@@@ حکایات بهلول و ...@@@ - * - 04 خرداد 1391,ساعت 15:49:46

_-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_



جدیدترین پست ها
موضوع : _-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_
متن :  من با اندرس موافقم  خانوم ها يعني دور از جماعتند ... و نميتونن با كساني ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shadi.shadi        تاریخ : امروز، ساعت 14:58:25
موضوع : آرزوهایی که هرگز برآورده نشدند....
متن : من همش عاشق دوچرخه بودم و هستم؛وقتی بچه بودم یه سه چرخه زرد داشتم؛بعدش...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 10:29:33
موضوع : شما دوست دارید به اونی که عاشقشید چی هدیه بدید؟
متن : خُ خیلی سخته چیزی رو هدیه دادن؛ولی بهترین چیز اینه که در کنار این که خص...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 10:22:02
موضوع : گمشده من ، گمشده تو
متن : من..!هوم؛خُ من؛من یسری چیزا رو گم کردم؛حالا پیداشون میکنم یا نع خدا دان...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 10:12:13
موضوع : حرف دل
متن : نوشته: مرتضی محمدی در امروز، ساعت 09:49:04 دوستان ساده دل این شاید آخرین مط...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 10:04:38
موضوع : بیا از رویات بگو...شاید منم رویامو پیدا کنم...
متن : رویــــــــــــا هایــــــــــ  تــو...رویاهای تو بخش مهمی از زندگی ت...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 09:48:53
موضوع : چرا کمک میکنی چون...
متن : کمک می کنم چون من هم یک روزی یک جایی محتاج کمک میشم ...کمک می کنم تا روزی ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 02:48:32
موضوع : ليلة الرغائب (شب آرزوها)
متن : امشب بزرگی‌ات می‌شود آرزوهایتلیله‌الرغائب است، مراقب آرزوهایت باشف...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 23:15:28
موضوع : ♥♥کــــودکــــانــــــــه♥♥
متن : شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .این پسر خالمه؛پارسال ک...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : ديروز، ساعت 18:46:06
موضوع : متن اهنگ مورد علاقه ات رو بنويس
متن : بن بستبه من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشههنوزم بیـن ما شاید یه حـس تـا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 18:31:30
موضوع : شعرهای بلند و کوتاه (4)
متن : دیرگاهیست که تنها شده امقصه غربت صحرا شده اموسعت درد فقط سهم من استباز ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 16:55:27
موضوع : ناامیدی تنها یک گناه است؟
متن : امید در کنار نا امیدی رنگ میگیره ؛ مثلا باید به یک جریانی کاملا و با دل ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 15:29:35
موضوع : •فروغ _ زنی تنها در آستانه فصلی سرد!•
متن : ناگفته هايي از فروغ  در حوزۀ سينماـ پيوندفيلم(يك آتش)كه در سال ۱۳۴۱ در ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 15:16:37
موضوع : پاسخ : شعر هاي خنده دار
متن : ياهوهي گفتند: پدرومادرها!مراقب باشيداينترنت چيز بدي استماهواره خطر دا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 14:56:49
موضوع : **اشتباهات داوري در فوتبال**
متن : پیش مییاد؛به دل نگیرین؛‏)‏
در ورزشی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 12:50:12

صفحه: 1 [2]   بالا
موضوع: @@@ حکایات بهلول و ...@@@  (دفعات بازدید: 944 بار) ابزارهاي تاپيك جستجو
0 كاربران و 2 مهمان درحال دیدن موضوع.
13 شهريور 1389,ساعت 20:59:32
پاسخ #15 در:
elena
مدیر انجمن
تشكر
-اهدا شده: 1939
-دريافت شده: 1810


*
محبوبيت : 748
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1214
هرگز نشد گشوده از اين آسمان دري!
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@

بهلول و ابوحنیفه

آورده اند که روزي ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود، بهلول هم در گوشه اي نشسته و به درس او گوش می داد.

ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق (ع) سه مطلب اظهار می نماید که مورد تصدیق من نمی باشد و آن سه مطلب بدین نحو است :


اول آنکه می گوید شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید و جنس از جنس متاذي نمی شود .


دوم آنکه می گوید خدا را نتوان دید حال آنکه چیزي که موجود است باید دیده شود. پس خدا را با چشم می توان دید.


