" معرفی بزرگان ایران و جهان " - * - 04 خرداد 1391,ساعت 09:47:13

_-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_



جدیدترین پست ها
موضوع : بیا از رویات بگو...شاید منم رویامو پیدا کنم...
متن : رویاها...................    رویاهایم راباحقیقت زندگی گره نمی زنم/انتظارآبی تری...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 09:46:33
موضوع : شما دوست دارید به اونی که عاشقشید چی هدیه بدید؟
متن : اگر عشق ؛ عشق باشه آدم از خودش میگذره ؛ همه چیز رو برای معشوقش میخواد . ت...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 03:53:58
موضوع : چرا کمک میکنی چون...
متن : کمک می کنم چون من هم یک روزی یک جایی محتاج کمک میشم ...کمک می کنم تا روزی ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 02:48:32
موضوع : گمشده من ، گمشده تو
متن : این روز ها احساس می کنم خیلی چیزها هست که گمشون کردم . من راه رسیدن به خو...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 02:43:02
موضوع : حرف دل
متن :   مخصوص ساده دلادوستش دارم ولی او دیگران را دوست داردبرخلاف عشق از ما ب...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 23:42:30
موضوع : آرزوهایی که هرگز برآورده نشدند....
متن : آرزوهای زیادی داشتم؛و آخرینش این بود که بتونم  کسی رو که عاشقشم؛ببینم؛...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 23:29:27
موضوع : ليلة الرغائب (شب آرزوها)
متن : امشب بزرگی‌ات می‌شود آرزوهایتلیله‌الرغائب است، مراقب آرزوهایت باشف...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 23:15:28
موضوع : _-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_
متن : سلام به همه دوستاماین خیلی عالیه. قبلنا که اون اوایل من با اینجا اشنا ش...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط mosafer        تاریخ : ديروز، ساعت 23:09:37
موضوع : ♥♥کــــودکــــانــــــــه♥♥
متن : شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .این پسر خالمه؛پارسال ک...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : ديروز، ساعت 18:46:06
موضوع : متن اهنگ مورد علاقه ات رو بنويس
متن : بن بستبه من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشههنوزم بیـن ما شاید یه حـس تـا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 18:31:30
موضوع : شعرهای بلند و کوتاه (4)
متن : دیرگاهیست که تنها شده امقصه غربت صحرا شده اموسعت درد فقط سهم من استباز ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 16:55:27
موضوع : ناامیدی تنها یک گناه است؟
متن : امید در کنار نا امیدی رنگ میگیره ؛ مثلا باید به یک جریانی کاملا و با دل ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 15:29:35
موضوع : •فروغ _ زنی تنها در آستانه فصلی سرد!•
متن : ناگفته هايي از فروغ  در حوزۀ سينماـ پيوندفيلم(يك آتش)كه در سال ۱۳۴۱ در ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 15:16:37
موضوع : پاسخ : شعر هاي خنده دار
متن : ياهوهي گفتند: پدرومادرها!مراقب باشيداينترنت چيز بدي استماهواره خطر دا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 14:56:49
موضوع : **اشتباهات داوري در فوتبال**
متن : پیش مییاد؛به دل نگیرین؛‏)‏
در ورزشی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 12:50:12

صفحه: [1]   بالا
موضوع: " معرفی بزرگان ایران و جهان "  (دفعات بازدید: 490 بار) ابزارهاي تاپيك جستجو
0 كاربران و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
07 بهمن 1388,ساعت 04:38:14
در:
فرهاد کامو
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 319
-دريافت شده: 609


*
محبوبيت : 500
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 629
WWW
" معرفی بزرگان ایران و جهان "
                                                          ابوسعید ابوالخیر


زندگانی ابوسعید ابوالخیر
شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. ولادت او در سال ۳۵۷ هجری در شهری به نام میهنه یا مهنه از توابع خراسان اتفاق افتاده‌است. ویرانه‌های این شهر در بين شهر هاي سرخس، مرو، هرات، نيشابور امروزی قرار دارد. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تادر يك حادثه مهم در زندگي اش درس را رها كرده و به جمع صوفيان شيعي پيوست و به وادی عرفان روی آورد. شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه تصوف در نزد شيخ ابوالفضل سرخسي و ابوالعباس آملي به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن 40 سالگي به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.

کتابهای ابوسعید
کتاب‌هایی که براساس سخنان بوسعید تالیف شده‌است عبارتند از:

اسرار توحید فی مقامات شیخ ابی سعید تالیف محمدبن منور
رساله حالات و سخنان شیخ ابوسعید گردآورنده: ابوروح لطف الله نوه ابوسعید
سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر
به رغم اینکه وی در معارف صوفیه اثری مهمی تالیف نکرده‌است اما از شواهد و قرائن برمی آید که در ذهن ابوسعید، یک جهان بینی عرفانی، به صورت کل و منظم شکل یافته بود

سخنان و داستانهایی در رابطه با ابوسعید
چنانکه در برخورد وی با ابن سینا می‌توان این نکته را دریافت. در این دیدار با یکدیگر سه شبانه روز به خلوت سخن گفتند که کس ندانست. بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی سینا برفت، شاگردان او سئوال کردند که شیخ را چگونه یافتی گفت: هر چه می‌دانم، او می‌بیند. مریدان از شیخ سئوال کردند که‌ای شیخ بوعلی را چگونه یافتی گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند.بوسعید همچون حلقه استواری زنجیره سنت‌های عرفانی قبل از خودش را به حلقه نسل‌های بعد از خویش پیوند می‌دهد.وی تصوف را عبارت از آن می‌داند که: «آنچه در سرداری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آید نجهی.»با اینکه در روزگار حیاتش مورد هجوم متعصبان مذهبی بود و اتهام لاابالیگری‌های او در همان عصر حیاتش تا اسپانیای اسلامی یعنی اندلس رفته بود. ابن خرم اندلسی در زمان حیات او در باب او می‌گوید: «شنیده‌ایم که به روزگار ما در نیشابور مردی است از صوفیان با کنیه ابوسعید ابوالخیر که گاه جامه پشمینه می‌پوشد، و زمانی لباس حریر که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می‌گذارد و زمانی نه نماز واجب می‌گزارد نه نماز مستحبی و این کفر محض است. پناه بر خدا از این گمراهی.» با وجود این قدیس دیگری را نمی‌شناسیم که مردم تا این پایه شیفته او باشند و چهره او به عنوان رمز اشراق و اشراف بر عالم غیب به گونه نشانه و رمزی درآمده باشد آن گونه که بوعلی رمز دانش و علوم رسمی است.

ابوسعید نسبت به دو صوفی قبل از خودش بایزید بسطامی و حلاج که در تاریخ عرفان مهم ترین مقام را دارند، اراداتی خاص داشته‌است. وی در محیطی که اکثریت صوفیان، حلاج را کافر می‌دانستند و گروهی مانند امام قشیری در باب او با احتیاط و سکوت برخورد می‌کردند او را به عنوان نمونه عیار و جوانمردی می‌دانست که به گفته خودش در اسرار التوحید «درعلوم حالت در مشرق و مغرب کسی چون او نبود.»وی در فقه و کلام و منطق و حدیث و تفسیر و دیگر علوم رایج عصر از چهره‌های ممتاز به شمار می‌رفته‌است. ابوسعید بزرگ ترین علمای عصر از قبیل ابوعلی زاهدبن احمدفقیه و قفال مروزی و ابوعبدالله خضری سال‌های دراز به تحصیل علوم اشتغال داشته‌است. از جمع استادان او که بگذریم وی با عده زیادی از فقها و محدثین و ادیبان و شاعران عصر خود روابط دوستانه و عادلانه داشته‌است. نه تنها داستان‌های اسرارالتوحید بلکه اسناد تاریخی غیرصوفیانه نیز گواهند بر اینکه علمای بزرگی چون ابومحمد جوینی پدر امام الحرمین که از بزرگ ترین علمای نیشابور در این عصر بود با وی روابط دوستی داشته‌است. بوسعید در تاریخ چهارم شعبان ۴۴۰ هجری در میهنه وفات یافت. مدفن وی در مشهد در برابر سرایش قرار دارد. شیخ را گفتند:(به شیخ ابوسعید ابوالخیر گفتند) " فلان کس بر روی آب می‌رود(راه می‌رود)! گفت: «سهل است(آسان است)! وزغی(قورباغه) و صعوه ای(پرنده کوچک آوازخوان) نیز بروی آب می‌رود» گفتند که: «فلانکس در هوا می‌پرد!» گفت: «زغنی(نوعی پرنده از راستهٔ بازهاست) ومگسی در هوا بپرد». گفتند: "فلان کس در یک لحظه از شهری بشهری می‌رود. شیخ گفت: "شیطان نیز در یک نفس(یک لحظه) از مشرق بمغرب می‌شود(می‌رود)، این چنین چیزها را بس(بسیار) قیمتی(ارزش) نیست.مرد(انسان واقعی) آن بود(آن کس می‌باشد) که در میان خلق بنشیند و برخیزد وبخسبد(بخوابد) وبا خلق ستدوداد کند(معامله) وبا خلق در آمی‌زد(در ارتباط باشد) ویک لحظه از خدای غافل نباشد.

هرمان اته، خاورشناس آلمانی او را یکی از مبتکرین قالب رباعی در ایران دانسته‌است




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی, extremeenzo

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



من سایه قد کشیده توهمات خویشم روی دیوار بلند عدم...

خارج شده است
08 بهمن 1388,ساعت 04:15:55
پاسخ #1 در:
فرهاد کامو
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 319
-دريافت شده: 609


*
محبوبيت : 500
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 629
WWW
پاسخ : " معرفی بزرگان ایران و جهان "
                                                          ^=       نیچه    ^=

15 اكتبر ( 23 مهر ) 1844:   !=

فريدريش نيچه در بخش روكن، در نزديكي تونزن، ساكسوني پروسي به دنيا مي آيد. پدرش، كارل لودويگ نيچه، پيشواي روحاني روستا و پسر يك پيشواي روحاني است؛ مادرش فرانزيسكا نيچه دختر پيشواي روحاني روستاي مجاور پوبلس است. فريدريش نيچه اولين ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند ديگر نيز به دنيا مي آورند: اليزابت و ژوزف.

1849:

نيچه پدرش را به علت بيماري آنسفالو مالاسيا از دست مي دهد.

1846:

نيچه به عنوان دانشجوي الهيات و واژه شناسي وارد دانشگاه بن مي شود (16 اكتبر)

1865:

در عيد پاك 1865 تحصيل در رشته الهيات را (در نتيجه از دست دادن ايمانش به مسيحيت) رها مي كند و در 17 اوت بن را ترك گفته رهسپار لايپزيگ مي شود. در پايان اكتبر يا شروع نوامبر يك نسخه از اثر شوپنهاور جهان به مثابه اراده و پنداره و تصور را از يك كتاب فروشي كتاب هاي دست دوم، بدون نيت قبلي خريداري مي كند؛ او كه تا آن زمان از وجود اين كتاب بي خبر بود، به زودي به دوستانش اعلام مي كند كه او يك ‹‹شوپنهاوري›› شده است.

1867:

اولين اثر نيچه به چاپ مي رسد: Zur Geschichte der Theognideischen Spruchsammlug

او به مدت يك سال براي خدمت در هنگ توپخانه اي ارتش فراخوانده مي شود. در سرباز خانه به عنوان يك سوار كار ماهر شناخته مي شود:

‹‹ در اينجا بود كه نخستين بار فهميدم كه اراده زندگي برتر و نيرومند تر در مفهوم ناچيز نبرد براي زندگي نيست، بلكه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!››

1868:

با ريچارد و اگنر ملاقات مي كند و شيفته او مي شود. اكنون واگنر و شوپنهاور با هم تر كيب مي شوند تا به آنچه از لحاظ عاطفي دين جديد نيچه است، تبديل گردند.

1869:

نيچه در بيست و چهار سالگي به استادي كرسي واژه شناسي Philology  كلاسيك در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان يوناني در دبيرستان منصوب مي شود. در 23 مارس مدرك دكتري را بدون امتحان از جانب دانشگاه لايپزيگ دريافت مي كند.

1871:

از دانشگاه بازل كرسي فلسفه در خواست مي كند كه پذيرفته نمي شود.

 

آثار نيچه:

1872:            زايش تراژدي اولين اثر تاليفي نيچه به چاپ مي رسد.

