دنبال غذا بگردد. شاید به خاطر همین تجربه‌های تلخ شخصی است كه بازی او در این قالب تا این حد باورپذیر است.
در سال ۱۹۱۹ چاپلین همراه با همكارانش مثل «مری پیكفورد» (Mary Pickford)، «داگلاس فیربنكز» (Douglas Fairbanks) و «دی گریفیت» (D.Griffith)، اتحادیه هنرمندان را بنیانگذاری كرد كه تا اوایل دهه پنجاه رئیس آن بود. این اتحادیه با این هدف تشكیل شد تا از افزایش قدرت سرمایه‌گذاران در توسعه استودیوهای هالیوود جلوگیری شود. این حركت،آزادی چاپلین و فیلمسازان همفكر او را تثبیت می‌كرد. در آن دوران چاپلین دیگر ستاره بین‌المللی بود كه فیلم هایش مثل «مهاجر»، (۱۹۱۷)، «كودك» (۱۹۲۱) و «روز دستمزد» (۱۹۲۲) موفقیت‌های تجاری شگرفی كسب كرده بودند.
چاپلین درباره فیلم مهاجر گفت «هیچ كدام از دیگر فیلم هایی كه ساخته‌ام به اندازهٔ این یكی خودم را متأثر نكرده است». «مهاجر» كمدی فوق‌العاده‌ای است كه احتمالاً بیشتر با صحنه‌ای از آن در یادها مانده است كه در آن مهاجران به مجسمه آزادی خیره می‌شوند. از آن موقع تاكنون این صحنه بارها در فیلمهای مختلف تقلید شده است. یكی از این نمونه‌ها در فیلم «پدرخوانده ۲» (۱۹۷۲) ساختهٔ فرانسیس فورد كاپولا وجود دارد. هنر چاپلین هیچ جا بهتر و واضح‌تر از این صحنه مشخص نمی‌شود.
اولین كمدی بلند چاپلین و شاهكار او «كودك» بود؛ فیلمی به یاد ماندنی كه در آن ولگردی، بچه گمشده‌ای را پیدا می‌كند و می‌خواهد او را بزرگ كند. واضح است که فیلم كودك از داغدیدگی خود چاپلین هم سرچشمه می‌گرفت چون اولین پسر او چند روز بعد از تولد و چند هفته قبل از شروع ساخت این فیلم مرده بود و شاید این موضوع روی تلخی فضای فیلم نادانسته تأثیر گذاشت ولی كمبود عواطف و نگرانی‌های اجتماعی را استادانه به تصویر می‌كشد. در این اپیزود، چاپلین ولگردی است كه از بچهٔ بی‌خانمانی، با بازی حیرت‌آنگیز بازیگر چهارساله «جكی كوگان» (Jakie Coogan) مراقبت می‌كند.
در یكی از بهترین صحنه‌های ساختهٔ چاپلین و شاید حتی تمام دوران فیلم صامت، چارلی در تعقیب ماشینی كه بچه را به پرورشگاه می‌برد، با تمام قدرت روی سقف خانه می‌دود و نمی‌خواهد از او جدا شود. پشت طنز سیاه این صحنه، احساسی لطیف پنهان است. در آن سال ها، كودكان مهاجر و آواره حاصل از جنگ جهانی اول در خاطره همه مردم بودند. همین طور كسانی كه برای عزیزان از دست داده خود در جنگ داغدار بودند و یا به هر شكلی جنگ سرنوشتشان را وارد مسیر تازه‌ای كرده بود از فیلم «كودك» بسیار استقبال كردند.
زندگی افرادی مثل چاپلین، امروزه به وسیله دانشمندان علوم اجتماعی مطالعه می‌شود. آن ها دریافته‌اند كودكانی كه در معرض بی‌خانمانی و به تبع آن، تنش‌های اجتماعی قرار می‌گیرند همگی به سرنوشت واحدی دچار نمی‌شوند.
در حالی كه بعضی از آنها در آینده قشر آسیب‌پذیر جامعه را تشكیل می‌دهند، برخی دیگر از این بچه‌ها مثل چاپلین زیرك و مبتكر می‌شوند.
چارلی چاپلین با این كه در كار حرفه‌ای خود روز به روز موفق‌تر می‌شد ولی زندگی خانوادگی‌اش دستخوش ناملایمات بود. دو ازدواج نخست او به جدایی ختم شد اولین بار با بازیگری بنام «میلدرد هریس» (Mildred Harris) و بار دوم با بازیگر دیگری، «لیتا گری» (Lita Grey) ازدواج كرد.
بعد از مدتی با «پائولتا گادارد» (Paulette Goddard) كه در فیلم «عصر جدید» بازی می‌كند ازدواج كرد كه بعد از آن كه هر دو به موفقیت و شهرت بیشتری رسیدند از هم جدا شدند. چهارمین ازدواجش در سال ۱۹۴۳ با «اونا اونیل» (Oona Oneil) دختر نمایشنامه نویس معروف «ایگن اونیل» با ثبات‌ترین بود كه تا زمان مرگش ادامه پیدا كرد. «اونا اونیل» بعد از مدتی هنرپیشگی را رها كرد و شاید همین، باعث دوام ازدواج آنها شد چون چاپلین برخلاف ازدواج های گذشته‌اش این بار همسرش را رقیب خودش نمی‌دید. چارلی چاپلین و اونا اونیل هشت فرزند داشتند. یكی از آنها «جرالدین چاپلین» است كه حرفه والدینش را در پیش گرفت و مهم‌ترین نقشی كه ایفا كرده در فیلم «دكتر ژیواگو» (۱۹۶۵) ساخته «دیوید لین» (David Lean) در نقش تانیا است.