سوم آنکه می گوید مکلف فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است. یعنی عملی که از بنده سر میزند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد.


چون ابوجنیفه این مطالب را گفت بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف ابوحنیفه پرتاب نمود که از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد شاگردان ابوحنیفه عقب او دویده و او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند.


بهلول جواب داد ابوحنیفه را حاضر نمایید تا جواب او را بدهم.

چون ابوحنیفه حاضر شد بهلول به او گفت: از من چه ستمی به تو رسیده ؟

ابو حنیفه گفت: کلوخی به پیشانی من زده اي و پیشانی و سر من درد گرفت.

بهلول گفت: درد را می توانی به من نشان دهی؟

ابوحنیفه گفت: مگر می شود درد را نشان داد؟


بهلول جواب داد تو خود می گفتی که چیزي که وجود دارد را می توان دید و بر امام صادق (ع) اعتراض می نمودي و می گفتی چه معنی دارد خداي تعالی وجود داشته باشد و او را نتوان دید

و دیگر آنکه تو در دعوي خود کاذب و دروغگویی که می گویی کلوخ سر تو را به درد آورد زیرا کلوخ از جنس خاك است و تو هم از خاك آفریده شده اي پس چگونه از جنس خود متاذي می شوي

و مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانب خداست پس چگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آورده اي و از من شکایت داري و ادعاي قصاص می نمایی.

ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را شنید شرمنده شده و از مجلس خلیفه بیرون رفت.




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

extremeenzo, arashro, VICTORY, شالیزه, Xman, موسوی

براي اين پست, 6 كاربر تشكر كرده اند




خارج شده است
15 شهريور 1389,ساعت 12:27:44
پاسخ #16 در:
TAMANNA0916
تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 12


تازه وارد
*
محبوبيت : 15
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 8
WWW
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
داستان سقراط و شاگرد

هر زمان شایعه ای روشنیدید و یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!
**********************************************************
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، باهیجان نزد او آمد و گفت : سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟
سقراط پاسخ داد:”لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی.     
”مرد پرسید : سه پرسش ؟ سقراط گفت : بله درست است.قبل از اینکه راجع   به شاگردم با من صحبت کنی ، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.
* اولین پرسش حقیقت است ؟ کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟ مرد جواب داد:”نه،فقط در موردش شنیده ام.”سقراط گفت : ”بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.
* حالا بیا پرسش دوم را بگویم،”پرسش خوبی” آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟”مردپاسخ داد:”نه،برعکس…”سقراط ادامه داد:”پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟”مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد : * و اما پرسش سوم سودمند بودن است.
آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟ ”مرد پاسخ داد :”نه،واقعا…”
سقراط نتیجه گیری کرد : ” اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا   آن رابه من می گویی ؟




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



در زندگي آنجه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی آنجه را که دوست نداری تحمل کنی . همیشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمی کند حتی اگر تو او را فراموش کرده باشی .

خارج شده است
15 شهريور 1389,ساعت 12:29:40
پاسخ #17 در:
TAMANNA0916
تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 12


تازه وارد
*
محبوبيت : 15
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 8
WWW
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
داستان پادشاه
یکي بود، یکی نبود، پادشاه ثروتمندی بعد از مسافرت از راه دور به کاخ سلطنتی خود بازگشت.
به دلیل راه رفتن زیاد پاهایش بسیار درد می کرد . او از این بابت عصبانی شد و قصد داشت از مردم بخواهد با چرم همه راه های کشور را بپوشاندند.
وزیر وفاداری بود که به پادشاه این طور پیشنهاد داد:
شما برای چه پولهای کلان را به هدر می دهید ؛ اگرتنها با یک چرم نرم و کوچک، پای خود را بپوشانید آسانتر و بهتر نیست .
پادشاه نهایتاً این پیشنهاد را قبول کرد و برای خود یک کفش با چرم گاو درست کرد .


نتيجه : برای بهبود زندگی نباید بدنبال تغییر جهان باشیم . ابتدا از خود شروع کردن بهتر است .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



در زندگي آنجه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی آنجه را که دوست نداری تحمل کنی . همیشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمی کند حتی اگر تو او را فراموش کرده باشی .