1873:            تاملات نابهنگام I: ديويد اشتراوس

1874:            تاملات نابهنگام II: درباره ي سودمندي و ناسودمندي تاريخ براي زندگي

                     تاملات نابهنگام III: شوپنهاور در مقام آموزگار

1876:            تاملات نا بهنگام IV: ريچارد واگنر در بايرويت

1878:            انساني بسيار انساني

1879:            گزيده ي آرا و اندرزها ( اولين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در فوريه)

                     آواره و سايه اش ( دومين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در 1880)

1880:            نگارش سپيده دم ( انتشار در 1881)

1881:            نگارش دانش شاد ( انتشار در پاييز 1882)

1883:            فوريه: نگارش بخش اول چنين گفت زرتشت

                    ژوئن: نگارش بخش دوم چنين گفت زرتشت

1884:            نگارش بخش سوم چنين گفت زرتشت (ژانويه)

1885:            نگارش بخش چهارم چنين گفت زرتشت (آوريل)

1886:            فراسوي نيك و بد نوشته و منتشر مي شود.

                     در سپتامبر و اكتبر پيشگفتارهايي براي چاپ جديد آثار پيپينش مي نويسد

1887:            تبارشناسي اخلاق نوشته و منتشر مي شود.

1888:            قضيه ي واگنر نوشته و منتشر مي شود

اراده معطوف به قدرت رها مي شود، ارزيابي دوباره ارزشها به جاي آن به دست گرفته مي شود.

شامگاه بتان نوشته و براي چاپ آماده مي شود.

دجال و آنك انسان (زندگي نامه خود نوشت نيچه) نوشته مي شود.

نيچه در مقابل واگنر و ديترامب هاي ديونيسوس گرد آوري مي شود.


1889:          ارزيابي دوباره همه ارزشها رها مي شود. نيچه در كارلو آلبرتو، تورن، فرو مي پاشد (3 ژانويه): هنگامي كه به هوش مي آيد، ديگر از سلامت برخوردار نيست.
                        شامگاه بتان در آخر ژانويه، نيچه در مقابل واگنر به طور خصوصي، منتشر مي شوند.

1890:            مادر نيچه او را با خود به شماره 18، وينگارتن، نومبرگ، باز مي گرداند، و به تنهايي به مراقبت از او مي پرازد.

1892:            چاپ مجموعه آثار منتشر شده ي نيچه و گزيده ي يادداشت هايش

1894:            در فور يه ‹‹آرشيو نيچه ›› در شماره ي 18 وينگارتن بنيان نهاده مي شود.     

1895:            دجال و نيچه در مقابل واگنر منتشر مي شوند. اليزابت خواهر نيچه صاحب اختيار چاپ آثار نيچه مي شود. فلج نيچه  كه از لحاظ ذهني كودك شده، آغاز مي شود.
1896:            اليزابت ‹‹آرشيو›› را به وايمار مي برد.

1897:            مادر نيچه مي ميرد (20 آوريل)؛ اليزابت او را به وايمار منتقل مي كند و او و آرشيو را در ويلا سيلبريك جاي مي دهد.

1900:            نيچه در 25 آگوست در وايمار چشم از جهان فرو مي بندد.

نیچه / نیچه




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



من سایه قد کشیده توهمات خویشم روی دیوار بلند عدم...

خارج شده است
10 بهمن 1388,ساعت 23:46:47
پاسخ #2 در:
shadi.shadi
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 1025
-دريافت شده: 1349


*
محبوبيت : 697
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1081
پاسخ : " عکسهایی از بزرگان "





   داستایوفسكی، نویسندهای كه در فقر مینوشت

   ادبیات روسیه خود را مدیون نویسندگانش درقرن هتجدهم و نوزدهم میلادی میداند.نویسندگانی كه سعی داشتند با قلم خود شرایط جامعه آن روزگار را بر كاغذ به ثبت برسانند. ازجمله این نویسندگان میتوان به (فئودورداستایوفسكی)اشاره داشت، این نویسنده مشهورروسی به خوبی زندگی مردم را درك میكرد ; زیرا خودش نیز برخاسته از از دل مردم بود. فقر وگرسنگی در آن دوران گریبانگیر بسیاری از مردم روسیه بود و داستایوفسكی نیز از این مسئله مستثني نبود.
او معتقد بودبهترین سوژه برای نوشتن داستان، دقت در زندگی مردم جامعه است. لذاروزها یك صندلی در كنار در خانه اش می گذاشت و به حركات و رفتار مردم كوچه وخیابان نگاه می كرد و داستانی در ذهن می پرواراند و سپس روی كاغذ میآورد. به گفته ای او یكی از فقیرترین نویسندگان جهان بوده كه زندگی پرفراز و نشیبی داشته است اكنون می خواهیم به توصیف زندگی شخصی این نویسنده بپردازیم.
كودكی او
(فئدور داستایوفسكی)در ۳۰ اكتبر ۱۸۲۱در خانوادهای متوسط در شهر مسكو چشم به جهان گشود. پدرش (میخائیل آندروویچ<پزشك ارتش بود و نام پسرش را كه دومین فرزنداز هفت فرزند خانواده بود میخائیلویچ گذاشت.اما همه او را فئودور صدا میزدند... مادرش(ماریا فئودورا)زنی مهربان و فداكار بوده كه درزندگی یاد گرفته بود چگونه با صرفه جویی، یك خانواده نه نفری را بگرداند. زایمانهای متعدد وضعیت نامناسب تغذیه و كار زیاد سبب شد كه اواز پا درآید و به بیماری سل مبتلا شود. فئودوروابستگی شدیدی به مادرش داشت و در همان دوران كودكی شبها در كنار تختش زانو میزد واز خدا سلامتی مادرش را خواستار میشد. امابخت یار فئودور نبود كه سایه مادر روی سرشباشد فئودور كه دوران وجوانی پاگذاشته بود،مادرش را از دست داد. ماریا در سال ۱۸۳۷ براثر بیماری سل درگذشت و فرزندانش را تنهاگذاشت. پس از مرگ مادر، پدر سعی كرد توجه بیشتری به فرزندانش داشته باشد. او احساسمیكرد كه باید هرچه سریعتر بچه ها را به سركاربفرستد و زیر نظر مربیان نظامی درس نظم وانضباط بیاموزند. از این رو فئودور و پسر بزرگش میخائیل را به مدرسه نظام در سنب پترزبورگ فرستاد تا در آن جا در رشته مهندسی نیز به تحصیل به پردازند. متاسفانه مرگ پدر یكی دیگراز
غمهای فئودور بود. میخائیل آندروویچ درسال ۱۸۳۹ به دلایل نامعلومی توسط مستخدمش در محل كار به قتل رسید. این قتل باعث شد كه او بیش از پیش احساس تنهایی میكرد. البته او در سالهای بعد سخنی از به قتل رسیدن پدرش به زبان نیاورد، شاید میخواست آن را به دست فراموشی بسپارد. اما تا حدودی در رمان هایش این مسئله را منعكس میكرد. تاسال ۱۸۴۳ در مدرسه مهندسی نظام ماند و به تحصیل پرداخت. او پس از فارغ التحصیل شدنتصمیم گرفت به مطالعه كتب روانشناسی و فلسفه بپردازد. او توجه خاصی به عقاید (زیگموندفروید)داشت. همچنین زبان فرانسه را آموخت و به ترجمه زمان (اوژنی گرانده)نوشته (بالزاك)پرداخت. با چاپ اولین ترجمه اش شور وشوقی درونی به وجود آمد و تصمیم گرفت دست به قلم شود و كتابی را خلق كند و مدتی بعد برای كسب درآمد و برآورد هزینه زندگی خود وخواهر و برادرانش، در سال ۱۸۴۴ خبرنگار ونویسنده مجله سنت پترزبورگ ژورنال شد. دوسال بعد اولین رمانش را بانام (مردم فقیر)به چاپ رساند. این نویسنده ۲۳ ساله از همان ابتداتراژدی جامعه روسیه را در لابه لای داستانهای خود گنجاند و كتابهای دیگری را نیز به رشته تحریر درآورد كه همگی پیام از ظلم حاكمان جامعه و فقر مردم عامی را میداد...داستایوفسكی در سال ۱۸۴۹ به دلیل شركت درمحافل انقلابی و فعالیت علیه تزار نیكلای اولدستگیر و زندانی شد سپس به سیبری فرستاده شدتا به بیگاری و كارهای سخت در شرایط بد آب وهوای سیبری وادار شود. داستایوفسكی خاطراتش را به عنوان یك زندانی در كتابی به نام خانه مرگ در سال ۱۸۶۲ پس از آزادی اززندان نوشت... او در زندان به مطالعه تورات و انجیل پرداخت و تاثیر زیادی برروحیه او گذاشت. داستایوفسكی در سال۱۸۵۴ از كمپ زندانیان سیبری آزاد شد وبالاخره در سال ۱۸۵۹ توانست به سنتپترزبورگ بیاید و نوشتن را از سر بگیرد. او سپس با(ماریا دمیتر یوناكانستت)ازدواج كرد. اما در ۱۵آوریل ۱۸۶۴ همسرش درگذشت. میخائیلبردار فئودور كه دوست صمیمی او نیز بود بعد ازمرگ همسر درگذشت و او را تنها گذاشت و اینباعث شد كه فئودور نیز سرپرستی بیوه و فرزندانبرادرش را برعهده بگیرد. در همان زامنهایتنهایی بود كه وی كتاب معروف خود (جنایات ومكافات)و (مكارباز)را نوشت. داستایوفسكی باآن كه در فقر به سر میبرد اما احساس میكرد بهیك منشی و تند نویسی نیاز دارد لذا یك دختر۳۰ ساله را به نام (آنا)را استخدام كرد كه بعدهااین دختر شیفته داستایوفسكی شد و رد ۱۵ فوریه۱۸۶۷ با او كه ۴۶ ساله و در اوج فقر بودازدواج ارد و صاحب چهار فرزند به نامهایسوفیا، فیدور و الكسی شدند. آنا سر و سامانی بهزندگی داستایوفسكی داد و با چاپ كتابهاوضعیت مالی آنان بهتر شد. غالب داستانهای اوپیچیده و به زبان دشوار روسی كه خاص جامعه ممتاز روسیه قدیم و مملو از اصطلاحات فرانسویبود داستایوفسكی از سال ۱۸۷۳ تا ۱۸۸۱برای چندین مجله داستانهای كوتاه و یادنبالهدار مینوشت تا بتواند خرج خانواده را درآورد... داستایوفسكی در آن دوران كتاب(یادداشتهایی از زیرزمین)را نوشت با سر وسامان گرفتن زندگیشان، داستایوفسكی به همراه همسر دومش به اروپا رفت و سپس كتاب رمان(ابله)را نوشت. او پس از دو سال به روسیه بازگشت و دوباره فعالیت خود را در عرصه نویسندگی بیش از گذشته ادامه داد. در سال۱۸۷۷ كتاب خاطرات یك نویسنده را براساس تجربیات و دیدگاهش نسبت به جامعه نوشت. درسال ۱۸۸۰ رمان معروف برادران كارامی زوفرا به رشته تحریر درآورد. این كتاب درباره مرزبین بدی و خوبی و شیطان و فرشته است. در آنسال در سخنرانی پوشكین در مسكو شركت كردو برای او مقالاتی نوشت و نه تنها در روسیه بلكه درجهان به شهرت رسید. آنا همسر او نیز همیشه درسختیها و دشواریها همراهیاش میكرد و باصبوری زندگی را میگذراند. داستایوفسكی دریكی از داستانهایش ذكر كرده كه همه موفقیتشرا مدیون آنا همسر جوان و مهربانش میباشد.
و مرگ او
فئودور داستایوفسكی در ۲۸ ژانویه سال۱۸۸۱ در سن ۶۰ سالگی در خانه اش در سنتپبرزبورگ چشم از جهان فرو بست نو همسر وفرزندانش را تنها گذاشت. بعد از مرگ او چنددانشجوی ادبیات در دانشگاه مسكو به نقد وبررسی كتابهای داستایوفسكی پرداختند و به این نحو كتب وی را به جهان معرفی كردند.تاكنون كتابهای داستایوفسكی به ویژه رمانهای ابله، جنایات و مكافات و براداران كارمازوف به چند زبان ترجمه شده است و حتی به صورت فیلمنامه درآمد. داستایوفسكی پس ازمرگش به شهرت رسید و آوازهاش در ادبیات جهان همه گیر شد. به گفته كارشناسان ادبی،داستایوفسكی یكی از بنیانگذاران و پایهگذارانادبیات روسیه است و اكنون روسیه به این نویسندهنامدار افتخار میكند.
كتابهای معروف او
از كتابهای معروف داستایوفسكی میتوان به:
مردم فقیر، اشعار پبرزبورگ، دهكده استفانچكوف، خواب عمو جان، زخمها و توهینها،خانه مرگ، جنایات و مكافات، قمارباز ،جوانی،ابله، شیطان و برادران كارامازوف اشاره داشت...
جملاتی از داستایوفسكی
_ اگر ایمان نداشته باشید، همه معجزهها راهم انكار میكنید لذا در خود نیرویی پیدا میكنیدكه پوچ و بیمحتوا است. در صورتی كه خدا راباور نداشته باشید به همه چیز شك خواهید كرد.حقایق در برابر چشمانتان تیره و تار خواهد شد.
_ ایمان به خدا معجزه ای را در زندگی پدیدمیآورد كه نمیتوان مكتوب كرد تنها با قلب میتوان آن را احساس كنیم. اگر ایمان به خداباشد تنها با قلب میتوان آن را احساس كنیم. اگرایمان به خدا باشد ظلم، ستم، جنایت، فقر وگرسنگی نیز برچیده میشود.
_ معجزه از ایمان پدیدار خواهد شد.
_ اشخاص بسیاری هستند كه تنها از راه حماقت درست و شرافتمند میشوند اما آیا این شرافت فایده دارد.
_ آدمیان براساس شرایط زندگیشان شكل میگیرند و بسیاری از شیطانهای انسان نما برای رنج دادن دیگران صبحها چشم از خواب بازمیكنند و از رنج دادن دیگران لذت میبرند.


شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .






مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman, موسوی, فرهاد کامو

براي اين پست, 3 كاربر تشكر كرده اند



بودن يا نبودن ..
مسئله همين بودن ونبودن توست...

خارج شده است
16 بهمن 1388,ساعت 02:54:13
پاسخ #3 در:
آنارايا
مدير سايت
تشكر
-اهدا شده: 1748
-دريافت شده: 1272


*
محبوبيت : 981
آنلاین آنلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 1962
www.ANARAYA.com
WWW
پاسخ : " معرفی بزرگان ایران و جهان "

ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا

شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

نام کامل:       ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا  (Ernesto Rafael Guevara de la serna)
زادروز:            ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸
زادگاه:           روساریو استان سانتافه، آرژانتین
وفات:             ۹ اکتبر، ۱۹۶۷
محل وفات:     لا ایگوئرا، پرچم بولیوی بولیوی
دین:              آتئیست

ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا (به اسپانیایی: Ernesto Rafael Guevara de la serna) ( ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸ ، روساریو، استان سانتا فه - ۹ اکتبر ۱۹۶۷) که بیش‌تر به‌نام چه‌گوارا یا ال‌چه شناخته می‌شود، پزشک، چریک، سیاست‌مدار و انقلابی مارکسیست، درِ آرژانتین زاده شد.

گوارا یکی از اعضای جنبش ۲۶ ژوئیه ِ فیدل کاسترو بود. این جنبش در سال ۱۹۵۹ قدرت را در کوبا به‌دست آورد.چه‌گوارا چندین پست‌ مهم در دولت جدید کوبا از جمله سفیر، رییس بانک مرکزی و وزیر صنایع را بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب‌ در دیگر کشورها کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال ۱۹۶۶ به جمهوری دموکراتیک کنگو رفت و سپس به بولیوی سفر کرد. در اوایل اکتبر ۱۹۶۷ چه‌گوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طرح‌ریزی شده بود دستگیر شد. برخی باور دارند که سیا ترجیح می‌داد گوارا را برای بازجویی زنده در دست داشته باشد، اما در هر صورت او به‌وسیلهٔ ارتش بولیوی در نزدیکی وایه‌گرانده در مدرسه روستای لا ایگه را در سانتا کروز دلاسیه‌را به دستور بارریه نتوس دیکتاتور نظامی کشته شد.

پس از مرگ چه‌گوارا، او به عنوان یک تئوریسین، متخصص در فنون جنگی، و جنگ‌آور تبدیل به قهرمان جنبش‌های انقلابی سوسیالیستی در سراسر جهان شد.



چه‌گوارا در روساریو دومین شهر بزرگ آرژانتین زاده شد و در آغاز ارنستو گوارا نام داشت. پدر او «ارنستو گوارا لینچ» ایرلندی و مادرش «سلیا ده لاسرنا» اسپانیایی بود. این خانواده از طبقه متوسط جامعه با گرایش‌های چپ و سوسیالیستی بودند. خانواده گوارا ستایشگر «خوزه مارتی» و هوادار جمهوریخواهان در دوره جنگ‌های داخلی اسپانیا بودند. ارنستو گوارا ده لاسرنا - نام کامل چه - در ۱۴ مه ‌۱۹۲۸ در آرژانتین زاده شد.

وی همچنین قبل از اینکه به اقدامات انقلابی دست بزند، در ۱۹۵۲ همراه دوستش آلبرتو گرانادو سراسر آمریکای لاتین را گشت زده بود و همچنین کتابی بسیارشناخته شده- که فیلم آن نیز ساخته شده‌است -به نام «خاطرات موتور سیکلت» در بیان خاطرات این سفر نگاشته‌است.


در سال ۱۹۶۵ چه گوارا در یک اقدام مخاطره آمیز تصمیم سفر به غرب آفریقا گرفت تا معلومات و تجربیات خویش را به عنوان یک رهبر پارتیزان به شورشی که آن روزها در کنگو وجود داشت عرضه کند. باتوجه به رییس جمهور آلجرینایی کنگو احمد بن بلا چه گوارا فکر می‌کرد که آفریقا یک حلقه ضعیف نظام امپریالیسمی است و توانایی یک انقلاب بزرگ را در خود دارد. رییس جمهور مصری جمال عبدالناصر که به خاطر ملاقاتش با چه گوارا در سال ۱۹۵۹ رابطهٔ برادرانه‌ای با وی داشت برنامهٔ چه گوارا را در مورد جنگ در کنگو ناعاقلانه دید و به وی در مورد اینکه چهره اش تبدیل به یک چهرهٔ تارزانی شود هشدار داد و وی را محکوم به شکست می‌دانست . علی رغم هشدارهای وی چه گوارا راهنمای عمل کوبان با پشتیبانی حرکت سیمبا . مارکسیست که همزمان با بحرا کنگو اتفاق افتاده بود شد.

سربازان مزدور آفریقای جنوبی که رهبریشان را مایک هوارا بر عهده داشت که با ارتش کنگو کار می‌کرد در صدد خنثی کردن برنامه‌های چه گوارا برآمدند . آنها می‏توانستند ارتباطات چه گوارا را ببینند و خطوط ارتباطی وی را تحریم کنند . با وجود اینکه چه گوارا در تلاش برای مخفی نمایاندن حضورش در کنگو بود دولت آمریکا از موقعیت مکانی وی و فعالیت‌هایش آگاه بود. سازمان امنیت جهانی از تمامی سخن پراکنی‌های داخلی و خارجی وی که به وسیلهٔ تجهیزات برون مرزی یو اس ان اس والدز که یک سیستم پستی شنیداری شناور بر روی اقیانوس هند بود جلو گیری می‌کرد.
هدف چه گوارا صادر کردن انقلاب کوبا بوسیلهٔ تربیت دادن جنگجویان محلی سیمبا در مکتب مارکسیست و نظریه فوکو و استراتژی‌های جنگی پارتیزانی بود.



در بامداد ۸ اکتبر ۱۹۶۷ در نزدیکی لاایگه را (دهـکده کوچکی در بولیوی و در نزدیکی کوه‌های آند) چه‌گوارا به همراه چندتن دیگر از گروه چریکی‌ به محاصره ارتش بولیوی که به وسیله ماموران سیا و افسران آمریکایی همراهی می‌شد درآمده و دستگیر شدند،چه روز بعد توسط سربازان بولیویایی با خونسردی و به وسیلهٔ رگبار مسلسل به قتل رسید.
جسد چه گوارا

بقایای جسد چه گوارا در ۱۹۹۷ (میلادی) پیدا شد و به کوبا انتقال یافت.در سانتا کلارا بنای یادبودی برای او ساخته شده‌است.وی در این شهر در جریان جنگ‌های انقلابی کوبا پیروزیهای شگرفی آفریده بود. فیدل کاسترو می‌گوید:در زندگی از دو خبر خیلی ناراحت شدم.یکی خبر مرگ مادرم و دیگری خبر مرگ چه گوارا...



چهل سال بعد از اعدام چه گوارا هنوز هم زندگی وی و کارهایش یکی از بحث‌های ادامه‏دار در جهان است. خیلی از صاحب‏نظران از جمله نلسون ماندلا از وی به عنوان یک قهرمان نام می‌برد و او را الهام‏دهنده‏ی آزادی برای تمامی کسانی می‏داند که آزادی را دوست دارند، همچنين ژان پل سارتر وی را هم روشنفکر می‌دانست و هم از او به عنوان کاملترین انسان عصر ما یاد می‌کرد. چه گوارا یک قهرمان ملی دوست‏داشتنی برای کوبائیان باقی می‌ماند و تصاویر وی روی سکه‌های فلزی کوبایی را زینت داده‌است و دانش آموزان هر روز را در مدرسه با این حرف آغاز می‌کنند که: ما نیز مثل چه خواهیم شد. ترانه آستا سیمپره که به یاد او ساخته شده از ترانه‌های محبوب است و به چند زبان اجرا شده است. در سرزمین مادری وی آرژانتین جایی که در دبیرستانها نام وی را به خاطر می‌سپارند موزه‌های بیشماری از چه کشور را پر کرده‌است و در سال ۲۰۰۸ یک مجسمه‏ی برنزی از او در شهر تولدش روزاریو نصب گردید. علاوه بر این چه گوارا برای بعضی از بولیویایی‌ها به حضرت ارنست معروف است و او را فرد مقدسی دانسته و می‌پرستند.‏


منبع: ویکی پدیا


سخنان "چه گوارا"                   ====> کلیک کنید

عکسهای مختلف از "چه گوارا"   ====> کلیک کنید




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman, موسوی, فرهاد کامو

براي اين پست, 3 كاربر تشكر كرده اند



o94      o94      o94      o94      o94      o94      o94

_-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_

 o94      o94      o94      o94      o94      o94      o94

خارج شده است
01 خرداد 1389,ساعت 23:07:24
پاسخ #4 در:
فرهاد کامو
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 319
-دريافت شده: 609


*
محبوبيت : 500
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 629
WWW
پاسخ : " معرفی بزرگان ایران و جهان "
" البر کامو "
البر کامو، نویسنده بزرگ فرانسوی در الجزایر به جهان آمد و در آنجا بزرگ شد. پس از پایان تحصیل کارهای گوناگونی را در شمال آفریقا پیشه کرد، سپس به کار روزنامه نگاری پرداخت و به فرانسه آمد. کامو گذشته از کار روزنامه نگاری در فرانسه به نوشتن داستان و نمایش دست زد و در سال 1957 جایزه ادبی نوبل را دریافت داشت و سرانجام در یک سانحه اتومبیل به سن 47 سالگی کشته شد.

فلسفه کامو که گاه به اگزیستانسیالیسم نزديک است، در پوچی و دردناکی جهان خلاصه می شود. نوشته هایش هم بوی مرگ و خودکشی یا نومیدی و رنج جاودانی می دهد و با دید ویژه خود به تجزیه و تحلیل حالت های روانی قهرمانی های داستان هایش می پردازند. و با ژرف بینی و بدبینی شگرفی، آنها را نقاشی می کند.

شرح مكمل :

آلبركامو از پدري فرانسوي و مادري اسپانيايي در الجزاير چشم به جهان گشود . كامو در سال هاي نخستِ پس از جنگ جهاني دوم همراه با ژان پل سارتر و سيمون دو بوار گروه نويسندگان ، فيلسوفان و منتقدان متعهد فرانسه را تشكيل دادند . هدف مشترك آنان تلاش براي حصول آزادي ، عدالت و عظمت انسان در دوران ستمگراني بود كه چشم ديدن يكديگر را نداشتند . كامو در واقع از سال 1935 ، يعني هنگامي كه دانشجوي دانشگاه الجزاير بود ، در جنگ تبليغاتي بر ضد فاشيسم ‌، مشغول فعاليت بود . او در آثار خود به مسائل مهم زمان ، يعني فاشيسم ، كشتارهاي جمعي ، پاكسازي‌هاي وحشيانه ، استعمار ، مجازات مرگ، شكنجه ، تبعيض نژادي و جز اينها مي پرداخت. كامو در برابر هر يك از اينها پاسخ اخلاقي روشني ارائه مي داد . او همچون بسياري از روشنفكران زمانش، نظرهاي خود را در دو قالب مهم ادبي ، رمان و نمايشنامه ، بيان مي كرد. آثار عمده او را چهار نمايشنامه : كاليگولا(1944)، مقاصد ضد و نقيض (1944)، حكومت نظامي (1948)، آدمكشان عادل(1950)؛ دو مجموعه مقاله : اسطوره سيزيف (1942)، عصيانگر (1951)؛ و به ويژه رمان هايش : بيگانه (1942)، و طاعون (1947) تشكيل مي دهند . موضوع بيشتر آثار او «پوچ گرايي » (بي معني بودن هستي انسان در زمين) بود و در كشف راه حل هاي مثبت براي مسائلي كه پوچ گرايي ارائه مي داشت پيوسته تلاش مي كرد . كامو در اسطوره سيزيف چهره انساني را نشان مي دهد كه ناگريز است وظيفه اي پوچ را به انجام برساند ، انساني كه در عين حال انجام چنين وظيفه اي شاق از رسيدن به خوشبختي غافل نيست . انسان كامو پوچي را مي پذيرد اما به ياري همه سلاح هايي كه در اختيار دارد با آن به نبرد برمي خيزد .

