حكايت زنان خياباني - * - 04 خرداد 1391,ساعت 20:29:30

_-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_



جدیدترین پست ها
موضوع : ليلة الرغائب (شب آرزوها)
متن : "لیله الرغائب" شبی به بلندای آرزو‌ها امشب به نزد تو آمده‌ام تا حق تو را...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط ZAGHI        تاریخ : امروز، ساعت 20:26:44
موضوع : _-*-_-*-_ تور 4 روزه برای کاربران تالار گفتمان ساده دل _-*-_-*-_
متن :  من با اندرس موافقم  خانوم ها يعني دور از جماعتند ... و نميتونن با كساني ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shadi.shadi        تاریخ : امروز، ساعت 14:58:25
موضوع : آرزوهایی که هرگز برآورده نشدند....
متن : من همش عاشق دوچرخه بودم و هستم؛وقتی بچه بودم یه سه چرخه زرد داشتم؛بعدش...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 10:29:33
موضوع : شما دوست دارید به اونی که عاشقشید چی هدیه بدید؟
متن : خُ خیلی سخته چیزی رو هدیه دادن؛ولی بهترین چیز اینه که در کنار این که خص...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 10:22:02
موضوع : گمشده من ، گمشده تو
متن : من..!هوم؛خُ من؛من یسری چیزا رو گم کردم؛حالا پیداشون میکنم یا نع خدا دان...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 10:12:13
موضوع : حرف دل
متن : نوشته: مرتضی محمدی در امروز، ساعت 09:49:04 دوستان ساده دل این شاید آخرین مط...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 10:04:38
موضوع : بیا از رویات بگو...شاید منم رویامو پیدا کنم...
متن : رویــــــــــــا هایــــــــــ  تــو...رویاهای تو بخش مهمی از زندگی ت...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : امروز، ساعت 09:48:53
موضوع : چرا کمک میکنی چون...
متن : کمک می کنم چون من هم یک روزی یک جایی محتاج کمک میشم ...کمک می کنم تا روزی ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : امروز، ساعت 02:48:32
موضوع : ♥♥کــــودکــــانــــــــه♥♥
متن : شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .این پسر خالمه؛پارسال ک...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط shabpare        تاریخ : ديروز، ساعت 18:46:06
موضوع : متن اهنگ مورد علاقه ات رو بنويس
متن : بن بستبه من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشههنوزم بیـن ما شاید یه حـس تـا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 18:31:30
موضوع : شعرهای بلند و کوتاه (4)
متن : دیرگاهیست که تنها شده امقصه غربت صحرا شده اموسعت درد فقط سهم من استباز ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 16:55:27
موضوع : ناامیدی تنها یک گناه است؟
متن : امید در کنار نا امیدی رنگ میگیره ؛ مثلا باید به یک جریانی کاملا و با دل ...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط پديده        تاریخ : ديروز، ساعت 15:29:35
موضوع : •فروغ _ زنی تنها در آستانه فصلی سرد!•
متن : ناگفته هايي از فروغ  در حوزۀ سينماـ پيوندفيلم(يك آتش)كه در سال ۱۳۴۱ در ...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 15:16:37
موضوع : پاسخ : شعر هاي خنده دار
متن : ياهوهي گفتند: پدرومادرها!مراقب باشيداينترنت چيز بدي استماهواره خطر دا...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط shadi.shadi        تاریخ : ديروز، ساعت 14:56:49
موضوع : **اشتباهات داوري در فوتبال**
متن : پیش مییاد؛به دل نگیرین؛‏)‏
در ورزشی
توسط مرتضی محمدی        تاریخ : ديروز، ساعت 12:50:12

صفحه: [1]   بالا
موضوع: حكايت زنان خياباني  (دفعات بازدید: 436 بار) ابزارهاي تاپيك جستجو
0 كاربران و 2 مهمان درحال دیدن موضوع.
13 دي 1389,ساعت 20:06:42
در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

حكايت زنان خياباني
زنانی که برای نان‌شب خودفروشی می‌کنند، مجرم نیستند


پلیس به‌عنوان مجری قانون بررسی می‌کند که آیااین زن‌ها محتاج نان شب هستند یا خیر در واقع بعضی از این افراد احتیاجی به خود فروشی ندارند و در بهترین جای تهران بهترین ماشین را دارند و در واقع مجرم هستند اما برخی از آن‌ها واقعا نیازمندند وبرای گذران زندگی خودفروشی می‌کنند که باید دست آن‌ها را گرفت.
ایلنا: رئیس پلیس امنیت اخلاقی ناجا در پاسخ به سوال خبرنگاران درباره ون‌های سفیدی که تحت عنوان پلیس امنیت اخلاقی در سطح شهر هستند، گفت: این ون‌ها در واقع‌ همان گشت‌های ارشاد هستند که نام آن‌ها تغییر یافته است که در سراسر کشور مانند قبل اما با نام جدید کار خودرا ادامه می‌دهند.