خارج شده است
15 شهريور 1389,ساعت 12:34:40
پاسخ #18 در:
TAMANNA0916
تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 12


تازه وارد
*
محبوبيت : 15
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 8
WWW
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
بهلول و سكه طلا

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود . شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت :
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم :
اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :
تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که  ، سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



در زندگي آنجه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی آنجه را که دوست نداری تحمل کنی . همیشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمی کند حتی اگر تو او را فراموش کرده باشی .

خارج شده است
15 شهريور 1389,ساعت 12:37:14
پاسخ #19 در:
TAMANNA0916
تشكر
-اهدا شده: 0
-دريافت شده: 12


تازه وارد
*
محبوبيت : 15
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 8
WWW
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
دلبستگي نداشتن به ظواهر دنيوي

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود…
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که  می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه. “
جنی قبول کرد… او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد. بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.
وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت. هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند. یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت :
-  جینی ! تو من رو دوست داری؟
 - اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
-  پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
-  نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو به خودت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله ؟- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…
پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت : ” شب بخیر عزیزم.”
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید :
-  جینی ! تو من رودوست داری؟
 - اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
 - پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
-  نه پدر، گردن بندم رو  نه ، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه ،  می توانی در باغ با او قدم بزنی ، قبوله؟
-  نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…
و دوباره روی او را بوسید و گفت ” :خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. “
چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و لبهایش                    می لرزد.
جینی گفت : ” پدر، بیا  اینجا “ ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد ، گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.
پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!! پدرش درتمام این مدت آن را نگهداشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد…


« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد!
*او منتظر میماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آنها دلبسته ايم دست برداریم ، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد.
*این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنيم .
سبب می شود، یاد چیزهایی بیافتیم که به ظاهر از دست داده بودیم .
*اما خدای بزرگ ، به جای آنها، هزار چیز بهتر را به ما داده است ،  كه بايد قدر آنها را بدانيم و و شكرگزار نعمتهايش باشيم . »




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Xman, saghar, موسوی

براي اين پست, 3 كاربر تشكر كرده اند



در زندگي آنجه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی آنجه را که دوست نداری تحمل کنی . همیشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمی کند حتی اگر تو او را فراموش کرده باشی .

خارج شده است
25 مهر 1389,ساعت 23:17:43
پاسخ #20 در:
آنتريوم 110
تشكر
-اهدا شده: 147
-دريافت شده: 147


تازه اول راهه
*
محبوبيت : 53
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 99
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
 $82
سهل
نقل است که عارفی را شاگردی بود به نام سَهل که هر روز به درس او می آمد.روزی آمد و گفت : دیگر به درس تو نخواهم آمد که کنیزکان تو بر پشت بام آمدند و مرا به خود خواندند و می گفتند: سَهل من ، سَهل من.
چرا ایشان را ادب نکنی؟
عارف چون این بشنید با اصحاب خود گفت: حاضر باشید تا نماز میت کنید.
در حال سَهل وفات کرد.یاران گفتند:یا شیخ تو را چگونه معلوم شد؟گفت : آنان که سَهل دیده بود،حوران بهشت بودند که او را می خواندند که من هیچ کنیزکی ندارم.


حاجي
نقل است که عارفی از حج فارغ شده بود . ساعتی در خواب شد . به خواب دید که دو فرشته از آسمان فرود آمدند . یکی از دیگری پرسید : امسال حج چند کس قبول کردند ؟
دیگری گفت:هیچ کس ، تنها کفاشی در دمشق به نام علی بن موفق به حج نیامده ، اما حج او قبول است و همه را به او بخشیدند.
عارف به دمشق شد و آن شخص را یافت و چون واقعه باز گفت ،کفاش نعره ای زد و بیافتاد.
چون به هوش آمد ، گفت: سی سال بود که مرا آرزوی حج بود و سیصد و پنجاه درم جمع کردم تا امسال به حج روم.
روزی همسرم که حامله بود گفت : از خانه همسایه بوی طعام می آید ، برو و پاره ای از آن طعام بیاور.
به در خانه همسایه رفته و ماجرا گفتم .همسایه گریستن گرفت و گفت: سه شبانه روز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند. امروز خری مرده دیدم ، پاره ای از گوشت آن جدا کردم و طعام ساختم که بر شما حلال نباشد.
چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد ، آن سیصدو پنجاه درم برداشتم و به او دادم. $71








از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
                                       وانكه اين كار ندانست در انكار بماند