در سال هاي نخست دهه 1940، واقعيت هاي خشن اشغال فرانسه به وسيله سربازان آلمان در نگرش كامو نسبت به جهان تغييري اساسي پديد آورد . او جهان متعالي و نفس گرايي اسطوره سيزيف را به كناري افكند و اقداماتي را بر ضد خشونت انقلابي و به ويژه كمونيسم و فلسفه تاريخ آن آغاز كرد. دو اثر حكومت نظامي و آدمكشان عادل مبارزه اي مقدماتي براي جنگ تمام عياري بود كه به ياري عصيانگر تدارك ديد و به دنبال آن از سارتر و دوستان بريد. انتشار اين كتاب در 1952 سبب آغاز مجادلات شديد ميان كامو و سارتر كه متحد حزب كمونيسم فرانسه به شمار مي آمد ، شد. بسياري از خوانندگان او ، آثار اين كامو را بيشتر مي پسندند . باگذشت زمان ثابت شده است كه طاعون، با آن پايان خوشبينانه و تمثيل ناساز، شاهكار او نيست («آنچه آدمي به هنگام همه گيري بيماري درمي يابد اين است كه چيزهايي كه در انسان شايسته تحسين است بيش از چيزهايي است كه سزاوار سرزنش است») بلكه رمان سقوط (1956) اثر عمده او به شمار مي رود . در سقوط ، كه يكي از ده رمان بزرگ جهان شناخته شده ، نويسنده در نوشگاهي در آمستردام ، به گونه اي غم انگيز و خنده‌آور ، از ناتوانيهاي خود با شنونده اي خاموش سخن مي گويد . او حتي نتوانسته است جلوِ خودكشي دختري را در رود سن بگيرد. اين رمان هر چند به ظاهر پوچ گرايانه است اما در واقع طرد پوچي است . كامو در 1958 با انتشار مجموعه داستان غربت و قربت ثابت كرد كه در زمينه داستان كوتاه نيز، كه زنده ترين و ارزشمندترين قالب ادبي شناخته شده ، تواناست .
در 1960 ، آلبر كامو كه روزي سرمقاله هايش در روزنامه مخفي نبرد، روزنامه نهضت مقاومت فرانسه ، به مردمي اميد حيات مي بخشيد كه حضور چكمه سربازان هيلتر نفس در سينه هاي شان بند مي آورد ، در حادثه اي رانندگي جان باخت . كامو اگر در اين حادثه جان خود را از دست نمي داد اكنون يكي از رمان نويسان پيشرو عصر حاضربود . آلبركامو در 1957 جايزه نوبل براي ادبيات را از آن خود كرد. اين جايزه براي مردي كه پدرش كارگر دوره گرد مزرعه مادرش خدمتكاري بي سواد بود دستاورد كوچكي به شمار نمي آيد .
.................................................. ...............

آثار منتشر شده :

1.آدم اول
2. بیگانه
3. طاعون
4. افسانه سیزف
5. مرگ خوش
6. حکومت نظامی
7.سوءتفهم
8. گالیگولا
9. عادل ها غریبه
10. تسخیرشدگان
11. گالاته
12. شورش در آستوریا
13. پشت و رو
14. جشن ها
15. عصیان
16. اسان شورشی
17. تبعید و حکومت
18. سقوط
19. تابستان
20. یاغی
21. مرد اول
22. کالیگولا
23. درستکاران
24. شورش آستوری ها
25. نماز برای یک راهبه
26. مهمان
27. مراسم ازدواج
28. سقوط
29. نمایشنامه دادگران
30. دادگران
31. نوشته های جاری
32. مجموعه نوشته های جاری
33. مجموعه تابستان
34. تابستان
35. تبعید و دیار خویش
36. خطابه های سوئد
37. نخستین بشر
38. دون ژوان
39. در محاصره
40. شادی
41. ناکامی ها


شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .
شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .
شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .
شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .
شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .
شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

 Azn




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

elena, Xman

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



من سایه قد کشیده توهمات خویشم روی دیوار بلند عدم...

خارج شده است
08 خرداد 1389,ساعت 22:39:56
پاسخ #5 در:
فرهاد کامو
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 319
-دريافت شده: 609


*
محبوبيت : 500
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 629
WWW
پاسخ : " معرفی بزرگان ایران و جهان "
ژان پل سارتر

مردى کوتاه و زمخت، پيپ به دست، بد لباس با چهره‌اى زشت، معتقد به اخلاقيات، عاشق شهرت و زن، کله‌شق و انتقادناپذير، دشمن سرسخت بورژوازى، فيلسوف، محقق، نويسنده، ژان‌پل ساتر.

در ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵، ژان‌پل سارتر از ژان‌باتيست سارتر (افسر نيروى دريايى) و آن‌مارى شوايتزر (فرزند آموزگار آلزاسى زبان خارجى) در پاريس به دنيا آمد. پدر در دو سالگى در هندوچين بيمار شد و درگذشت. مادر عقايد کاتوليکى داشت، در حالى که در خانواده پروتستان بودند، به خاطر همين در محيطى کاتوليکى و عارى از تعصب رشد مى‌کند. ازدواج مجدد مادر در يازده سالگى سارتر، باعث بغض و کينه‌اش مى‌شود. ناپدرى که مهندس نيروى دريايى بود به شهر «لاروشل» منتقل شده و خانواده نيز به ناچار به آنجا می‌رود. سارتر در چهارده سالگى در دبيرستان محل لاروشل تحصيل می‌کند. محيطى خشن و تا حدى دور از اخلاقيات باعث می‌شود تا خانواده او را به دبيرستان لويى لوگران در پاريس بفرستند.  در نوزده سالگى وارد دانشسراى عالى در پاريس می‌شود. در اين سال است که با پل نيزان آشنا می‌شود و موجبات انتشار مجله‌اى را در اين دانشسرا فراهم می‌کنند. در امتحان ورودى از ۳۵ نفر قبول شده نهايى رتبه هفتم را به دست می‌آورد. چهار سال بعد در امتحانات نهايى رشته فلسفه مردود می‌شود. دليل رد شدن نيز عقيده سارتر در مورد فلسفه است. او عقيده داشت «فلسفه فهميدنى است، نه حفظ کردنى.» سال بعد در امتحانات نهايى نفر اول سارتر و سيمون دوبووار و ژان هيپوليت و پل نيزان مقام‌هاى بعدى را کسب می‌کنند. از افراد ديگر فارغ التحصيل شده از اين دانشکده در سال‌هاى بعد مى‌توان از مرلوپونتى، لويى اشتراوس و سيمون ويل نام برد. آشنايى سارتر و دوبووار از زمان آمادگى دوبووار براى امتحانات فلسفه در سوربن آغاز می‌شود. سيمون دوبووار دختر ناز پرورده‌اى که تحت سلطه قراردادهاى مذهب کاتوليک بود بعد از آشنايى با سارتر شديداً و عميقاً به او دلبسته می‌شود و تا آخر عمر با او مى‌ماند. در سال ۱۹۳۱، سارتر معلم فلسفه در دبيرستان شهر لوهاور می‌شود. مدت‌ها سارتر و دوبووار دور از هم می‌مانند و اين باعث رنجش خاطرشان می‌شود. تصميم به ازدواج می‌گيرند. علاقه‌اى به داشتن فرزند ندارند و به عقايدى خاص و مترقى پايبند هستند. پس تصميم مى‌گيرند به زندگى مشترک خود، بدون ازدواج، ادامه دهند. بين سال‌هاى ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴ سارتر براى مطالعه فلسفه جديد آلمانى، مرخصى مى‌گيرد و به برلن مى‌رود. زبان آلمانى را به خاطر جد مادرى‌اش خوب مى‌داند. در برلن کتاب‌هايى از هوسرل و هايدگر مطالعه مى‌کند. از هر دو تأثير مى‌گيرد و اين تأثيرات بعد‌ها در کتاب هستى و نيستى (۱۹۴۱)، تحت تأثير هايدگر و رساله تخيل (۱۹۳۶)، تئورى در باب هيجانات (۱۹۳۹)، مخيلات (۱۹۴۰) تحت تأثير هوسرل پديدار مى‌شود. بعد از بازگشت از آلمان، در سال ۱۹۳۶ رمان تهوع را در شهر لوهاور مى‌نويسد. شهر بوويل در رمان تهوع همان شهر لوهاور است. اين شهر در اولين داستان دوبووار مدعو هم حضورى پررنگ دارد. دوبووار در خاطرات خود نقل مى‌کند زمانى که سارتر در لوهاور تدريس مى‌کرد دچار تخيلات و توهماتى مى‌شود. او فکر مى‌کرد که خرچنگ‌ها او را دنبال مى‌کنند. دوبووار نسبت به سلامت عقلى او احساس نگرانى مى‌کند. نگرانى و ترس از خرچنگ‌ها در نمايشنامه گوشه‌نشينان آلتونا متجلى مى‌شود. سارتر در ۳۲ سالگى، به گاليمار مقتدرترين ناشر فرانسه معرفى مى‌شود. اولين داستان او توسط گاستون گاليمار با ترديد پذيرفته مى‌شود. به توصيه گاليمار عنوان آن از ماليخوليا به تهوع تغییر داده مى‌شود. البته سارتر خودش هميشه از آن به عنوان «دفترچه خاطرات آنتونن روکانتن» نام مى‌برد. تهوع به تفسير آنارشيسم (نه به معناى هرج و مرج‌ طلبى، بلکه آنارشيسم فلسفى به معناى نفى هر گونه اجبار) مى‌پردازد.
 آنتونن روکانتن مردى که احساس تهوع هر روز در او بيشتر و بيشتر مى‌شود و دنياى بيرون برايش تحمل ناپذير. مى‌فهمد که تهوع در او ريشه دوانيده تا آنجا که نه تهوع در او که او در تهوع غوطه مى‌خورد. روکانتن دلهره خود را با جمله «مى‌انديشم» دکارتى فرياد مى‌کند. در ادامه معنى آن را معکوس مى‌کند و مى‌گويد: «من وجود دارم... جسم چون شروع کرد؛ به خودى خود زندگى مى‌کند. اما فکر را منم که ادامه مى‌دهم، مى‌گسترم. من وجود دارم. من فکر مى‌کنم که وجود دارم... کاش مى‌توانستم خود را از فکر کردن بازدارم. فکر مى‌کنم که نمى‌خواهم فکر کنم. نبايد فکر کنم که نمى‌خواهم فکر کنم؛ چون اين خود فکر است... کراهت آور است اگر من وجود دارم، بدين جهت است که از وجود داشتن وحشت دارم.» مشکل اصلى روکانتن تنهايى نيست بلکه دور بودن از حقيقت و واقعيت را مى‌توان مسئله اصلى او دانست. در همين سال يکى از سردبيران گاليمار به نام ژان پولهان داستان ديوار را براى مجله‌ نوول روو فرانسز که خودش اداره مى‌کرد مى‌گيرد. سارتر طى نامه‌اى به دوبووار مى‌نويسد که «داستان‌هاى ديوار را به پولهان داده و او را از بى‌پروايى داستان‌ها در مسايل جنسى آگاه ساخته اما او با کمال ميل آن‌ها را پذيرفته است.» در سال ۱۹۳۸ مجموعه داستان‌هاى کوتاه ديوار چاپ شده و تهوع به عنوان مشهور‌ترين رمان سال انتخاب مى‌شود. ديوار شامل پنج داستان است:ديوار، اتاق، محرميت، اروسترات و کودکى يک پيشوا، داستان‌هايى موجز با گفت‌وگوهايى درخشان و جمله‌هايى قاطع و کوتاه، شخصيت‌ها که پرداختى مسخره آميز اما نه تا حد کاريکاتور، ناهنجار دارند. همه مى‌کوشند تا از طريق ارائه يا تحميل تصوير فريبنده و اغراق‌آميزى از خود به ديگران، از وضع يا موقعيت خود بگريزند. هنرى پير (منتقد بزرگ ادبيات فرانسه) معتقد است: «در فرانسه در صد سال اخير بعد از بالزاک تاکنون داستان‌هاى کوتاهى به اهميت مجموعه داستان‌هاى ديوار نيامده است.» در همين سال سارتر به سمت استاد فلسفه در دبيرستان لويى پاستور در شهر نوئى نزديک پاريس منصوب مى‌شود. با شروع جنگ جهانى دوم به خدمت نظام فراخوانده مى‌شود. در جبهه کارش در قسمت هواشناسى است. اين پست غيرجنگى فرصت و ساعت‌هاى زيادى را برايش خالى مى‌گذارد که آن را براى اتمام داستان سن عقل (جلد اول رمان سه جلدى راه‌هاى آزادى) مى‌گذارد. در ۲۱ ژوئن ۱۹۴۰، در سى و پنجمين سالگرد تولدش به اسارت آلمانى‌ها مى‌افتد.
 