سردار احمد روزبهانی، با اشاره به اینکه نام این گشت‌ها در سال ۸۶ به این دلیل که آغاز به کار آن‌ها بوده است و در کلمه ارشاد ماموریت آنهامشخص بود گشت ارشاد گذاشته اما اکنون همه مردم قانون را می‌دانند و به همین دلیل نام آن تغییر یافت و گروه‌های دیگری بودند می‌خواستند در این رابطه فرهنگسازی کنند و مردم را ارشاد کنند که به این دلیل نام آن تغییر کرد.

او با تاکید بر اینکه هیچ برخوردی توهین‌آمیز نخواهد بود گفت: هدف این نیست و تنها در صورت لزوم افراد را به مقر‌ها ارجاع داده و در موارد بسیار اندک از آن‌ها عکس می‌گیریم، دربرخورد با متخلفین هم حقوق شهروندی را رعایت می‌کنیم.

روزبهانی درباره ماموریت گشت امنیت اخلاقی گفت: برخورد با اراذل و اوباش، برخورد با مزاحمت‌های خیابانی، آلودگی صوتی و موارد اخلاقی که در سطح خیابان دیده شود از ماموریت‌های این گشت است.

اوبا اشاره به اینکه بحث بد پوششی افراد نیز ازجمله ماموریت‌هایی است که گشت امنیت اخلاقی با آن برخورد می‌کند گفت: افرادی که به صورت مانکن‌گونه وبا نوع پوشش و نوع آرایش برای مقاصد خاص در سطح خیابان ظاهر می‌شوند به مقر هدایت می‌شوند و با مشاورین ما صحبت می‌کنند و با خانواده آن‌ها تماس حاصل می‌شود که اغلب خانواده‌ها از وضعیت پوشش فرزندان خود در خارج از خانه خبر ندارند زیرا این افراد پس از اینکه از خانه خارج می‌شوند نوع پوشش و نوع آرایش خود را دراولین فرصت تغییر می‌دهند.

او در پاسخ به سوال خبرنگاران درباره مصادیق بد پوششی گفت: ما جزییات این طرح را به ماموران ابلاغ کرده‌ایم و حتی عکس‌هایی در اختیار افراد قرار داده است که نمونه بدحجابی است نه اینکه هر کسی را یک ذره از مویش پیدا باشد به‌عنوان بدحجاب بگیریم.

او با تاکید بر اینکه نمی‌توان گفت، هرکه بی‌حجاب است بی‌عفت هم است گفت: درراستای این گشت با زنان خیابانی نیز برخورد می‌شود.

او در پاسخ به سوالی درباره اینکه تعیین پوشش افراد می‌تواند نقص حقوق شهروندی باشد گفت: حقوق شهروندی هیچ وقت به معنی قانون‌شکنی نیست و اتفاقا یعنی اجرای صحیح قانون و اگر قانون درست اجرا شود هرگز حقوق شهروندی پایمال نمی‌شود.

او تاکیدکرد: آیا کسی با آرایش مبتذل و یک شال نازک، مانتوی چسبان کوتاه و شلوار استرج و بوت در خیابان حاضر می‌شود به حقوق شهروندی توهین نکرده است.

او در ادامه درباره تفاوت‌های بین گشت ارشاد و پلیس امنیت اخلاقی گفت: پس از تغییر نام این گشت تلاش شده است تا نواقص گذشته برطرف شود.

او با اشاره به اینکه شاید پلیس در تمام عملیات موفق نبوده است گفت: گشت‌ها وقتی به مقر باز می‌گردنداز فعالیت خود گزارش می‌دهند و بهترین راهی می‌توان نواقص را برطرف کرد آموزش، ‌گزینش بهتر و انتخاب افراد با مسوولیت‌تر است.

او درباره آموزش مامورانی که در پلیس امنیت اخلاقی فعالیت می‌کنند گفت: کشور به چند منطقه تبدیل شده است و در پنج استان با حضور سرگروه‌های تیم‌های پلیس امنیت اخلاقی آن استان و استان‌های همجوار کلاسهایی تشکیل می‌شود که به جز آموزش‌های کلی جزء‌ترین آموزش‌ها نیز به آن‌ها داده می‌شود از ارائه عکس‌های مصادق بد پوششی گرفته تا آموزش چگونگی نوشتن گزارش وآموزش چگونگی برخورد با مجرمین.

او افزود: به جز آموزش‌های منطقی آموزش‌های متمرکز با حضور روسای پلیس امنیت اخلاقی کشور در تهران برگزار می‌شود که آخرین جلسه آن یک دی ماه امسال بوده است که در آن دستورالعمل به روسای پلیس امنیت اخلاقی داده می‌شود و برای چگونگی اجرای آن آموزش‌های لازم ارائه می‌شود.

او با اشاره به اینکه در سطح کشور ده‌ها هزار نیرو در پلیس امنیت اخلاقی مشغول هستند، گفت: در فصل بهار و تابستان پیش از ۷۰ هزار نیرو به این پلیس اضافه می‌شود که به این افراد آموزش‌های لازم داده شده و روی آن‌ها نظارت و کنترل وجود دارد که اگر نظارت‌های ستادی وجود نداشت باید روزانه شاهد هزاران درگیری بودیم و به خاطر همین آموزش‌هاست که برخوردهایی مانند سال‌های پیش تکرار نمی‌شود.

