جملات و مطالبِ عشقولانه.عارفانه.قشنگانه شما -2- - * - 04 خرداد 1391,ساعت 08:46:10

_-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_



جدیدترین پست ها
موضوع : شما دوست دارید به اونی که عاشقشید چی هدیه بدید؟
متن : اگر عشق ؛ عشق باشه آدم از خودش میگذره ؛ همه چیز رو برای معشوقش میخواد . ت...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 03:53:58
موضوع : بیا از رویات بگو...شاید منم رویامو پیدا کنم...
متن : هرچی فکر میکنم میبینم رویایی ندارم .......نکنه زندگی کردن داره از ذهنم می...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 02:56:08
موضوع : چرا کمک میکنی چون...
متن : کمک می کنم چون من هم یک روزی یک جایی محتاج کمک میشم ...کمک می کنم تا روزی ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 02:48:32
موضوع : گمشده من ، گمشده تو
متن : این روز ها احساس می کنم خیلی چیزها هست که گمشون کردم . من راه رسیدن به خو...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 02:43:02
موضوع : حرف دل
متن :   مخصوص ساده دلادوستش دارم ولی او دیگران را دوست داردبرخلاف عشق از ما ب...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 23:42:30
موضوع : آرزوهایی که هرگز برآورده نشدند....
متن : آرزوهای زیادی داشتم؛و آخرینش این بود که بتونم  کسی رو که عاشقشم؛ببینم؛...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 23:29:27
موضوع : ليلة الرغائب (شب آرزوها)
متن : امشب بزرگی‌ات می‌شود آرزوهایتلیله‌الرغائب است، مراقب آرزوهایت باشف...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 23:15:28
موضوع : _-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_
متن : سلام به همه دوستاماین خیلی عالیه. قبلنا که اون اوایل من با اینجا اشنا ش...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط mosafer        تاریخ : ديروز، ساعت 23:09:37
موضوع : ♥♥کــــودکــــانــــــــه♥♥
متن : شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .این پسر خالمه؛پارسال ک...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : ديروز، ساعت 18:46:06
موضوع : متن اهنگ مورد علاقه ات رو بنويس
متن : بن بستبه من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشههنوزم بیـن ما شاید یه حـس تـا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 18:31:30
موضوع : شعرهای بلند و کوتاه (4)
متن : دیرگاهیست که تنها شده امقصه غربت صحرا شده اموسعت درد فقط سهم من استباز ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 16:55:27
موضوع : ناامیدی تنها یک گناه است؟
متن : امید در کنار نا امیدی رنگ میگیره ؛ مثلا باید به یک جریانی کاملا و با دل ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 15:29:35
موضوع : •فروغ _ زنی تنها در آستانه فصلی سرد!•
متن : ناگفته هايي از فروغ  در حوزۀ سينماـ پيوندفيلم(يك آتش)كه در سال ۱۳۴۱ در ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 15:16:37
موضوع : پاسخ : شعر هاي خنده دار
متن : ياهوهي گفتند: پدرومادرها!مراقب باشيداينترنت چيز بدي استماهواره خطر دا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 14:56:49
موضوع : **اشتباهات داوري در فوتبال**
متن : پیش مییاد؛به دل نگیرین؛‏)‏
در ورزشی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 12:50:12

صفحه: 1 2 [3] 4 5 6 ... 50   بالا
موضوع: جملات و مطالبِ عشقولانه.عارفانه.قشنگانه شما -2-  (دفعات بازدید: 22192 بار) ابزارهاي تاپيك جستجو
0 كاربران و 3 مهمان درحال دیدن موضوع.
22 شهريور 1388,ساعت 22:41:21
پاسخ #30 در:
milad-k
تشكر
-اهدا شده: 15
-دريافت شده: 72


تازه اول راهه
*
محبوبيت : 81
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 93
رسم بازی
 o74عشق آلوچه نيست که بهش نمک بزنی، دختر همسايه نيست که بهش چشمک بزنی، غذا نيست که بهش ناخونک بزنی، رفيق نيست که بهش کلک بزنی عشق مقدسه , بايد جلوش زانو بزنی  o74




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

شهرزاد, Xman

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



چه کسی می گوید که گرانی شده است.دوره دوره  ارزانیست.دل ربودن ارزان.دل شکستن ارزان.ابرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر.قیمت عشق چقدر کم شده است کمتر از اب روان و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان.