پل نيزان دوست قديمى‌اش در جنگ کشته مى‌شود. يک سال بعد در ماه آوريل در اردوگاه اسيران جنگى چشم عليلش را به پزشک اردوگاه نشان مى‌دهد و ادعا مى‌کند که قادر به حفظ تعادل در حين راه رفتن نيست. همين بهانه باعث آزادى او مى‌شود. بعد از آزادى به دوبووار مى‌گويد: «اگر اين حقه نمى‌گرفت، فرار مى‌کردم.» بعد از برگشتن مشغول چاپ شاهـکار فلسفى‌اش هستى و نيستى که تحت تأثير هايدگر به رشته تحرير درآمده بود مى‌شود. در اين سال در مدرسه تئاتر شارل دولن در سخنرانى، مباحث و نظرياتش را در زمينه تئاتر بيان مى‌کند. نمايشنامه مگس‌ها را براى بارد مى‌نويسد، اما او آن را نمى‌پذيرد. و کارگردانى اين اثر را دولن به عهده مى‌گيرد و با تمام مشکلات مالى آن را روى صحنه مى‌برد، وقتى که مگس‌ها روى صحنه مى‌رود تعجب همگان برانگيخته مى‌شود که چگونه اداره سانسور نازى‌ها اجازه نمايش را صادر کرده است. آلمانى‌ها در ابتدا فکر مى‌کردند که اين نمايش بيشتر فلسفى است تا سياسى، اما پس از چند روز از اجراى نمايش آلمانى‌ها به اين موضوع پى مى‌برند و آن را تعطيل مى‌کنند. نمايشنامه مگس‌ها نوشته‌اى جديد و نو از يک افسانه است. سارتر در استفاده از نمایشنامه‌های قدیمی و افسانه‌ها درست همان کارى را می‌کند که نمايشنامه‌نويسان ديگر فرانسه از جمله ژيرودو، آنوى و... به آن اقدام کرده بودند. موضوع نمايشنامه افسانه اورستس در شهر آرگوس است. نتيجه اصلى و رکن عمده نمايشنامه مگس‌ها را سارتر در يکى از مقالات خود چنين بيان مى‌کند: «آزادى بشر طوقى لعنتى است که بر گردن او نهاده شده است. اما همين قيد لغتی منشأ علوم و شرافت است.» سبک نمايشنامه، گفتارهاى بلند و هيجان‌انگيز اورست، مجادله‌هاى لفظى ميان ژوپيتر و اورست از نقاط قوت اين نمايشنامه کلاسيک است. اورست قهرمانى روشنفکر و معقول است با تمام خصوصيت‌هاى تفکر سارتر. مگس‌ها اولين نمايشنامه چاپ شده سارتر است اما اولين نمايشنامه او نيست. اولين نمايشنامه او بارى يونا نام دارد که نمايشنامه‌اى مذهبى است نوشته شده براى عيد ميلاد ۱۹۴۰ در اردوگاه زندانيان آلمانى. در فوريه ۱۹۴۳ در مقاله توضيح بيگانه که باعث شهرت کامو مى‌شود سارتر به اختلاف اساسى کامو، کافکا و خودش در تصورى که از مفهوم پوچى دارند اشاره مى‌کند. به نظر سارتر: «کامو، انسان را بى‌تعالى، بى‌هدف و بى‌هيچ اختيارى تصور مى‌کند.» کافکا معتقد است: «جايى نظامى وجود دارد که آدم‌ها در برابر آن سر فرود مى‌آورند و بيهوده مى‌کوشند تا آن را دريابند. آنان آگاهند که الگو و هدفى هست که آنها هيچ‌گاه به آن نمى‌رسند.» خود او نيز معتقد است که انسان گرچه تنها مانده و هيچ مدد الهى وجود ندارد، ولى انسان خود بايد انتخاب کند و نسبت به بقيه انسان‌ها هم مسئول باشد. هنرى پير معتقد است تفاوت جهان‌بينى «کافکا» و سارتر در اين است که جهان کافکا سراسر وحشت و تيرگى در برابر جست وجوى مابعدالطبيعه و جهان سارتر همه هراس و بهت در برابر اجتماع و در برابر انسان است. در ژوئن 1944، به مناسبت شروع نمايش دربسته (دوزخ) به دعوت ژان ويلار (کارگردان و بازيگر بزرگ فرانسه) يک سلسله سخنرانى در پاريس برگزار مى‌شود که از ميهمانان اين جلسات مى‌توان از آلبرکامو، ژان کوکتو، ژان‌لويى بارو و سارتر را نام برد. عمده مطالبى که سارتر در اين جلسات مطرح مى‌کند عبارتند از: ۱– رعایت فاصله بين تماشاگر و گروه نمايشگر؛ ۲– استفاده از کلمات روزمره با وزن و آهنگى درخور نمايش؛ ۳– حذف ديالوگ‌هاى غيرضرورى و جايگزينى حرکت مناسب به جاى آن؛ ۴– رعايت آهنگ هر اثر نمايشى (آهنگ نه وزن عروضى بلکه آهنگى در ضرورت عمل صحنه)؛ ۵– حذف وسايل و آکسسوار حجيم و بى‌مورد و رسيدن به ايجاز و... در اين سال است که رمان سن عقل از دوره سه جلدى راه‌هاى آزادى چاپ مى‌شود. داستان باخبر آبستنى مارسل، رفيقه ماتيو، قهرمان داستان، شروع مى‌شود و ادامه داستان، پيدا کردن راهى و پولى براى راحت شدن از شر موجود سومى است که ماتيو مى‌پندارد باعث از بين رفتن آزادى‌اش مى‌شود. او به تدريج از گذشته خود دور مى‌شود و پيوندها را قطع مى‌کند. او در تفکرات خود در بالاى پلى روى رود سن مى‌فهمد که در جست وجوى آزادى راه به جايى نبرده و در باتلاقى از گذشته پوچ فرو رفته. او بى‌گذشته با خود مى‌انديشد «در پى آن آزادى به دورها رفتم، اما خيلى نزديک بود و نمى‌توانستم آن را ببينم. نمى‌توانستم آن را لمس کنم. آزادى خود من بود. من آزادى خودم هستم... (مثل سنگ ديواره پل) بيرون بود. بيرون از جهان. بيرون از گذشته، بيرون از من. آزادى تبعيد است و من محکوم که آزاد باشم.» رمان سن عقل واکنشى شديد است به ناتوراليسم‌ها بر ضد آن‌ها که جبر را مطرح مى‌کنند. سارتر جبر را قبول ندارد و به عقيده او «توارث و محيط در سرنوشت انسان تاثيرى ندارد و اگر تاثيرى باشد تا حدودى مربوط به گذشته است.»

در فاصله کوتاهى دومين جلد رمان راه‌هاى آزادى به نام تعليق به همراه نمايشنامه دربسته (دوزخ) به چاپ مى‌رسد. دربسته تصويرگر سه نفر درگير جريانى از مرگ، شکنجه و دوزخى سخت مبتذل و پيش پا افتاده است. سارتر در دربسته معتقد است: «در صورتى بشر از دوزخى که ساخته نجات مى‌يابد که قيدها و نقاب‌ها را بردارد و پيوسته درصدد جستن راه‌هاى نو براى مسائل زندگى باشد.» اگر مردمان بخواهند چون صحنه تئاتر ساختگى و قراردادى باشند، زندگى آن‌ها دوزخى خواهد بود و بايد به جمله آخر نمايشنامه از زبان گارسن بسنده کرد که «به سيخى احتياج نيست، جهنم ديگران‌اند.»
ماهنامه له تان مدرن [دوران جديد] توسط سارتر و همفکرانش در اين سال تاسیس مى‌شود. بعد از اتمام جنگ سارتر دوباره به آمريکا سفر کرده و از تحولات ادبى و تئاترى اروپا و فرانسه در دوره جنگ و پس از آن صحبت مى‌کند. رئوس مباحثات سارتر که بعدها طى مقالاتى به چاپ رسيد عبارت‌اند از: ۱–  انسانى که در محدوده موقعيتش آزاد است و انسانى که خواه ناخواه چون براى خود انتخاب مى‌کند براى همه افراد درگير هم انتخاب مى‌کند. اين موضوع نمايشنامه‌هاى فعلى ماست؛ ۲–  ما به جاى نمايش شخصيت‌ها به دنبال نمايش موقعيت‌ها هستيم؛ ۳–  به نظر ما نمايشنامه نبايد بيش از حد خودمانى جلوه کند؛ ۴–  خشونت اين نمايشنامه‌ها خشونت زندگى فرانسه است. ملتى که بايد از نو بسازد و از نو بيافريند و در عين حال به اصولى تازه دست يابد.

نمايش‌هايى را که سارتر به خوانش آن‌ها در اين جلسات مى‌پردازد عبارتند از کاليگولا (آلبر کامو) شکم‌هاى گرسنه (سيمون دوبووار) و دربسته نوشته خودش. در سال ۱۹۴۶ کتاب اگزيستانسيالسم و اصالت بشر انتشار مى‌يابد. اگزيستانسياليسم به دو وجه «مسيحى» و «منکر واجب الوجود» است. از پيروان اگزيستانسياليسم مسيحى مى‌توان کارل ياسپرس و گابريل مارسل را نام برد و از اگزيستانسيالسم‌هاى منکر واجب الوجود، مارتين هايدگر و اگزيستانسيالسم‌هاى قرن بيستم فرانسه را. وجه مشترک هردو گروه (مسيحى و الهادى) اين است که «وجود مقدم به ماهيت است»، بشر ابتدا وجود مى‌يابد، متوجه خود مى‌شود، در جهان سر بر مى‌کشد و سپس خود را مى‌شناساند، تعريفى از خود مى‌دهد. اصل اصلى آن‌ها اين است که «بشر هيچ نيست، مگر آن‌چه از خود مى‌سازد». به اعتقاد اگزيستانسياليست‌ها بدى نخست بايد کشف شود و سپس دگرگون شود. بنابر اين وظيفه نويسنده و هنرمند نشان دادن بدى‌هاست. سه اصل اگزيستانسياليسم مورد بحث سارتر عبارت است از: 1–  «درونگرايى» (عمل انتخاب توسط انسان به صورت مجدد و مستقل انجام گرفته و پايبندى به اينکه انسان هيچ نيست مگر آن‌چه از خود مى‌سازد)؛ ۲– «دلهره» (دلهره در مقابل مسئوليت فرد در برابر همه آدميان)؛ ۳– «واماندگى» (اصطلاح خاص هايدگر که گوشزد مى‌کند که تمام مسئوليت‌هاى دنيا بر عهده بشر است و نه هيچ کس ديگر. اين واماندگى با دلهره همراه است.)

دکارت معتقد است : «براى تسلط بر جان بايد به خويشتن مسلط شد» و سارتر اگزيستانسياليسم را کوششى براى انصراف بشر از عمل نمى‌داند. او به آدميان اعلام مى‌کند که اميدى جز به عمل نبايد داشت و آن چه به بشر امکان زندگى مى‌دهد فقط عمل است. همچنين از نظر فلسفه سارتر «عشق، جز آن‌چه به مرحله تحقق درآيد وجود ندارد. رويا، انتظار و اميد هم معرفى کننده آدمى از نظر منفى است، نه مثبت، چون ممکن است انسان را به عنوان انسانى با روياى ناکامياب، انسانى با انتظار بيهوده يا انسانى با اميد ناموفق تصوير کند.» سارتر در مورد اگزيستانسياليسم خاص خود اعتقاد دارد: «بعضى مى‌گويند که آثار ادبى اگزيستانسياليست‌ها به اشخاص بى‌خون، زبون و سست عنصر و شرير مى‌پردازد. زبونى و صفات منفى آن‌ها به اين دليل نيست که صاحب دل و افکار و ديد شديد هستند. بلکه زبون است زيرا با اعمال خود، خود را زبون ساخته است.» بعد از انتشار کتاب اگزيستانسياليسم و اصالت بشر نظريات موافق و مخالف فراوانى در مورد آن گفته شد. از جمله اين نظريات، نظريه فرانسوا مورياک، نويسنده فرانسوى، بود که مکتب سارتر را «اصالت کثافت» ناميد. سارتر هم در پاسخ به او در مقاله‌اى گفت: «پنهان کردن بدى‌ها، خلع‌سلاح بشر است در برابر دشمن خطرناک.»