او با اشاره به اینکه در سال‌های ۸۸ و ۸۹ آمار کشف باندهای فساد ۳۰ الی ۳۵ درصد افزایش داشته است گفت: منظور از باندهای فساد عده‌ای هستند که خانه‌های فساد را تشکیل می‌دهند و یا افرادی که پارتی‌های دوره‌ای برگزار می‌کنند که حتی در مواردی از آن‌ها برای آن پارتی‌ها به صورت اینترنتی تا سقف ۳۰ هزار تومان بلیط می‌فروختند که با کار اطلاعاتی محل آن‌ها شناسایی شد و آن‌ها دستگیر شدند.

او در رابطه با بحث اراذل و اوباش گفت: عملکرد پلیس در این باره بسیار مقتدرانه بوده است به طوری که در حال حاضر کسی جرات قمه‌کشی یا چاقو‌کشی در خیابان‌ها را ندارد.
او با اشاره به ماموریت گشت امنیت اخلاقی دربرخورد با زنان آسیب دیده گفت: این زن‌ها تحویل مقامات قضایی می‌شوند اما در جلساتی که با متولیان آن‌ها یعنی وزارت کشور، بهزیستی، ستاد مبارزه مواد مخدر و پلیس برگزار شد، مصوب شد که مکان‌هایی برای این افراد پیش‌بینی شود که در آن به این‌ها کمک شود.

او افزود: در این مراکز زنان باید بتوانند روز و شب را بگذرانند و با مشاوره‌های مرتب به زندگی عادی برگردند، برای آن‌ها کار پیش‌بینی شود و به آغوش خانواده باز گردند که قرار است این مراکز تا چند ماه آینده افتتاح شود.

او درباره نگاه پلیس به این افراد گفت: پلیس به‌عنوان مجری قانون بررسی می‌کند که آیااین زن‌ها محتاج نان شب هستند یا خیر در واقع بعضی از این افراد احتیاجی به خود فروشی ندارند و در بهترین جای تهران بهترین ماشین را دارند و در واقع مجرم هستند اما برخی از آن‌ها واقعا نیازمندند وبرای گذران زندگی خودفروشی می‌کنند که باید دست آن‌ها را گرفت.






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:11:15
پاسخ #1 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
رویای یک زن خیابانی

در ایستگاه اتوبوس با حوصله همیشگی ام منتظر بودم و بنا بر عادت معمول، به رصد کردن رهگذران مشغول. دیدن دو فاحشه خوش رنگ و لعاب در ایستگاه هم جای تعجب نداشت. بسیار دیده بودم برخی از آن ها برای تغییر مکان کاسبی شان از این وسیله بهره می برند. ولی ظاهراً این دو خیلی خوش شانس بودند که پیش از رسیدن اتوبوس، یک دستگاه زانتیا مشکی رنگ، روبروی شان ترمز کرد و آن ها نیز با نگاهی معنی دار به یکدیگر سوار مرکب تیزرو شدند. منتظران اتوبوس هم چهار چشمی این منظره وقیحانه را دنبال کردند تا زانتیا با شتاب زیاد از ایستگاه دور شد. در همین حال و هوا خانمی آراسته و خوش لباس با کیف دستی اش آمد و در چند متری ام به انتظار ایستاد. ظاهرش آن قدر متین و موقر بود که هیچ گمان بدی قابل تصور نبود. اما ظاهر جذابش هم مانع از نظاره نمی شد. حلقه ای در انگشت چپش نداشت و این مرا مجاب می کرد تا با آرامش بیشتری به سیاحت وجودش بپردازم. غرق در رویا بودم و خبر از عالم بیرون نداشتم تا این که صدای مهیبی به هوشم آورد و ناگهان با صحنه ای دلخراش روبرو شدم. آن قدر گیج و ملول بودم که تشخیص ندادم من هم باید کاری بکنم. تا به خود بیایم، جمعی از رهگذران، پیکر خونین آن بانوی خوش تراش و خوش سیما را به سوی خودرویی بردند تا شاید در بیمارستان بتواند با حضرت عزارئیل چک و چانه بزند. موتور سوار کله خراب هم دست کمی از آن بانو نداشت و از شدت جراحت مدام فریاد می کشید. هر چه بود امداد مردمی پیش از کمک های دولتی کارگر افتاد و هر دو از مهلکه برون رفتند. من نیز چنان دچار تشویش و دگرگونی روحی شدم که بی اختیار آهنگ بازگشت پیشه کردم و حتی یادم رفت برای چه قرار بود سوار اتوبوس شرکت واحد بشوم.

 
ادامه دارد...
 

 

هنگام گذر از بلوار کریم خان به سمت پیاده رو، کیف آبی رنگی در زیر بوته های سبز حاشیه بلوار صدایم کرد. صدایش آشنا بود. همین چند دقیقه پیش آن را بر دوش بانویی زیبا دیده بودم. در برداشتنش تردید نکردم و آن را با خود بردم بی آن که به اطرافیان و رهگذران چیزی بگویم. خیالم راحت بود که بنا بر عادت همیشگی ام، هر گم شده ای را به صاحبش بر می گردانم و با این خیال خوش، دلم را خوش کردم که اگر در هنگام سانحه نتوانستم به آن زیبارو کمکی بکنم، اینک می توانم سر فرصت با بازگرداندن این کیف، تلافی کنم. فقط یک چیز دلم را کمی لرزاند. با خود گفتم کاش زنده بماند.