خارج شده است
23 شهريور 1388,ساعت 03:39:50
پاسخ #31 در:
موسوی
سرپرست سایت
تشكر
-اهدا شده: 3496
-دريافت شده: 791


*
محبوبيت : 510
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 613
رسم بازی
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت: نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت…
گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.
از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد
عشق آتشي است كه با چند قطره آب خاموش ميشود پس هي نگو عاشقتم
عشق ايستادن زير باران و خيس شدن باهم نيست
عشق آن است که يکي براي ديگري چتري شود
و او هيچوقت نفهمد که چرا خيس نشد
وقتي که بارون مياد
برو زير بارون
هرچقد که تونستي قطره هاي بارون رو جمع کني . همونقدر دوستم داري
و هر چقدر که نتونستي جمع کني . بدون همونقدر من تو رو دوست دارم
عشق ويزاي ورود به دل است




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



شادی پروانه اینست ، که هرچه تقلا کنی نمی توانی آنرا شکار کنی ! باید آرام باشی ، تا روی شانه هایت بنشیند ...
(( شانه هایت پر از پروانه باد ))

خارج شده است
23 شهريور 1388,ساعت 04:39:06
پاسخ #32 در:
موسوی
سرپرست سایت
تشكر
-اهدا شده: 3496
-دريافت شده: 791


*
محبوبيت : 510
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 613
رسم بازی
جان پسر، گوش به هر خر مکن                  بشنو و باور مکن
 
تجربه را باز مکرر مکن                               بشنو و باور مکن
 
مملکت ما شده امن و امان                        از همدان تا طبس و سیستان
 
مشهد و تبریز و ری و اصفهان                     شُشتر و کرمانشه و مازندران
 
امن بود، شِکوِه دگر، سرمکن                      بشنو  و باور  مکن
 
یافته اجحاف و ستم خاتمه                        نیست کسی را ز کسی واهمه
 
هست مجازات برای همه                          حاکم مطلق چو بود مَحکمه
 
محکمه را مسخره  دیگر مکن                      بشنو و باور مکن
 
نسخ شد آئین ستم­گستری                      هیچ دخالت نکند لشکری
 
در عمل مذهبی و کشوری                        نیست به قانون شکنی کَس جَری
 
شکوه سپس بر سر منبر مکن                   بشنو و باور مکن
 
صحبت جمهوریت از بین رفت                      غصه مخور این نیت از بین رفت
 
فرقه بی تربیت از بین رفت                         زمزمه عاریت از بین رفت
 
خاطر آسوده مکدر مکن                             بشنو و باور مکن
 
نیست بر این ملت یک لا قبا                       فکر اجانب پس از این رهنما
 
هست دگر موقع صلح و صفا                      نیست زهم دولت و ملت جدا
 
واهمه از توپ شبندر مکن                          بشنو و باور مکن
 
تکیه دولت همه بر ملت است                     ملت از آن، حامی این دولت است
 
لندن از این حادثه در حیرت است                 مسکو از این واقعه در زحمت است
 
دولت حقه است، فغان سر مکن                  بشنو و باور مکن






شادی پروانه اینست ، که هرچه تقلا کنی نمی توانی آنرا شکار کنی ! باید آرام باشی ، تا روی شانه هایت بنشیند ...
(( شانه هایت پر از پروانه باد ))

خارج شده است
23 شهريور 1388,ساعت 17:54:52
پاسخ #33 در:
ifj
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 297
-دريافت شده: 246


*
محبوبيت : 598
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 369
رسم بازی
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر

- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش

- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید

- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت

- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام...

- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک

- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود

- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...

- گریه نکن دیگه ، خب ؟

- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...

- اسمت چیه دخترکم ؟

- سارا

- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم

- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :

- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را.

- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟

دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ

- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان، لبخند زد.
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است، حتی اگر حس مشترک، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...

- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت

- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
.
.
.

ادامه دارد...




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

خارج شده است
24 شهريور 1388,ساعت 03:22:11
پاسخ #34 در:
موسوی
سرپرست سایت
تشكر
-اهدا شده: 3496
-دريافت شده: 791


*
محبوبيت : 510
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 613
رسم بازی
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ای است
اما داشتن دوست استمرار لحظه ها ی دوست داشتن است.






شادی پروانه اینست ، که هرچه تقلا کنی نمی توانی آنرا شکار کنی ! باید آرام باشی ، تا روی شانه هایت بنشیند ...
(( شانه هایت پر از پروانه باد ))

خارج شده است
24 شهريور 1388,ساعت 18:33:50
پاسخ #35 در:
ifj
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 297
-دريافت شده: 246


*
محبوبيت : 598
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 369
رسم بازی
در ادامه از قسمت اول داستان.........
.
.
.
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟

- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد

- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش

- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟

نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم

خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟

- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید

- خب ، ازون قرمزاشا ...

- چشم
...

هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود

- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی

- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..

ما دوست شده بودیم. به همین سادگی.
سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند

- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون

دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ، سارا را دیدم در آغوش مادرش !

سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم
انگار حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود.
او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...

نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم

- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟

صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی،

- آقا یک دنیا ممنونم ازتون، به خدا داشتم دیونه میشدم، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام

- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید

- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...

هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین

- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم

خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود

سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه

و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن

- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی؟

لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست

- پیداش کنیا

- خب
....

سارا دست مادرش را گرفت

- خدافظ

- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار

- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید

- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد

- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم

.....

پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ...


کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش

- سارااااااااا

نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....

رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار، اشک هایم را می برد به آسمان.
سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم، عزیزتر شده بود
....

پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به، با خاطرات خوش بودن.
گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند.
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست.
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند.
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...





مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman, آنارايا, MeMoL

براي اين پست, 3 كاربر تشكر كرده اند



شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

خارج شده است
24 شهريور 1388,ساعت 20:32:03
پاسخ #36 در:
Xman
مدیر ارتباطات
تشكر
-اهدا شده: 1855
-دريافت شده: 1309


*
محبوبيت : 931
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 1035
رسم بازی
ifj عزيز به خاطر نوشته فوق العاده زيبات تشكر بينهايت

اي كاش ميشد از بعضي پست ها هزاران بار تشكر كرد.
خيلي به دلم نشست




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ifj

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

خارج شده است
25 شهريور 1388,ساعت 03:25:39
پاسخ #37 در:
موسوی
سرپرست سایت
تشكر
-اهدا شده: 3496
-دريافت شده: 791


*
محبوبيت : 510
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 613
رسم بازی
خنده بر هر درد بی درمان دواست         چشم گریان چمه درد و بلاست
خنده جادوی سلامتی هست . سعی کنید از لیمو ترش لیمو ناد شیرین تهیه کنی 






شادی پروانه اینست ، که هرچه تقلا کنی نمی توانی آنرا شکار کنی ! باید آرام باشی ، تا روی شانه هایت بنشیند ...
(( شانه هایت پر از پروانه باد ))

خارج شده است
25 شهريور 1388,ساعت 18:58:54
پاسخ #38 در:
ifj
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 297
-دريافت شده: 246


*
محبوبيت : 598
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 369
رسم بازی
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت .. سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

سالك گفت : بر شنيدن بي تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

سالك گفت : همان كنم كه تو گويي

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند



مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن



سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد .. هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدي ؟



سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت



پير مرد گفت :

وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند، نه آنگونه كه خود خواهي




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

خارج شده است
25 شهريور 1388,ساعت 19:27:48
پاسخ #39 در:
دلتنگ
تشكر
-اهدا شده: 128
-دريافت شده: 48


تازه اول راهه
*
محبوبيت : 134
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 86
شیرازی.18 ساله
رسم بازی
قلب ها با هم سخن می گویند!


استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟


شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



خدا بزرگه
[/b]

خارج شده است
26 شهريور 1388,ساعت 19:45:30
پاسخ #40 در:
milad-k
تشكر
-اهدا شده: 15
-دريافت شده: 72


تازه اول راهه
*
محبوبيت : 81
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 93
رسم بازی
 o98لاک پشت ها هم عاشق میشوند اما تحمل درد عشق برایشان راحت است چون حداقل عشقشون آروم آروم  ترکشون میکنه... o98

 V0وقتی خدا داشت بدرقم میکرد بهم گفت:جایی که میری مردمی داره  که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا با تو هستم تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق می زارم که بگذری .قلب میگذارم که جا بدی .اشک میگذارم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر میگردی پیشم. V0






چه کسی می گوید که گرانی شده است.دوره دوره  ارزانیست.دل ربودن ارزان.دل شکستن ارزان.ابرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر.قیمت عشق چقدر کم شده است کمتر از اب روان و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان.

خارج شده است
30 شهريور 1388,ساعت 11:18:43
پاسخ #41 در:
azadah
تشكر
-اهدا شده: 2
-دريافت شده: 26

تازه وارد
*
محبوبيت : 42
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 24
رسم بازی
تا کي به تمناي وصال تو يگانه                        اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد که سرآيد غم هجران تو يا نه            اي تيره غمت را دل عشاق نشانه
جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد                    ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد
در ميکده رهبانم و در صومعه عابد              گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد
يعني که تو را مي‌طلبم خانه به خانه

روزي که برفتند حريفان پي هر کار               زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار
من يار طلب کردم و او جلوه‌گه يار                 حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار
او خانه همي جويد و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو             هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو
در ميکده و دير که جانانه تويي تو                    مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو
مقصود تويي، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد             پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد             يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد
ديوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانين خرد راه تو پويد                       ديوانه برون از همه آئين تو جويد
تا غنچهء بشکفتهء اين باغ که بويد                   هر کس به بهاني صفت حمد تو گويد
بلبل به غزل خواني و قُمري به ترانه

بيچاره بهايي که دلش زار غم توست                هر چند که عاصي است ز خيل خدم توست
اميد وي از عاطفت دم به دم توست                 تقصير "خيالي" به اميد کرم توست
يعني که گنه را به از اين نيست بهانه

"شيخ بهايي"







خارج شده است
30 شهريور 1388,ساعت 18:08:54
پاسخ #42 در:
ifj
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 297
-دريافت شده: 246


*
محبوبيت : 598
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 369
رسم بازی
نارسيس(نرگس) جوان زيبايي بود که هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در درياچه اي تماشا کند.

چنان شيفته ي خود مي شد که روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد.

در جايي که به آب افتاد گلي روييد. که نارسيس(نرگس) ناميده شد.

وقتي نارسيس مُرد اوربادها -الهه هاي جنگل-  به کنار درياچه آمدند و ديدند که درياچه ي آب شيرين به درياچه اي سرشار از اشکهاي شور تبديل شده.

اورباد ها پرسيدند: چرا مي گريي؟؟؟

درياچه گفت: براي نارسيس مي گريم ، اورباد ها گفتند: آه، شگفت آور نيست که براي نارسيس مي گريي،

و ادامه دادند: هرچه بود با آنکه همه ي ما همواره در جنگل در پي او مي شتافتيم، اما تنها تو فرصت داشتي زيباييش را تماشا کني

درياچه پرسيد: مگر نارسيس زيبا بود؟

اورباد ها شگفت زده پاسخ دادند: چه کسي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند؟

هرچه بود هر روز در کنار تو مي نشست.

درياچه مدتي ساکت ماند و سرانجام گفت: من براي نارسيس مي گريم، اما هرگز زيبايي او را نديده بودم،

براي نارسيس مي گريم چون هر بار که به رويم خم مي شد تا خود را در من ببيند،

من مي توانستم در چشمانش بازتاب زيبايي خود را ببينم.