خارج شده است
03 آبان 1389,ساعت 01:31:35
پاسخ #21 در:
آنتريوم 110
تشكر
-اهدا شده: 147
-دريافت شده: 147


تازه اول راهه
*
محبوبيت : 53
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 99
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
عارفی را جوانی مفسد و نابکار همسایه بود. اما سخنی نمیگفت و صبر میکرد.چون دیگران به شکایت بیرون آمدند، عارف برخاست تا امر معروف کند.
جوان گفت : من از کسان سلطانم . هیچ کس نتواند مرا بازدارد.
عارف گفت : ما شکایت پیش سلطان بریم.
جوان گفت : سلطان هرگز رضای من فرو ننهد.
عارف گفت : اگر سلطان نمی تواند ، با سبحان بگوییم.
جوان گفت : او از آن کریمتر است که مرا بگیرد.
عارف درماند و بیرون آمد.
روزی چند بر آمد و فساد از حد گذشت.
عارف برخاست تا او را ادب کند.به خانه جوان که رسید ، آوازی شنید که :دست از دوست ما بدار.
عارف تعجب کرد و باز ایستاد .
جوان که او را بدید ،گفت : چه بودست که بار دیگر آمدی؟
عارف ما وقع باز گفت.
جوان که ماجرا شنید ، خانه و مال خویش بخشید و سر به بیابان گذاشت.
 


مردی در جستجوی عارفی بود.گفتند در صومعه ای در کوه نشیند.
چون به صومعه رسید، جوانی را دید در صومعه نشسته و یک پای بریده و بیرون صومعه انداخته ، که کرمان می خورند.
مرد از حال او پرسید.
گفت : روزی در صومعه نشسته بودم .زنی زیبا بدینجا بگذشت .دلم مایل شد بدو  تا از پی او روم . یک پای از صومعه بیرون نهادم.آوازی شنیدم که: شرم نداری از پی سی سال که خدا را عبادت کرده ای، اکنون طاعت شیطان می کنی ؟
این پای را که از صومعه بیرون نهاده بودم ،بریدم و اینجا نشسته ام تا چه پدید آید و با من چه خواهند کرد.






از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
                                       وانكه اين كار ندانست در انكار بماند

خارج شده است
05 آبان 1389,ساعت 01:15:46
پاسخ #22 در:
آنتريوم 110
تشكر
-اهدا شده: 147
-دريافت شده: 147


تازه اول راهه
*
محبوبيت : 53
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 99
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
کلاغ پيري تکه پنيري دزديد و روي شاخه درختي نشست.

روباه گرسنه اي که از زير درخت مي گذشت، بوي پنير شنيد، به طمع افتاد و رو به  کلاغ گفت:

اي واي تو اونجايي، مي دانم صداي معرکه اي داري!چه شانسي آوردم!

اگر وقتش را داري کمي براي من بخوان …

کلاغ پنير را کنار خودش روي شاخه گذاشت و گفت:

اين حرفهاي مسخره را رها کن  اما چون گرسنه نيستم حاضرم مقداري از پنيرم را به تو بدهم.

روباه گفت:

ممنونت مي شوم ، بخصوص که خيلي گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدايت هم هستم

کلاغ گفت:

باز که شروع کردي اگر گرسنه اي جاي اين حرفها دهانت را باز کن، از همين جا يک تکه مي اندازم که صاف در دهانت بيفتند.

روباه دهانش را باز باز کرد.

كلاغ گفت :

بهتر است چشم ببندي که نفهمي تكه بزرگي مي خواهم برايت بيندازم يا تکه کوچکي.

روباه گفت :

بازيه ؟ خيلي خوبه ! بهش ميگن بسکتبال .

خلاصه ... بعد روباه چشمهايش را بست و دهان را بازتر از پيش کرد و کلاغ فوري پشتش را کرد و فضله اي کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.

روباه عصبي بالا و پايين پريد و تف کرد :

بي شعور ، اين چي بود

کلاغ گفت :

کسي که تفاوت صداي خوب و بد را نمي داند، تفاوت پنير و فضله را هم نبايد بفهمد  [{







از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
                                       وانكه اين كار ندانست در انكار بماند

خارج شده است
21 مهر 1390,ساعت 01:49:19
پاسخ #23 در:
ZAGHI
تشكر
-اهدا شده: 707
-دريافت شده: 688


دیگه راه افتاده
*
محبوبيت : 40
آفلاین آفلاین
تعداد ارسال: 563
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
روزی یکی از دوستان بهلول گفت : ای بهلول ! من اگر انگور بخورم آیا حرام است؟

بهلول گفت : نه!