لازم نیست فیلم بازی کنم و بگویم کیف یافته را مهر و موم به گوشه ای انداختم تا خبری از صاحبش بیابم. همواره دنبال خلوتی بودم تا آن را بگشایم. در اولین فرصتی که آرامش خود را باز یافتم، تصمیم گرفتم عطش کنجکاوی ام را سیراب کنم. ای کاش باز نمی کردم تا صاحب آن خود به سراغش بیاید. ای کاش این کیف را من نمی یافتم. ای کاش موتور سوار آن بانو را نقش بر زمین نمی کرد. ای کاش اصلاً آن بانو را نمی دیدم و چندین ای کاش دیگر.






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:14:58
پاسخ #2 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني

امروزه دیدن یکی دو بسته کاندوم در یک کیف زنانه قاعدتاً جای تعجب ندارد اما وقتی تعداد بالاتر از مصرف معمول باشد، چه می توان گفت؟ بله، دقیقاً همان واژه ای به ذهنم رسید که ممکن است اینک به ذهن شما برسد. زنان خیابانی معمولاً لوازم کار خود را همیشه به همراه دارند! با این که خیلی جا خورده بودم ولی کنجکاوانه گشتم و گشتم تا علاوه بر  کاندوم ها، مبلغی پول نقد به همراه شش برگ چک از بانک های مختلف با امضاهای مختلف یافتم. پول نقد حدود هشتاد هزار تومان بود و مبلغ چک ها نیز به صورت مرموزی ذهن آشفته مرا، آشفته تر می کرد. هر شش فقره، سی هزار تومانی بودند!! لازم نیست جانماز آب بکشم و از وجود برخی حقایق جامعه اظهار بی اطلاعی بکنم. گر چه با جماعت نسوان خیابانی سر و کاری نداشتم و ندارم ولی آن قدر از گوشه و کنار، اطلاعات به گوشم رسیده است که قیمت معمول فاحشه های امروز را بدانم. در تهران غالباً با رقمی بین 20 تا 40 هزار تومان عرضه می شوند و البته گاهی 50 و 100 و حتی بالاتر هم روایت می کنند، تا طرف که باشد و متاعش چگونه! اما نرخ معمول تقریباً همان است که چک های مبلغ دار کیف آبی رنگ مدام بر سرم می کوفتند که فلانی بله، یار ما هم از خبیثین بود*

 

 

 

راستش اول ماجرا یکه خوردم. گر چه صاحب کیف را نمی شناختم ولی در همان چند دقیقه کوتاه پیش از تصادف، به تنها چیزی که فکر نکردم، فاحشه بودنش بود. هر چند ظاهر غلط اندازش هیچ نشانی از زنان ویژه بروز نمی داد. ولی بارها از گوشه و کنار شنیده بودم برخی زنان خیابانی، به خاطر امنیت شغلی شان، آرایش های زننده نمی کنند و به اصطلاح بدون حاشیه می آیند و می روند تا کمترین واکنش منفی اطرافیان را شاهد باشند. اینک که تا حدودی به یقین رسیده بودم، دیگر آن حس بد اولیه را نداشتم. با این حال وظیفه خود می دانستم امانت را به صاحبش برگردانم ولو این که طرف یک فاحشه باشد. در نخستین نگاه، هیچ کارت شناسایی درون کیف ندیدم ولی خوشبختانه یک دفترچه تلفن یافتم پر از شماره تلفن های مذکر. حتی نام یک زن در این سیاهه نبود. با این حال سر نخ خوبی بود تا آن خانم را بیابم. همه جور پیش شماره ای پیدا می شد، از 33 مربوط به منطقه پیروزی و  بازار تهران بگیر تا 66، 77، 88 و حتی 44 واقع در غرب تهران. عدد 22 مربوط به شمال تهران هم چند تایی دیدم. معلوم بود طرف خیلی حرفه ای است و به یکی دو محل اکتفا نکرده است!

در این فکر بودم اگر به هر کدام از این حضرات زنگ زدم، چه بگویم. ممکن بود شک کنند مبادا خانم توسط نیروهای منکرات دستگیر شده و اینک مأموران با استفاده از دفتر تلفنش می خواهند ردیابی کنند. هیچ توجیه منطقی هم ندارد که به مردان هوسباز زنگ بزنی و سراغ معشوقه شان را بگیری. از کجا معلوم اعتماد کنند و حاشا نکنند؟ تازه آن وقت باید توضیح بدهم که شماره تلفن را از کجا آورده ام. وقتی موضوع حیثیتی باشد، به سان آب خوردن هر گونه آشنایی را انکار می کنند و بعد من می مانم و خروار خروار خیطی و شرمندگی. ولی از طرفی چاره دیگری نبود. تنها سر نخ من از آن زن بی نوا، محتویات همین کیف آبی رنگ بود.