« دوست دارم بدونم از این داستان چه نتیجه ای گرفتید؟؟ »




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی, MeMoL, Xman

براي اين پست, 3 كاربر تشكر كرده اند



شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

خارج شده است
30 شهريور 1388,ساعت 23:01:28
پاسخ #43 در:
shadi.shadi
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 1025
-دريافت شده: 1349


*
محبوبيت : 697
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1081
رسم بازی

شکسپیر میگه :
هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی بلکه به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی "^"



باد می وزد ...

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
 
تصمیم با تو است . . ."^"





مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



بودن يا نبودن ..
مسئله همين بودن ونبودن توست...

خارج شده است
30 شهريور 1388,ساعت 23:56:30
پاسخ #44 در:
موسوی
سرپرست سایت
تشكر
-اهدا شده: 3496
-دريافت شده: 791


*
محبوبيت : 510
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 613
رسم بازی

خوشبختی یا خوشحالی چیزی هست که اگر آدم به صورت مستقیم و خودآگاهانه دنبالش باشه هیچوقت نمی‌تونه پیداش کنه. خوشبختی مجموعه همان لحظاتی هست که دائم در زندگیمون تسلسل دارند و ما از کنارشون با غفلت می‌گذریم. لحظاتی که وقتی طی شدند، بعد از گذشت روزها و سالها بر می‌گردیم و به آنها نگاه می‌کنیم و احساس می‌کنیم که چقدر آن موقع خوشحال بودیم. دلمون می‌خواهد که می‌توانستیم بر گردیم به آن لحظه در گذشته و زمان را متوقف کنیم تا آن خوشحالیمون ادامه پیدا کنه. گاهی اوقات آنقدر درگیر کارهای زندگی روزمره می‌شویم که واقعاً فراموش می‌کنیم که خوشبختی در همین لحظات کوچک زندگی است که آنها را داریم از دست می‌دهیم نه در بدست آوردن آن چیزهایی که جامعه به آنها برچسب خوشبختی زده



شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست        جای غم با بر آن دل که نخواهد شادت
shadi عزیز







شادی پروانه اینست ، که هرچه تقلا کنی نمی توانی آنرا شکار کنی ! باید آرام باشی ، تا روی شانه هایت بنشیند ...
(( شانه هایت پر از پروانه باد ))

خارج شده است
صفحه: 1 2 [3] 4 5 6 ... 50   بالا

 
پرش به :  

تاپيک هاي مشابه
عنوان نويسنده پاسخ ها مشاهده آخرين ارسال
آرشیو "کلیک" ضمیمه روزنامه "جام جم" مطالب متفرقه کامـپـیوتر آنارايا 14 1769 آخرين ارسال 27 شهريور 1387,ساعت 15:16:48
توسط آنارايا
" عکسهایی از بزرگان " گـــالـــري عــكـــس فرهاد کامو 9 765 آخرين ارسال 30 ارديبهشت 1389,ساعت 00:03:06
توسط فرهاد کامو
"عكس هايي زيبا از طبيعت مازندران" گـــالـــري عــكـــس « 1 2 3 » غزل فروش 41 1931 آخرين ارسال 28 خرداد 1389,ساعت 18:03:25
توسط shadi.shadi
" نرم افزار هـک کردن شماره موبایل از طریق بلوتوث با X2blue " بـازی و نـرم افـزارهــای جــاوا فرهاد کامو 1 1148 آخرين ارسال 26 ارديبهشت 1389,ساعت 04:38:42
توسط farzadclip
عکس هایی تقدیم به یک فرشته ی زمینی"*مادر*" گـــالـــري عــكـــس غزل فروش 8 499 آخرين ارسال 13 خرداد 1389,ساعت 16:03:30
توسط ثنا
Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.16 | SMF © 2006-2011, Simple Machines
هاست تالار گفتمان ساده دل توسط ایران مدرن پشتیبانی می شود. | Sitemap
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!


Google اين صفحه را ديده است 16 ارديبهشت 1391,ساعت 04:40:05



آخرین ارسالها
آخرین ارسالها