در سال ۱۹۴۶ نمايشنامه مردگان بى‌کفن و دفن منتشر شد. داستان پارتيزان‌هايى که در دست پليس فرانسه، پليس در خدمت نازى، از افشاى نام رهبر گريخته‌شان سرباز مى‌زنند. نمايشنامه پر از زجرها و مصايبى است که اين گروه پارتيزان در افشا نکردن نام رئيس خود مى‌برند. تورنتون وايلدر آن را به عنوان فاتحان به انگليسى برمى‌گرداند. نمايشنامه توسط ويتولد کارگردانى مى‌شود. سارتر در مورد اين نمايشنامه معتقد است: «براى من نشان دادن واقعيت شکنجه مهم نبود، بلکه آن‌چه براى من مهم‌تر بود، رابطه دو گروه از انسان‌ها، افراد گروه مقاومت و نيروى پليس فرانسه تحت سلطه نازيسم، و تعارض آن‌ها با يکديگر است.» در طول نمايش صحنه‌هاى شکنجه بارها و بارها تکرار مى‌شود تا آنجا که يکى از پارتيزان‌ها به نام لوسى برادرخود را به گمان اينکه چون جوان‌تر است و ممکن است مقاومتش نسبت به ديگر افراد کمتر و در نتيجه موقعيت فرمانده گروه را لو دهد، خفه مى‌کند. به همين دليل تماشاگر در طول اجرا از اين شکنجه‌ها و فريادها زياد راضى به نظر نمى‌رسد و برايش تحمل ناپذير است تا آنجا که سارتر اعتراف مى‌کند: «من به راز و ارزش خوددارى و رازپوشى کلاسيک‌ها در نشان دادن صحنه‌هاى خشونت آميز پى بردم و فهميدم که در نمايش نبايد همه چيز را نشان داد.»

 به عقيده بسيارى از منتقدان «مرده‌هاى بى‌کفن و دفن» قوى‌ترين نمايشنامه الهام گرفته شده از جنگ، شکنجه و موضوع مقاومت در اروپا است. «روسپى بزرگوار» هم در اين سال چاپ شد. نمايشنامه‌اى با موضوع تعصب‌هاى نژادى در آمريکا و دلزدگى و عدم رضايت سارتر از سياست‌هاى استعمار طلبى آمريکا باعث نوشتن اين نمايشنامه شد. نمايشنامه‌اى که زنى به نام «ليزى» پل ارتباطى بين يک سناتورزاده آمريکايى و يک سياهپوست بخت برگشته مى‌شود، يکى بايد قربانى شود. دست آخر اين سياه است که فداى تعصبات نژادى، بى‌گناه از دور خارج مى‌شود. مناسباتى پيچيده در عين حال ساده براى لگدمال کردن سياهان. در حين اجراى اين نمايش در آمريکا، تماشاگر آمريکايى ليزى را به عنوان قهرمان نمايشنامه قبول مى‌کند که اين مغاير با ايده سارتر است. چون اعتقاد سارتر بر اين است که «ليزى ابداً قهرمان نيست.» در سال ۱۹۴۷ سارتر سالى پرکار دارد. انتشار کتاب درباره بودلر، فيلمنامه کار از کار گذشت» و انتشار کتاب ادبيات چيست؟

سارتر در کتاب درباره بودلر به نقد و تحقيق در مورد بودلر، شاعر بزرگ فرانسه، مى‌پردازد. او بودلر را خودخواه، مغرور با اخلاقى نارسيس‌وار [نرگس‌خو] و زندگى‌اش را زندگى درگير و دار بى‌تعهدى به جامعه و مردم مى‌داند. او اختلاف بودلر با ژرژ ساند، ويکتور هوگو و مارکس، نويسندگان ترقى‌خواه قرن نوزدهم را، همين نداشتن مسئوليت در قبال ديگرى بيان مى‌کند. سارتر در اين رساله که نقدى ادبى است با استناد قراردادن جمله‌اى از بودلر که گفته بود: «شعر امرى عبث است» در رد بزرگ بودن او، به نقدش مى‌پردازد. به قول تودى، از منتقدان آثار سارتر، «سارتر ترجيح مى‌داد که بودلر به عوض اين‌که شاعر غنايى درجه اولى باشد، از رساله‌پردازان درجه سوم سوسياليست‌هاى اوايل باشد.» کتاب ادبيات چيست؟ نيز يکى از ماندگارترين کارهاى سارتر است که به سه سرفصل اصلى مى‌پردازد: ۱– نوشتن چيست؟ ۲– نوشتن براى چيست؟ ۳– نوشتن براى کيست؟
 سارتر درباره ادبيات مى‌گويد: «قلم بايد در خدمت انديشه و انديشه در خدمت بشر باشد.» او اعتقاد دارد براى آنکه نويسنده بتواند انبوه خواننده را از تمام قشرها داشته باشد دو راه حل دارد: «۱– چشم‌پوشى موقتى از ادبيات به معناى آموزش ادبيات و ترک نويسندگى؛ ۲– مطرح کردن مسائل به اساسى‌ترين و آشتى ناپذيرترين صورت خود.» نويسندگان بايد به اين نکته واقف باشند که «مسئله گرسنگى جهان، تهديد بمب‌هاى اتمى، بيگانگى بشر از خود، اين‌ها مسائلى است که ادبيات امروز بايد به آن بپردازد.» البته او ادبيات عامه پسند، ادبيات خاص طبقات پايين جامعه، را توصيه نکرده و معتقد است: «مردم هم بايد براى درک منظور نويسنده بکوشند.» از نظر سارتر نويسنده نمى‌تواند ادعا کند که براى خود مى‌نويسد زيرا که او تنها نيست و کار جهان يک کار جمعى است. هم سخن نويسنده انعکاس دارد و سکوت او نيز همين‌طور. آنچه براى او در آثار ادبى مهم است القاى انديشه است و روش نويسندگى فقط وسيله‌اى است که به خودى خود حائز هيچ گونه اهميتى نيست. در نظر او تنها ضابطه اثر ادبى تاثيرگذارى و گيرايى و دوام آن اثر است و همچنين به نظرش «در جهان گرسنه مفهوم ادبيات چيست؟ پس نويسنده بايد قلم خود را خدمت ستمديدگان قرار دهد.» جلد سوم رمان راه‌هاى آزادى به نام دلمردگى نمايشنامه دست‌هاى آلوده و فيلمنامه دنده‌هاى چرخ در سال ۱۹۴۸ منتشر مى‌شود. هملت سارتر، دست‌هاى آ لوده به روابط و ماموريت جوانى به نام هوگو مى‌پردازد. جوانى از خانواده مرفه و درصدد اثبات خود به حزب کمونيست.
 چالش‌ها، دلبستگى‌ها، آگاهى و رسيدن تا نقطه کشتن هودرر رهبر حزب کمونيست که به خيانت متهم است. هودرر مى‌ميرد نه به دليل ماموريت محوله به هوگو که به خاطر رابطه با زنش ژسيکا. هوگو از زندان آزاد مى‌شود. حزب تغيير کرده. هوگو بايد بميرد. نمايشنامه دست‌هاى آلوده از قتل تروتسکى، از دوستان لنين و  مخالفان استالين كه بالاخره به وسيله ماموران او در مكزيك كشته مى‌شود، به او الهام مى شود. سارتر بار ها ادعا كرد كه در پى نوشتن يك نمايشنامه سياسى نبوده اما نمايشنامه سياسى مى‌شود. سارتر اجراى آن را در وين منع كرد و خود شخصاً به وين رفت تا در  كنگره صلح  سخنرانى كند. سيمون دوبووار در خاطرات خود مى‌نويسد: «به صحنه آمدن نمايش در نيويورك با عدم موفقيت روبه رو شده در نمايشنامه خرابكارى كردند... سارتر عليه ناژل كارگردان كار اعلام جرم كرد و اجراى نمايش قطع شد». نمايشنامه  شيطان و خدا  كه هنرى پير آن را  فاوست سارتر مى‌داند در سال ۱۹۵۱ منتشر مى‌شود.

نمايش به تقابل هجو شخصيتى شرير به نام  گويتز  با مردى به ظاهر پارسا و ديندار به نام  هاينريش  است. تحولى كه در گويتز اتفاق مى‌افتد تا او به ديندارى برسد. دنيا در آتش شرارت مى‌سوزد و او همچون ابلهان به دنبال محبت و دوستى مى‌رود تا آنجا كه بى‌اعتقاد به همه چيز مى‌شود و به اصل کنیه‌ی انسان متخاصم برمى‌گردد. منكر واجب الوجود مى‌شود و كفر مى‌ورزد. او مردمان معاصرش را «جانيان مادرزاد» مى‌خواند و اعتقاد دارد كه «اگر بخواهد سهم خويش را از محبت و فضيلت آنها بگيرد، بايد شريك جنايتشان باشد.» در همين سال، كامو كتاب انسان طاغى را منتشر مى‌كند. پس از انتشار اين كتاب  فرانسيس ژانسون  عضو هيات نويسندگان مجله  دوران جديد مقاله‌اى در مورد كتاب كامو مى‌نويسد. كامو بر اين مقاله جوابيه‌اى مى‌نويسد و آن را براى سارتر مى‌فرستد و به رغم دوستى ديرينه‌شان به طعنه او را «آقاى مدير» خطاب مى‌كند. سارتر به اين مقاله جواب تندى مى‌دهد در اين مقاله‌ها كه ناشى از اختلاف شديد انديشه‌هاى آنان بود، به دوستى‌شان پايان مى‌دهد. در سال ۱۹۵۲ سارتر به كمونيست‌ها نزديك مى‌شود. او علت اين نزديكى را «چون چپى ديگر وجود نداشت» بيان مى‌كند. او وجه اشتراكش را با چپ‌ها «نابود كردن و از نو ساختن هر چيز، خصوصاً تفكر» مى داند.
ژنه مقدس و بازيگر شهير  در سال ۱۹۵۲انتشار مى‌يابد. كلمه مقدس در اين كتاب ريشخند و تمسخرى است در برابر ستمى كه اجتماع فرانسه نسبت به دوران كودكى  ژان ژنه  روا داشته و او را به سوى دزدى و فساد رانده و در مقابل كوششى كه ژنه براى خروج از اين مرداب و ورود به دنياى آفرينندگى كرده است.
نمايشنامه  كين   اقتباسى از الكساندر دوما در سال ۱۹۵۴ است و نمايشنامه  نكراسوف  را در سال ۱۹۵۶ مى‌نويسد. نكراسوف هجونامه‌اى عليه متعصبان غربى طرفدار جنگ سرد است. هنرى پير نكراسوف، كين و روسپى بزرگوار را به عنوان بهترين استعدادهای كمدى نمايشنامه‌اى عصر ما معرفى مى‌كند.

1959 سال انتشار  جنگ شكر در كوبا  پس از بازديد از كوبا و برزيل است. در اين سال نمايشنامه  گوشه نشينان آلتونا  نيز به چاپ مى‌رسد. سارتر ناراحت و خشمگين از استعمار آزار و شكنجه الجزيره‌اى‌ها توسط فرانسويان، اين نمايشنامه را كه داستان يك افسر مجنون شده سابق نازى است به نام فرانتس كه با خود و اعمال سرزده از خود در دوران جنگ در جدال است، را مى‌نويسد. فرانتس مدام خود را در دادگاهى خيالى از خرچنگ‌ها مى‌بيند. اين نمايشنامه «نوشته اى است بلندپايه بر محور احساس و جرم و گناه همه انسان ها در برابر جنگ و مسئله دلهره آور افراد كه در ميان ترديد‌ها و وسوسه‌هاى وجدان خود و اطاعت نظامى، ميان خشونت و ندامت شقه شده اند». بعد از وقايع و شدت عمل كمونيسم در مجارستان و قطع رابطه سارتر با كمونيسم در سال ۱۹۶۰ كتاب  نقد عقل ديالكتيكى   را كه به گفته خودش «حكم تصفيه حساب با انديشه خودش» دارد، مى‌نويسد.