از قدیم گفته اند: هیچی بهتر از صداقت نیست، منم تصمیم گرفتم به یکی دوتا از آن ها زنگ بزنم و عین واقعیت را بگویم، هر چه بادا باد! از بدشانسی، اولین شماره جواب نداد و بدتر از آن، تردید من نیز بیشتر شد. با خود گفتم: شاید طرف فقط شماره های خاصی را جواب می دهد. با ناامیدی دومی را گرفتم. سلام و علیک اولیه به راحتی صورت گرفت. تازه رسیده بودم به قسمت دشوار مکالمه که الان چه باید گفت.

 

- آقا من شماره تون را در کیف یه خانمی پیدا کردم.

-ببخشید، اون خانوم اسم و رسم نداره؟

-راستش من نمی شناسمش، چند روز پیش تصادف کرد و کیفش به گوشه ای پرت شد. حالا من دنبالش می گردم کیفشو برگردونم.

-این که نشد حرف حساب آقای محترم. اینجا محل کار منه و شماره هم می تونه هر جایی رفته باشه.

-ببخشید، فکر کنم اشتباه گرفتم، خداحافظ.

 

کمی به گفت و گوی تلفنی ام دقت کردم. به نظرم خیلی احمقانه بود. اگر خودم جای او بودم، بیشتر از این جا می خوردم. شاید هم طرف خیلی زبل بود و این جوری مرا دست به سر کرد. "آخه قرار نیست کسی که با کسی سر و سری داره، به سادگی اونو رو کنه." بنابراین ادامه این کار نتیجه ای نداشت. من هم که تا کنون در حوزه های خلاف زندگی نکرده بودم، اصلاً ادبیات برخورد با این جور آدم ها را نمی دانستم. خیلی مسخره است به کسی زنگ بزنی و بدون هیچ نشانی درستی، انتظار داشته باشی کمکی به تو بکند. اگر نام یک زن در آن سیاهه بود، خیلی می توانست مفید باشد، ولی نبود. ناامیدانه بار دیگر کیف را گشتم. جیب های تو در تو داشت. کمی امیدوار شدم و تا انتها رفتم و چقدر خوشحال وقتی یک کارت شناسایی رنگ و رو رفته یافتم. گر چه اطلاعات زیادی در آن نبود ولی دست کم کلید معما را می شد یافت. اسمش زهره بود و کارت مربوط به یکی از کتابخانه های عمومی جنوب تهران. با خود گفتم عجبا! فاحشه کتابخوان نشنیده بودم چه رسد به این که ببینم. غیر از اسم و فامیل هیچ سر نخ دیگری نبود. فقط می توانستم با آن کتابخانه تماس بگیرم تا شاید تلفنی از او داشته باشند.


شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:16:14
پاسخ #3 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
خانم کتابدار خیلی خشک و رسمی حرف می زد. گفت: "نیازی نیست شماره تلفن ایشونو به شما بدیم. کارتو بیارید، ما خودمون در اولین مراجعه صاحب کارت، اونو تحویلش می دیم." با این پاسخ تیرم به سنگ خورد و دوباره در فکر فرو رفتم که چه بکنم. ناچار تماس مجدد و این بار بدون مقدمه چینی مشغول بازگفتن واقعیت ماجرا. طرف هم خیلی به هم ریخت و با دست پاچگی گفت: "شماره کارتا بگو تا پرونده اش را پیدا کنم." ولی این دلخوشی دیری نپایید. هیچ تلفنی در پرونده نبود، فقط یک آدرس در حوالی میدان افسریه. همین هم خیلی خوب بود. گر چه دوست داشتم موضوع به صورت تلفنی پایان پذیرد و اصلاً با آن آدم بی نوا روبرو نشوم. در این که به آن آدرس سری بزنم، کمی تردید داشتم. ممکن بود از سوی همسایگان متلکی بشنوم یا حتی تعرضی بشود. هر چه باشد، به سراغ آدم مسئله داری می خواستم بروم. موردی که تا کنون در زندگی ام تجربه نکرده بودم.

 

   

 

 

پیدا کردن آدرس خیلی سخت نبود و همین طور پرس و جو از همسایه ها. بر خلاف تصورم درد سری هم نداشت. بدبختی اش این بود که گفتند: "دو سال می شه از این جا رفتن" همین و بس. باز من ماندم و یک کیف بی صاحب و کلی پریشان ذهنی که این دیگر چه معمایی است. ناچار شدم به همان دفتر تلفن کذایی رو بیاورم. خوبی اش این بود که این بار با دست پر می توانستم به آن طرف خط زنگ بزنم. دست کم اسم و فامیلش را داشتم. پس سناریو را به کلی عوض کردم و جور دیگری حرف هایم را پشت سر هم چیدم.

 

-جناب سلطانی؟

-بله، خودم هستم.

-آقا سلام، شما خانمی به نام زهره می شناسید؟

-بله، چطور مگه؟

-شماره تلفنی ازش دارین؟

-ببخشید! شما کی هستین؟ برا چی سراغش رو از من می گیرین؟

-یه امانتی دارم که باید تحویلش بدم.

-آها! ببینم شما هم از مشتری هاشون هستین؟

-بله

-پس چطور شماره شون رو ندارین؟

-راستش چندی پیش اولین بار دیدمشون. موقع خداحافظی دفتر تلفنشو را در آورد تا شماره منو بنویسه اما یادش رفت اونو تو کیفش بزاره و رفت. منم تنها سر نخی که داشتم تلفن های اون دفترچه بود که الان مزاحم شما شدم.