زن که باشی دوست داری تکیه بدهی،ضعیف باشی.زن که باشی گاهگاهی حریصانه بومیکنی،شاید عطر گیس مردانه اش را.زن که باشی.گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش به این امیدکه اوخوشبخت باشد!دست خودت نیست،زن که باشی همه دیوانگی های عالم را بلدی!مــن زنـم!نگاه به صـــداو بدن ظریفـــم نکن!اگـر بخـواهـــم تمــام هویت مردانه ات رابه آتش خواهم کشید

خارج شده است
14 مرداد 1390,ساعت 02:26:10
پاسخ #78 در:
eln@z
تشكر
-اهدا شده: 110
-دريافت شده: 172


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 13
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 227
WWW
پاسخ : بيوگرافي و زندگینامه از هركي دلت بخواد
روح الله داداشی
تاریخ تولد: ۱۳۶۰،محل تولد: کرج،قد: ۱۸۸ سانتی متر،وزن: ۱۲۵ کیلوگرم،شغل: آزاد،نام مربی: علی داداشی،ورزش های اولیه: کشتی، پرورش اندام

در مسابقه قویترین مردان سال ۱۳۸۵ (از ۱۶ تا ۱۹ آبان ماه) در سالن سازمان آب و فاضلاب تهران برگزار شده از بین ۱۳۲ ورزشکار به مقام سوم رسید و به او ۶ سکه بهار آزادی داده شد. عنوان های به دست آمده: قهرمان چند دوره پرورش اندام تهران و کشور، در قسمت قویترین مردان: سوم کشور، چهارم کشور، اول کشور در سال ۸۶ در آخرین مسابقه مردان آهنین از نظر امتیاز با نفر دوم مساوی ولی به علت انجام یک آیتم کمتر نفر سوم.






زن که باشی دوست داری تکیه بدهی،ضعیف باشی.زن که باشی گاهگاهی حریصانه بومیکنی،شاید عطر گیس مردانه اش را.زن که باشی.گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش به این امیدکه اوخوشبخت باشد!دست خودت نیست،زن که باشی همه دیوانگی های عالم را بلدی!مــن زنـم!نگاه به صـــداو بدن ظریفـــم نکن!اگـر بخـواهـــم تمــام هویت مردانه ات رابه آتش خواهم کشید

خارج شده است
14 مرداد 1390,ساعت 02:37:28
پاسخ #79 در:
eln@z
تشكر
-اهدا شده: 110
-دريافت شده: 172


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 13
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 227
WWW
پاسخ : بيوگرافي و زندگینامه از هركي دلت بخواد

پولاد کیمیایی

متولد 1359 تهران
فرزند مسعود کيميايي و گيتي پاشايي (آهنگساز)

     با حضور در فيلم « تجارت » ساخته پدرش از آلمان به ايران آمد و در ايران ماند و در

 فيلم هاي پدرش در  نقش هاي دوم ظاهر شد. در « اعتراض » گوشه هايي ازتوانايي

هايش را نشان داد اما در فيلم « حکم » عالي بازي کرد و از همه بازيگران قدرتمند

فيلم، بهتر ظاهر  شد و درفيلم رييس محبوبيت خود را صد چندان کرد.

مجموعه آثار :

- تجارت (مسعود کيميايي، 1373)
- سلطان (مسعود کيميايي، 1375)

- فرياد (مسعود کيميايي، 1377)
- اعتراض (مسعود کيميايي، 1378)

- شمعي در باد (پوران درخشنده، 1382)
- سربازهاي جمعه (مسعود کيميايي، 1382)
- حکم (مسعود کيميايي، 1383)
- صحنه جرم ورود ممنوع (ابراهيم شيباني، 1384)
- رئيس (مسعود کيميايي، 1385)

-1386،سريال تلوزيوني مرگ تدريجي يک رويا


شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Ali♥

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



زن که باشی دوست داری تکیه بدهی،ضعیف باشی.زن که باشی گاهگاهی حریصانه بومیکنی،شاید عطر گیس مردانه اش را.زن که باشی.گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش به این امیدکه اوخوشبخت باشد!دست خودت نیست،زن که باشی همه دیوانگی های عالم را بلدی!مــن زنـم!نگاه به صـــداو بدن ظریفـــم نکن!اگـر بخـواهـــم تمــام هویت مردانه ات رابه آتش خواهم کشید

خارج شده است
صفحه: 1 ... 3 4 5 [6]   بالا

 
پرش به :  

تاپيک هاي مشابه
عنوان نويسنده پاسخ ها مشاهده آخرين ارسال
یادگاری های کودکی گـــالـــري عــكـــس « 1 2 3 4 5 » belfi 69 6889 آخرين ارسال 23 مهر 1390,ساعت 10:48:03
توسط علی 1360
هر كي ميتونه جواب بده گــــفــــتــــگــــو آزاد « 1 2 3 » شهرزاد 31 1639 آخرين ارسال 19 تير 1389,ساعت 21:56:22
توسط حیدر
Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.16 | SMF © 2006-2011, Simple Machines
هاست تالار گفتمان ساده دل توسط ایران مدرن پشتیبانی می شود. | Sitemap
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!


Google اين صفحه را ديده است 31 ارديبهشت 1391,ساعت 23:25:43



آخرین ارسالها
آخرین ارسالها