دوستش پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشیم آیا حرام است؟

بهلول گفت: نه!

باز پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام میشود؟

بهلول گفت: نگاه کن !من مقداری آب به صورت تو می پاشم آیا دردت می آید؟

گفت :نه!

بهلول گفت : حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم آیا دردت می آید؟

گفت : نه!

سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلی ساخت و آن را محکم به پیشانی مرد زد !

مرد فریادی کشید و گفت : سرم شکست!

بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم ! این گلوله همان خاک و آب است و تونباید احساس درد کنی ،

اما سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!






يادم رفت فراموشت كنم پدر جان

خارج شده است
22 آبان 1390,ساعت 21:35:29
پاسخ #24 در:
شالیزه
مدیـر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2453


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
روزی بهلول از کوچه ای میگذشت، شخصی بالایش صدا زده گفت: ای بهلول دانا! مبلغی پول دارم، امسال چه بخرم که فایده کنم؟

ـ برو، تمباکو بخر!

مردک تمباکوخرید، وقتیکه زمستان شد، تمباکو قیمت پیدا کرد. به قیمت خوبی به فروش رسید. بقیه هر قدر که ماند، هر چند که
از عمر تمباکو میگذشت، چون تمباکوی کهنه قیمت زیاد تری داشت به همین دلیل به قیمت بسیار خوبتر فروخته میشد
و سرانجام فایده بسیاری نصیب اوشد. یک روز باز بهلول از کوچه می گذشت که مردک بالایش صد ا زده و گفت:

ای بهلول دیوانه! پارسال کار خوبی به من یاد دادی، بسیار فاید ه کردم، بگو امسال چه خریداری کنم؟

ـ برو، پیاز بخر!

مردک که از گفته پارسال بهلول فایده ی خوبی برداشته بود، با اعتمادی که به گفته اش داشت هرچه سرمایه داشت
 و هر چه فایده کرده بود. همه را حریصانه پیاز خرید و به خانه ها گدام کرده منتظر زمستان نشست، تا در هنگام قلت پیاز،
 فایده هنگفتی بر دارد. چون نگاهداری پیاز را نمی دانست، پیاز ها همه نیش کشیده و خراب شد و هر روز صد ها من
 پیاز گنده را بیرون کرده به خندق میریختند و عاقبت تمام پیاز ها از کار برامده خراب گردید و مردک بیچاره نهایت خساره مند شد.

مردک این مرتبه با قهر و خشونت دنبال بهلول میگشت تا او را یافته و انتقام خود را از وی بگیرد. همینکه به بهلول رسید، گفت:

ای بهلول! چرا گفتی که پیاز بخرم و اینقدرها خساره مند شوم؟

بهلول در جوابش گفت:

ای برادر! آن وقت که مرا بهلول دانا خطاب کردی، از روی دانایی گفتم«برو، تمباکو بخر» این مرتبه که مرا بهلول دیوانه گفتی،
 از روی دیوانگی گفتم ـ «برو، پیاز بخر» و این جزای عمل خود توست. مردک خجل شده راه خود را پیش گرفته
 و رفت و خود را ملامت میکرد که براستی، گناه از او بوده...!!






اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
22 آبان 1390,ساعت 21:38:31
پاسخ #25 در:
شالیزه
مدیـر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2453


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.
خلیفه گفت: مرا پندی بده!
بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب
که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟
گفت : ... صد دینار طلا.
پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟
گفت: نصف پادشاهی‌ام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبس‌ ادرار مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟
گفت: نیم دیگر سلطنتم را.
بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و ادراری وابسته است، تو را مغرور نسازد
 که با خلق خدای به بدی رفتار می کنی...






اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
صفحه: 1 [2]   بالا
GoogleTagged: google

 
پرش به :  

Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.16 | SMF © 2006-2011, Simple Machines
هاست تالار گفتمان ساده دل توسط ایران مدرن پشتیبانی می شود. | Sitemap
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!


Google اين صفحه را ديده است 16 ارديبهشت 1391,ساعت 04:01:32



آخرین ارسالها
آخرین ارسالها