-خواهش می کنم قربان. ولله خود منم ده پونزده روزه خبری ازشون ندارم. فرصت هم نکردم زنگ بزنم. معمولاً هر هفته یه سری به ما می زد.

-خب، ممکنه رفته باشه تعطیلات تابستونی.

-ای آقا! (با خنده ای معنی دار) س ک س که تعطیلی بردار نیست!

-آره حق باشماست. حالا لطف می کنین شماره شو؟

-بله، چند لحظه گوشی رو داشته باشین تا خدمتون عرض کنم.

 

فکر نمی کردم پیدا کردنش به همین سادگی ختم به خیر بشود. منتظر هر برخورد غیر منتظره ای بودم. خوشبختانه صحبت هایم به نوعی اسم رمز بود و اعتماد طرف را جلب کرد. تلفنش با پیش شماره 55 شروع می شد، حوالی ترمینال جنوب و خانی آباد و خزانه. تازه فهمیدم چرا در دفتر تلفنش هیچ پیش شماره ای از منطقه خودش نبود. طرف خیلی زیرک تشریف داشت. ته دلم یک آفرینی به هوش و ذکاوتش حواله کردم. به عقلم نمی رسید روسپی گری حرفه ای، این قدر فوت و فن داشته باشد!

 

******

 

با آن که برای پیدا کردن این شماره تلفن خیلی سختی کشیده بودم ولی هیچ عجله ای برای تماس با او نداشتم. اول این که او مرا نمی شناخت و دیگر این که به هر حال طرف یک آدم حسابی نبود و بنابراین نیاز داشتم سناریوی صحبت های تلفنی ام را طراحی کنم. نمی خواستم خیلی صاف و ساده زنگ بزنم و بگویم: "خانم من کیف تونو پیدا کردم، آدرس بدین تا براتون بفرستم." راستش تنم بد جوری مور مور می کرد. عمری بی خبر از این جماعت زیسته بودم و اینک حس غریبی می گفت گریزی هم به این صحرا بزنم. من که هیچ وقت نه دنبالش بودم و نه هیچ وقت اسبابش فراهم شد که بر سر چنین سفره ای بنشینم. حالا که ظاهراً اسبابش جور شده و بهانه کافی و وافی برای مواجهه با آن را دارم، چرا نکنم؟ همین جوری که افکار شهوانی از مغزم عبور می کرد، تردیدهایم بر طرف می شد و رفته رفته پذیرفتم این یک فرصت استثنایی است، دست کم برای چشیدن تجربه ای نوین. خلاصه یکی دو روزی با این ذهنیات کلنجار رفتم و دست آخر به خود قبولاندم که چنین بکنم. احساس می کردم نسبت به دیگر مشتریان آن خانم، محق ترم. هر کسی این کیف را یافته بود، به احتمال زیاد محتویات آن را مالک می شد. اما من چنین نبودم و اینک پس از کلی جنگ داخلی تصمیم گرفته بودم به جای محتویات کیف، پیکر صاحب آن را تصاحب کنم. مطمئن شدم او که برای سی چهل هزار تومان به راحتی جسم اش را عریان می کند، لابد به خاطر منی که امانتش را بر می گردانم، صد چندان خواهد کرد. شور و شوق عجیبی در تنم زبانه می کشید، نمی دانم شادی ام ناشی از لذت امانت داری بود و یا فوران شهوتی غریب که اینک بی مهابا سر می کشید و در رسیدن به آن تعجیل داشت. هر چه بود نوبت ما هم رسید. شماره را گرفتم و صدای بوق تلفن آمد، یک بار، دو بار، سه بار و سرانجام چهارمی گوشی را برداشت.

 

-بفرمایید.

-سلام زهره خانوم، به امید خدا حالتون بهتره؟

-ببخشید! شما؟

-من یه رهگذرم که اون روز بعد از تصادف، کیف تونو پیدا کردم و الان برای برگردوندنش مزاحم شدم.

-آها! خیلی ممنون. دست شما درد نکنه. می دونستم بالاخره یه جوونمرد اونا پیدا می کنه.

 

و چه استقبال گرم و با محبتی کرد که برای چند لحظه افکار شیطانی از سرم دور شد و یادم رفت هدفی دوگانه را دنبال می کنم. آدرس خواستم ولی او گفت لازم نیست به زحمت بیافتم و اصرار داشت یک روز خودش بیاید و کیف را باز پس بگیرد اما من که به چنین معامله ای اصلاً راضی نبودم، چنین وانمود کردم که روز حادثه نتوانستم کمکی به او بکنم و الان در صدد جبرانش هستم! آن قدر از پیدا شدن کیفش خرسند بود که هیچ نپرسید چه جور شماره اش را پیدا کردم. دست آخر هم پذیرفت من به منزلش بروم و آدرس داد.