اين كتاب علاوه بر اينكه به فلسفه اجتماعى قرن ما وفادار است، نوشته‌اى است بر ضدكمونيسم. نقد عقل ديالكتيكى، عميق ترين مشكلات را مطرح مى‌كند، «مشكل بشر، شر بشر همانا خشونت است. خشونت از كجا است؟ خشونت مبتنى بر چيست؟ آيا ممكن است از بين برود. اين همه مسائلى است كه فرد معطوف به تاريخ مى‌تواند روشنگر آن باشد».
 در اين كتاب آنچه بيشتر به چشم مى‌خورد تعداد تحليل‌ها و واژه سازى‌هاى جديد توسط سارتر است. كامو بر اثر سانحه تصادف در همين سال جان مى‌بازد.
 سارتر در مقاله‌اى بعد از مرگ كامو مى‌نويسد: «او رويداد يگانه فرهنگ ما بود و انديشه او نهضتى بود كه همه ما كوشيديم تا مبانى منزل‌ها و سرمنزل‌هايش را حدس بزنيم.»
كتاب  كلمات كتابى راجع به زندگى كودكى سارتر و شوق زودرس او به كار نويسندگى است. او در اين كتاب تصويرهجو آميزى از مادر ساده دلش مى‌دهد كه چگونه زير سيطره شخصيت نيرومند پدر خويش (شارل شوايتزر) قرار گرفته. او اين مرد را به عنوان مجسمه ميهن پرستى و از خودرضايى بورژوامآبانه و نخوت‌آمرانه به ريشخند مى‌گيرد. اين كتاب برنده جايزه نوبل ۱۹۶۳ مى‌شود اما سارتر آن را رد مى‌كند.

 دليل رد جايزه نوبل اين بود كه سارتر مدعى بود: «اگر فرهنگستان سوئد دستگاهى واقع بين بود مى‌بايست وقتى به او جايزه مى‌دادند كه او براى آزادى الجزاير مبارزه مى‌كرد و چكمه‌پوشان فرانسوى چندين بار با بمب‌هاى دستى به خانه اش حمله كردند».

زنان تروا  اقتباسى از اوريپيد، نمايشنامه‌اى كه اساطير را مقابل هم مى‌گذارد و به اين وسيله مشكلات تعدد خدايان را آشكار مى‌كند. خدايانى كه در زنان تروا قد علم مى‌كنند در عين قدرتمندى خنده دار و مضحكند. از طرفى بر جهان مسلط و از طرف ديگر جنگ تروا ساخته و پرداخته آنان است. نمايش با يك نهيليسم كامل به پايان مى‌رسد. خدايان همراه با مردمان خواهند مرد و به قول سارتر «اين مرگ مشترك درس تراژدى است». اين نمايشنامه در سال ۱۹۶۵ منتشر مى‌شود. در ۱۹۶۷ سارتر رياست دادگاه بين الملل ضد جنايات آمريكا در ويتنام را عهده دار مى‌شود. سه جلد از رمان چهار جلدى ابله خانواده  كه راجع به زندگى گوستاو فلوبر  نويسنده فرانسوى، در سال ۱۹۷۰ به پايان مى‌رسد. او در اين كتاب به زندگى و شرايط محيطى فلوبر مى‌پردازد. او ۱۵ سال به طور متناوب به روى سه جلد آن وقت گذاشته و از آن احساس خستگى مفرط مى‌كرد.
 بعد از بردن جايزه نوبل توسط  بكت سارتر طى مصاحبه‌اى اعلام مى‌كند: «من بكت را تحسين مى‌كنم، اما كاملاً مخالف او هستم.
او در جست جوى هيچ گونه راهى نيست.» او نمايشنامه در انتظار گودو را كارى در خور تحسين مى‌داند و معتقد است كه همه مضمون‌هاى اين نمايشنامه متعلق به طبقه بورژوازى و (آنچه كه سارتر از آن بود و با آن ضديت داشت) است. تنهايى، نااميدى، ابتذال ارتباط ناپذيرى و همه اين‌ها را محصول تنهايى درونى بورژوازى مى‌دانست. در دهه هفتاد متصديان تلويزيون فرانسه از سارتر خواستند كه يك برنامه آزمايشى از او تهيه كرده تا بعد از بررسى به پخش آن اقدام كنند. سارتر اين كار را مقدمه سانسور دانست و از اصل كار منصرف شد.
 سارتر در مصاحبه‌اى كه در اواخر عمر با مجله  اكسپرس كرد اذعان مى‌كند: «تنها هدف زندگى من نوشتن بوده. وقتى بچه بودم دو آ رزو داشتم، يك به وجود آوردن يك اثر و ديگرى مشهور شدن. علاقه‌ام به شهرت هم فقط به اين دليل بود كه هميشه از تنهايى مى‌ترسيدم». علاقه مفرط سارتر در نوشتن به نوشتن فلسفه بود. او بارها در مصاحبه‌ها و مقالات خود به اين امر كه «نوشتن چهار جمله در يك جمله (ادبيات) مشكل‌تر و سخت‌تر است از نوشتن يك جمله در يك جمله (فلسفه)» اعتراف كرده است.

دوبووار در خاطرات خود نقل مى‌كند كه سارتر  هر جا كه گير مى‌آورده است چيز مى‌نوشته. در دامنه كوه‌هاى پيرنه، در كافه‌ها، در مسافرت‌ها، داخل قطار و... و سارتر مى‌گويد: «مى‌خواستم درباره جهان و درباره خودم بنويسم و نوشتم. مى‌خواستم آثارم را بخوانند كه خواندند وقتى خواننده زياد شد پاى شهرت هم به ميان مى‌آيد. خوب من هم به شهرت رسيده‌ام. چيزى كه از كودكى در آرزويش بودم. هميشه قبل از نوشتن هر سطر با خودم گفتم كه اين كتاب مرا جاودانه خواهد كرد، از آن رو كه خود من است. هيچ كس جز خود من نمى‌توانست به من بپردازد. زندگى آنچه را كه مى‌خواستم به من داد و ضمناً به من فهماند كه چيز مهمى نبوده و اينكه هيچ كارى تمام نمى‌شود...»

و در پايان راه، پايان راه مردى متفكر و خستگى ناپذير، مردى كه به قول  بارت، «مردم او را از نو كشف خواهند كرد»، مردى محصور در ميان كلمات در ۱۵ آوريل ۱۹۸۰ در سن ۷۵ سالگى ديده از جهان فرو بست.

شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد . شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد . شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .

اخی، پدرم در اومد... اوووووووف!!!!!!!
فقط امیدوارم بخونید!!! o13






مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

elena, extremeenzo, saeed21040

براي اين پست, 3 كاربر تشكر كرده اند



من سایه قد کشیده توهمات خویشم روی دیوار بلند عدم...

خارج شده است
21 خرداد 1389,ساعت 23:00:50
پاسخ #6 در:
فرهاد کامو
مدیر سابق
تشكر
-اهدا شده: 319
-دريافت شده: 609


*
محبوبيت : 500
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 629
WWW
پاسخ : " معرفی بزرگان ایران و جهان "

دکتر مصطفی چمران

سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏ای که جمع اضداد بود، از آهن و اشک، ‌از شیر بیشه نبرد و عارف شب‏های قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت کافران بسیار سخت بلکه محال است.
سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مکتب علی(ع)، این مالک‏اشتر جنوب لبنان و حمزه کربلای خوزستان سخت و دشوار است. چرا که حتی نمی‏توان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و نبایست انتظار داشت که بتوانیم تصویر کاملی در این مختصر از او ترسیم نمایئم، که مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این کلمات مادی و معیارهای خاکی نمی‏شود توصیف نمود و سنجید.
این مروری است گذرا و سریع، بر حیات کوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ایثار، عشق و فداکاری شهید دکتر مصطفی چمران.


تولد:

دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.

تحصیلات:

وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ‏التحصیل شد و یک‏سال به تدریس در دانشکدة‌ فنی پرداخت.
وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‏علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.


فعالیت‏های اجتماعی:

از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت‏الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‏کرد و از اولین اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت‏نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت‏ملی ایران در کشمکش‏های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت‏ترین مبارزه‏ها و مسئولیت‏های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‏ترین مأموریت‏ها را در سخت‏‏ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.
در امریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین‏بار انجمن اسلامی دانشجویان امریکا را پایه‏ریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در امریکا به شمار می‏رفت که به دلیل این فعالیت‏ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‏شود. پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام‏خمینی(ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‏ساز می‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب می‏کند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‏فکر، رهسپار مصر می‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‏ترین دوره‏های چریکی و جنگ‏های پارتیزانی را می‏آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می‏شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده می‏شود.
به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‏گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین می‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی‏توان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید می‏کند که مات هنوز نمی‏دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‏دهد که در مصر نظرات خود را بیان کنند.


در لبنان:

بعد از وفات عبدالناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل، برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می‏کند و لذا دکتر چمران رهسپار لبنان می‏شود تا چنین پایگاهی را تأسیس کند.
او به کمک امام موسی‏صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان «امل» را براساس اصول و مبانی اسلامی پی‏ریزی نموده که در میان توطئه‏ها و دشمنی‏های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده می‏کند و علی‏گونه در معرکه‏های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می‏رود و در طوفان‏های سهمناک سرنوشت، حسین‏وار به استقبال شهادت می‏تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبارترین ستم‏گران روزگار، صهیونیزم اشغال‏گر و هم‏دستان خونخوار آنها، راست‏گرایان «فالانژ»، به اهتزاز درمی‏آورد و از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله‏های بلند کوه‏های جبل‏عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانی‏ها به یادگار گذاشته؛ در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته و شرح این مبارزات افتخارآمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابان‏های داغ و بر دامنه کوه‏های مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است.


پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران:
 
دکتر چمران با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران، بعد از 23 سال هجرت، به وطن باز می‏گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می‏گذارد؛ خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می‏پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروه‏های پاسداران انقلاب در سعدآباد می‏کند. سپس در شغل معاونت نخست‏وزیر در امور انقلاب شب و روز خود را به خطر می‏اندازد تا سریع‏تر و قاطعانه‏تر مسئله کردستان را فیصله دهد تا اینکه بالاخره در قضیه فراموش ناشدنی «پاوه» قدرت ایمان و اراده آهینن و شجاعت و فداکاری او بر همگان ثابت می‏گردد.

در کردستان:

در آن شب مخوف پاوه، همه امیدها قطع شده بود و فقط چند پاسدار مجروح، خسته و دل‏شکسته در میان هزاران دشمن مسلح به محاصره افتاده بودند. اکثریت پاسداران قتل‏عام شده بودند و همه شهر و تمام پستی و بلندی‏ها به دست دشمن افتاده بود و موج نیروهای خونخوار دشمن لحظه به ‏لحظه نزدیک‏تر می‏شد. باران گلوله می‏بارید و می‏رفت تا آخرین نقطه مقاومت نیز در خون پاسداران غرق گردد. ولی دکتر چمران با شهامت و شجاعت و ایثارگری فراوان توانست این شب هولناک را با پیروزی به صبح امید متصل کند و جان پاسداران باقی‏مانده را نجات دهد و شهر مصیبت‏زده را از سقوط حتمی برهاند.
آنگاه فرمان انقلابی امام‏خمینی(ره) صادر شد. فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهده دکتر چمران واگذار شد.
رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت درآمدند و همه تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت،‌قدرت رهبری و برنامه‏ریزی دکتر چمران در اختیار نیروهای انقلاب قرار گرفت و عالی‏ترین مظاهر انقلابی و شکوهمندترین قهرمانی‏ها به وقوع پیوست و در عرض 15 روز شهرها و راه‏ها و مواضع استراتژیک کردستان به تصرف نیروهای انقلاب اسلامی درآمد و کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی رفتند.


وزارت دفاع:

دکتر چمران بعد از این پیروزی بی‏نظیر به تهران احضار شد و از طرف رهبر عالیقدر انقلاب، امام‏خمینی(ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید.
در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش از یک نظام طاغوتی، به یک سلسله برنامه‏های وسیع بنیادی دست زد که پاک‏سازی ارتش و پیاده کردن برنامه‏های اصلاحی از این قبیل است تا به یاری خدا و پشتیبانی ملت، ارتشی به وجود آید که پاسدار انقلاب و امنیت استقلال کشور باشد و رسالت مقدس اسلامی ما را به سرمنزل مقصود برساند.


مجلس:

دکتر مصطفی چمران در اولین دور انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش،‌ حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ‌ارتش به نظامی انقلابی و شایسته ارتش اسلامی تبدیل شود. در یکی از نیایش‏های خود بعد از انتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر می‏گوید: «خدایا، مردم آنقدر به من محبت کرده‏اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده‏اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می‏بینم که نمی‏توانم از عهده آن به درآیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.»
وی سپس به نمایندگی رهبر کبیر انقلاب اسلامی در شورایعالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا بطور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه کند.