حال و روز لشگریان پیروز را داشتم. مطمئنم اگر همان روز نخست او را می یافتم، این قدر برایم شیرین نبود. کلی زحمت کشیده بودم و حالا غرق در لذت دیدار لحظه شماری می کردم. مثل عاشق ها شده بودم. جوری در پوست نمی گنجیدم که انگار به خواستگاری یار دلنوازم می روم! پاک یادم رفته بود قرار ملاقات با یک روسپی حرفه ای را گذاشتم. اصلاً فراموش کرده بودم روسپی گری در جامعه ما یک شغل مطرود است و هیچ کس آن را تأیید نمی کند.

گفت و گوی تلفنی ما روز سه شنبه بود. گفت هر وقت دوست دارم قرار بگذارم. منم یک باره به ذهنم رسید پنج شنبه باشد. قبول کرد. باز تأکید کردم که خیلی گرفتارم و در طول روز نمی رسم. اگر بشود حدود هشت یا نه شب خواهم رسید. گفت ایرادی ندارد و خداحافظی کردیم تا روز موعود از راه برسد و سرانجام رسید.

راستش تعیین وقت شبانه به خاطر مسائل امنیتی بود. می ترسیدم روز روشن اتفاقی بیفتد و خلاصه بشوم آش نخورده، دهن سوخته. تجربه هم که نداشتم با اطمینان سر قرار بروم. بهترین فرصت همان سر شب بود که تقریباً کسی به کسی نیست. اما ته دلم بفهمی نفهمی به شب جمعه فکر می کردم. گفتم "حالا که قرار بریم سانفرانسیکو، چه خوبه که شب جمعه باشه!" خلاصه برای خودم عوالمی داشتم و مرتب مناسبت چینی می کردم. اصلاً حواسم نبود که قرار جشن و عروسی در میان نیست! روز موعود، محض احتیاط به هر زحمتی بود سی هزار تومانی جور کردم و  سر ساعت هشت شب، زنگ خانه زهره خانم را زدم. خیلی مطمئن بودم او به خاطر این امانت داری، بابت خواسته آن چنانی ام پولی نخواهد گرفت و احتمالاً به عنوان مژدگانی، تن عریانش را به من خواهد سپرد. با این وجود گفتم ضرر ندارد مبلغی هم اندازه همان چک های دریافتی سرکار خانم با خود بردارم که اگر طرف بی چشم و رو از آب در آمد و برای خدمت رسانی اش پول خواست، دستم پر باشد.


 
شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:17:46
پاسخ #4 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
خوشبختانه منزل شان داخل کوچه خلوتی در جنوب شهر بود و حضور یک غریبه در آن هنگام، چندان جلب توجه نمی کرد. انتظار پس از فشار دادن زنگ، به هیچ عنوان معمولی نبود. آن قدر در این ده پانزده روز به این موضوع پرداخته بودم که هر مرحله اش با کلی اضطراب و ناآرامی درونی پیش می رفت. دلهره از وقوع یک اتفاق تلخ و غیر منتظره، ترس از یک رسوایی بزرگ بعد از عمری صاف زیستن، استرس به خاطر مواجهه رو در رو با یک زن فاحشه آن هم برای کسی که همیشه از این جماعت گریزان بوده است و مواردی دیگر که مدام تپش قلبم را بی اراده من تنظیم می کرد. انتظارم کمی طولانی تر از حد معمول شد. با خود گفتم لابد فاصله اتاق نشیمن تا دم دروازه خیلی زیاد است و یا ممکن است طرف مقابل لنگ لنگان به سوی در بیاید. می دانستم تازه از بیمارستان مرخص شده و احتمالاً خیلی سر حال نیست. در هر حال طولانی شدن انتظار چندان برایم سخت نگذشت. گر چه مدام افکار گوناگون دور سرم رژه می رفتند و قصد داشتند مرا مغلوب کنند.

در منزل به آرامی باز شد ولی من ناگهانی جا خوردم. انتظار روبرو شدن با یک پیرزن را نداشتم. به هر زحمتی رفتارم را کنترل کردم و با لکنتی آشکار گفتم:

 

-سلام خانم بزرگ.

-سلام پسرم.

-ببخشید مزاحم شدم.

-نه، خواهش می کنم. زهره جون معمولاً مشتری خونگی نداره ولی به هر حال خیلی خوش اومدین. بفرمایین تو. من تا مغازه سر کوچه می رم و بر می گردم.

-دست شما درد نکنه خانم بزرگ.

 

می دانستم او برای این که من و زهره راحت باشیم، خانه را ترک می کند. به همین دلیل هیچ تعارفی نکردم ولی دوباره به فکر رفتم که اگر زهره زیر نظر این خانم بزرگ کار می کند، لابد زنان دیگری هم در این خانه هستند و اساساً رعایت چنین ظرایفی در حرفه ایشان ضرورت ندارد. پس نیازی نیست این پیرزن ما را تنها بگذارد!؟ هر چه بود، او به راه خود رفت و من هم وارد حیات خانه شدم تا به اتاق نشیمن برسم. پیچیدگی خاصی نداشت و معلوم بود از کجا باید به اتاق زهره خانم بروم. کل خانه قدیمی ساز از نوع سه اتاقه بود و چراغ یکی از آن ها روشن و این معلوم می کرد که یار ما در این جا خسبیده است! به رسم ادب در اتاق را چند بار تق تق زدم و صدای دلنشینی گفت:

 

-آقا بفرمایید تو.