در خوزستان:

گروهی از رزمندگان داوطلب، به گِرد او جمع شدند و او با تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگ‏های نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کم‏کم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. تنها کسانی که از نزدیک شاهد ماجراهای تلخ و شیرین،‌ پیروزی‏ها و شکست‏ها، شهامت‏ها و شهادت‏ها و ایثارگری‏های آنان بودند، به گوشه‏ای از این خدمات که دکترچمران شخصاً مایل به تبلیغ و بازگویی آنها نبود، آگاهی دارند.
ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگ‏های نامنظم یکی از این برنامه‏ها بود که به کمک آن، جاده‏های نظامی به سرعت در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ‏های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یک متر در مدتی حدود یک‏ماه، آب کارون را به طرف تانک‏های دشمن روانه ساخت، به طوری که آنها مجبور شدند چند کیلومتر عقب‏نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند و با این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سر به دور دارند.
یکی از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود؛ چیزی که ابرقدرت‏ها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر بوجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر نیز برود، ولی به علت عدم وجود فرماندهی مشخص در آنجا و خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین‏بار نیروهایی بین دویست تا یک‏هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد و آنان به کمک دیگر برادران مقاوم خود توانستند در جنگی نابرابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدت‏ها مقاومت کنند.


محرم ماه شهادت و پیروزی سوسنگرد:

پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز، صدام سخت به فتح سوسنگرد دل‏بسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین‏بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانک‏های او شهر را در محاصره گرفتند و روز سوم تعدادی از آنان توانستند به داخل شهر راه یابند.
دکتر چمران که از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت برآشفته بود، ‌با فشار و تلاش فراوان خود و آیت‏الله خامنه‏ای، ارتش را آماده ساخت که برای اولین‏بار دست به یک حمله خطرناک و حماسه‏‏آفرین نابرابر بزند و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازماندهی کرد و با نظمی نو و شیوه‏ای جدید از جانب جاده اهواز- سوسنگرد به دشمن یورش بردند. شهیدچمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می‏شتافت که در محاصره تانک‏های دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند و خود را به حلقة‌ محاصره دشمن انداخت؛ چون آنجا خطر بیشتر بود و او همیشه به دامان خطر فرو می‏رفت. در این هنگام بود که نبرد سختی درگرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانک‏ها به او حمله کردند و او همچون شیری در میدان، در مصاف با دشمن متجاوز از نقطه‏ای به نقطه‏ای دیگر و از سنگری به سنگری دیگر می‏رفت. کماندوهای دشمن او را زیر رگبار گلوله خود گرفته بودند، تانک‏ها به سوی او تیراندازی می‏کردند و او شجاعانه بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابک، برافروخته و شادان از شوق شهادت در رکاب حسین(ع) و در راه حسین(ع). در روز قبل از تاسوعا، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می‏داد. در همین اثناء، هم‏رزم باوفایش به شهادت رسید و او یک‏تنه به نبرد حسین‏گونه خود ادامه می‏داد و به سوی دشمن حمله می‏برد. هرچه تنور جنگ گرم‏تر کی‏شد و آتش حمله بیشتر زبانه می‏کشید، چهره ملکوتی او، این مرد راستین خدا و سرباز حسین(ع)، گلگون‏تر وشوق به شهادتش افزون‏تر می‏شد تا آنکه در حین «رقص چنین میانه میدان» از دو قسمت پای چپ زخمی شد. خون گرم او با خاک کربلای خوزستان درهم آمیخت و نقشی زیبا از شجاعت و عشق به شهادت و تلاش خالصانه در راه خدا آفرید و هنوز هم گرمی قطرات خون او گرمی‏بخش رزمندگان باوفای اسلام و سرخی خونش الهام‏بخش پیروزی نهایی و بزرگ آنان است.
با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد. سربازان صدام از یورش این شیر میدان گریخته و او به کمک جوان چابک دیگری که خود را به مهلکه رسانده بود، به داخل کامیون نشست و با لبانی متبسم، دیگران را نوید پیروزی می‏داد.
خبر زخمی شدن سردار پرافتخار اسلام، در نزدیکی دروازه سوسنگرد، شور و هیجانی آمیخته با خشم و اراده و شجاعت در یاران او و سایر رزمندگان افکند که بی‏محابا به پیش تاختند و شهر قهرمان و مظلوم سوسنگرد و جان چند صد تن رزمنده مؤمن را از چنگال صدامیان نجات بخشیدند. دکتر چمران با همان کامیونی که خود را به بیمارستانی در اهواز رسانید و بستری شد، اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند و بعد از آن به مقر ستاد جنگ‏های نامنظم و دوباره با پای زخمی و دردمند به ارشاد یاران وفادار خود پرداخت. جالب اینجا بود که در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهیدفلاحی، فرمانده لشگر 92، شهید کلاهدوز، مسئولین سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماینده امام در سپاه پاسداران (شهیدمحلاتی) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد و درهمان حال و همان شب، پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله‏کبر را مطرح کرد.


آغاز حرکت مجدد:

به رغم اصرار و پیشنهاد مسئولین و دوستانش، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگ‏های نامنظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد و تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در حالی که در کنار بسترش و در مقابلش نقشه‏های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها می‏نگریست و مرتب طرح‏های جالب و پیشنهادات سازنده در زمینه‏های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می‏داد. کم‏کم زخم‏های پای او التیام می‏یافت و او دیگر نمی‏توانست سکون را تحمل کند و با چوب زیربغل به پا خاست و بازهم آماده رفتن به جبهه شد.
به دنبال نبرد بیست و هشتم صفر (پانزدهم دی‏ماه 59) که منجر به شکست قسمتی از نیروهای ماشد و فاجعه هویزه به بار آمد، دیگر تاب نشستن نیاورد، تعدادی از رزمندگان شجاع و جان بر کف را از جبهه فرسیه انتخاب کرد و با چند هلیکوپتر که خود فرماندهی آنها را بر عهده داشت، با همان چوب زیربغل دست به عملی بی‏سابقه و انتحاری زد. او در حالی که از درد جنگ به خود می‏پیچید و از ناراحتی می‏خروشید، آماده حمله به نیروهای پشت جبهه و تدارکاتی دشمن در جاده جفیر به طلایه شد که به خاطر آتش شدید دشمن، هلیکوپترها نتوانستند از سد آتش آنها از منطقه هویزه بگذرند و حمله هوایی دشمن هلیکوپترها را مجبور به بازگشت ساخت که وی از این بازگشت سخت ناراحت و عصبانی بود.


دیدار امام امت:

بالاخره در اسفند ماه 59 چوب زیربغل را نیز کنار گذاشت و با کمی ناراحتی راه می‏رفت و همراه با هم‏رزمانش از یکایک جبهه‏های نبرد در اهواز دیدن کرد.
پس از زخمی شدن، ‌اولین‏بار، برای دیدار با امام امت و عرض گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادات خود را ارائه داد. امام امت(ره) پدرانه و با ملاطفت خاصی به سخنانش گوش می‏داد، او و همه رزمندگان را دعا می‏کرد و رهنمودهای لازم را ارائه می‏داد.
دکتر چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبهه‏ها وجود داشت دائماً رنج می‏برد و تلاش می‏کرد که با ارائه پیشنهادات و برنامه‏های ابتکاری حرکتی بوجود آورد و اغلب این حرکت‏ها را توسط رزمندگان شجاع و جان‏برکف ستاد نیز عملی می‏ساخت. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه‏های الله‏اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است، رسانده تا ارتباط شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. بالاخره در سی‏ویکم اردیبهشت ماه سال شصت، با یک حملة‌ هماهنگ و برق‏آسا، ارتفاعات الله‏اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگترین پیروزی تا آن زمان بود. شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پای به ارتفاعات الله‏اکبر گذاشت؛ درحالی که دشمن زبون هنوز در نقاطی مقاومت می‏کرد. او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد، با تعدادی از جان برکفان و یاران خود توانستند با فداکاری و قدرت تمام تپه‏های شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف درآوردند، درحالی که دیگران در هاله‏ای از ناباوری به این اقدام جسورانه می‏نگریستند.
پس از پیروزی ارتفاعات الله‏اکبر، اصرار داشت نیروهای ما هرچه زودتر، قبل از اینکه دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، به سوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و شهیدچمران خود طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری جان بر کف ستاد جنگ‏های نامنظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت.
فتح دهلاویه، در نوع خود عملی جسورانه و خطرناک و غرورآفرین بود. نیروهای مؤمن ستاد پلی بر روی رودخانه کرخه زدند، پلی ابتکاری و چریکی که خود ساخته بودند. از رودخانه عبور کردند و به قلب دشمن تاختند و دهلاویه را به یاری خدای برگ فتح کردند. این اولین پیروزی پس از عزل بنی‏صدر از فرماندهی کل قوا بود که به عنوان طلیعه پیروزی‏های دیگر به حساب آمد.
در سی‏ام خردادماه سال شصت، یعنی یک‏ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله‏اکبر، در جلسه فوق‏العاده شورایعالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت‏الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک وسکون نیروها انتقاد کرد و پیشنهادات نظامی خود، از جمله حمله به بستان را ارائه داد.
این آخرین جلسه شورایعالی دفاع بود که شهیدچمران در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم‏انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود.


به سوی قربانگاه:

در سحرگاه سی‏ویکم خردادماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکترچمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دسته‏ای از دوستان صمیمی او می‏گریستند و گروهی دیگر مبهوت فقط به هم می‏نگریستند. از در و دیوار، ‌از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‏وزید و گویی همه در سکوتی مرگبار منتظر حادثه‏ای بزرگ و زلزله‏ای وحشتناک بودند. شهیدچمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند و در لحظه حرکت وی، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: «همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آماده حرکت به جبهه است.»
همة‌ اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع می‏کردند و با نگاه‏های اندوه‏بار تا آنجا که چشم می‏دید و گوش می‎‏شنید، او و همراهانش را دنبال می‏کردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی می‏کرد.
دکتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‏سابقه‏ای نصیحت کرده بود و خدا می‏داند که در پس چهره ساکت و آرام ملکوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنج‏ها، شنیدن دروغ و تهمت‏ها و دم‏برنیاوردن‏ها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسدیه بودند و اینک او خود به قربانگاه می‏رفت. سال‏ها یاران و تربیت‏شدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در کنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایش‏های سخت محک می‏زد و می‏آزمود، او را هر چه بیشتر می‏گداخت و روحش را صیقل می‏داد تا قربانی عالیتری از خاکیان را به ملائک معرفی نماید و بگوید: انی اعلم مالاتعلمون. «من چیزهایی می‏دانم که شما نمی‏دانید.»
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت‏الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین‏بار یکدیگر را بوسیدند و بازهم به حرکت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده‏شان، ایرج رستمی را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‏ای نورانی و دلی والامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‏برد.»
خداوند ثابت کرد که او را دوست می‏دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.


شهادت:

سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده‏بوسی کرد، به همه سنگرها سرکشی نمود و در خط مقدم، در نزدیک‏ترین نقطه به دشمن، پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی‏های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‏ای جانکاه بودند که خمپاره‏ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره‏های صدامیان، یکی از نمونه‏های کامل انسانی که مایة‌ مباهات خداوند است، یکی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یکی از عارفان سالک راه حق و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسان‏های علی‏گونه و یکی از یاران باوفای امام‏خمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست.
ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکش‏های دیگر صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند، شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در عین‏حال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخن‏ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگان نکرد. شاید در آن اوقات، همانطوری که خود آرزو کرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به روح، به زیبایی، به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان را نداشت.
در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید دکترچمران نامیده شد، کمک‏های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط جسم بی‏جانش به اهواز رسید و روح او سبکبال و با کفنی خونین که لباس رزم او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار را لبیک گفت که: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه»
از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف و زاده دنیا غرق در حسرت و ماتم گردیدند.
امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشک‏آلود،‌ پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که «انالله و انّاالیه راجعون.»
بلی، این‏چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این‏چنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‏گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت کند و او را با حسین(ع) و شهدای کربلا محشور گرداند.


شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد . شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد . شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد . شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .





مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

extremeenzo, saeed21040

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



من سایه قد کشیده توهمات خویشم روی دیوار بلند عدم...

خارج شده است
صفحه: [1]   بالا
GoogleTagged: google

 
پرش به :  

تاپيک هاي مشابه
عنوان نويسنده پاسخ ها مشاهده آخرين ارسال
آرشیو "کلیک" ضمیمه روزنامه "جام جم" مطالب متفرقه کامـپـیوتر آنارايا 14 1769 آخرين ارسال 27 شهريور 1387,ساعت 15:16:48
توسط آنارايا
"بسته افزایشی ایرانسل" سیم کارتهای ایرانسل و تالیا (MTN - TALIYA) MeMoL 0 736 آخرين ارسال 24 تير 1388,ساعت 22:47:43
توسط MeMoL
Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.16 | SMF © 2006-2011, Simple Machines
هاست تالار گفتمان ساده دل توسط ایران مدرن پشتیبانی می شود. | Sitemap
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!


Google اين صفحه را ديده است 31 ارديبهشت 1391,ساعت 22:53:32



آخرین ارسالها
آخرین ارسالها