-سلام زهره خانوم. ببخشید این موقع مزاحمتون شدم. خیلی گرفتار بودم.

-خواهش می آقا. شما خیلی بزرگواری کردین که به این جا اومدین. وظیفه من بود خدمت شما برسم. خیلی خیلی خوش آمدین. بفرمایین تو، من الان خدمت می رسم.

 

 

 

و رفت به اتاق بغلی که گمان می کنم آشپزخانه شان بود.

 

******

 

خودش بود، همان بانوی شیک پوش و خوش اندام روز تصادف، با این تفاوت که پیراهن بسیار ساده ای پوشیده بود و هیچ آرایشی بر صورت نداشت. در عوض روسری گل گلی آبی رنگش، آرامش خاصی به من می داد. بفهمی نفهمی نشانه هایی از زخم بر گونه چپش هویدا بود ولی نه آن قدر که به زیبایی اش لطمه بزند. معلوم بود بر اثر این سانحه کمی شادابی صورتش را از دست داده است. احتمالاً غیر از ضربه های جسمی مربوط به تصادف، مشکلات روحی نیز برایش پیش آمده که این گونه پیرتر به نظر می رسید. اما برای من که با افکار دیگری پا به این خانه نهاده بودم، این چیزها زیاد مهم نبود. به چیزهای دیگری فکر می کردم. به این که چرا در و دیوار خانه و همین طور خود زهره خانم بوی شهوت نمی دهند. یک لحظه تصور کردم اگر الان در میدان هان ولی عصر،  ونک، هفت حوض یا شهرک غرب تهران بودم، خیلی خیلی بیشتر از این تحریک جنسی می شدم ولی حالا در خانه یک فاحشه، تک و تنها افتادم و هیچ نشانه ای از عوالم س ک س احساس نمی کنم. درست است که هیچ تجربه ای ندارم ولی خیلی هم بی تجربه و خام نیستم. یک بار در منزل دوستم واقع در خیابان کارگر یا همان امیر آباد، کسی تلفن زد و چون دوستم برای خرید بیرون رفته بود گوشی را برداشتم و با کمال تعجب متوجه شدم، رفیقه دوست من است. از کلام و گفتارش پیدا بود پلاک عمومی است! با آن که گفتم من میهمانم و میزبان الان بیرون است، با چنان لحن تحریک کننده ای به ادامه گفت و گوی تلفنی ترغیبم کرد تا سرانجام صاحبخانه از راه رسید و مرا نصف العیش به حال خود گذارد. بنا بر این تجربه، انتظار دیگری داشتم که برای مثال زهره خانم کلی طنازی بکند و برای رسیدن به مقصود، اصلاً نیازی به گفتار و گفت و گو بین من و او نباشد. در همین حال و هوا، با یک سینی حاوی سه استکان چای وارد شد. ما دو نفریم، چرا سه تا؟ آیا برای من دوتا آورده یا این که نفر سومی هم هست؟ گفتار دلنشینش اجازه نداد این افکار واهی را ادامه بدهم.

 

 

 

-بفرمایید.

-خیلی ممنون زهره خانوم. دست شما درد نکنه.

-خواهش می کنم.

 

این منظره برای یک لحظه مرا به اوایل جوانی برد. وقتی به دیدار فامیل و آشنایان می رفتیم، دختران متعددی به همین ترتیب چای می آوردند و در محفل خانوداگی معروف بود که بالاخره روزی این چای خوردن ها به نتیجه می رسد و البته هیچ گاه بخت چایی آوران با بخت من همراه نبود و نشد و این شد تا اینک در آستانه میانسالی تجربه ای کاملاً متفاوت از چایی خوردن را پشت سر بگذارم. بار دیگر بازار تعارف و تقدیر و تشکر رونق گرفت. می دانستم اگر همین جور ادامه پیدا کند، به همه موضوعات کیهانی و جهانی و هسته ای و غیر هسته ای خواهیم پرداخت الا منظور اصلی من. به همین دلیل پیش از خوردن چای، کیف امانتی را تقدیم کردم، به این امید که پیش درآمدی بر گفت و گوی تمدن ها ایجاد کنم اما بدشانسی با احترام و تکریم بسیار زیاد، آن را گرفت و بدون هیچ نگاهی به درون کیف، آن را به کناری نهاد. دیدم این تیر آخری هم بد جوری از دست می رود، اصرار کردم به این بهانه که چیزی کم و کسر نباشد، آن را بگشاید.

 

-نه آقا! حتماً درسته. همین که بعد از چند روز با زحمت منو پیدا کردین و امانتی را آوردین، نشون می ده آدم درستی هستین. خدا خیرتون بده. این روزا کمتر کسی حاضر می شه امانت مردم را برگردونه. بلا نسبت شما مردی و مردونگی هم از مد افتاده.

-اختیار دارید خانوم. ما که تاحالا از این پولا نخوردیم. اصلاً به ما نمی آد. می دونستم شما با زحمت زیاد اینا را بدست آوردین! اتفاقاً به این فکر بودم که بعد از این رو من هم حساب کنین! الانم در حد توانم یه مقدار پول براتون آودم، بفرمایید.

 

و بعد سی هزار تومان را پیشکش کردم تا شاید او نیز متاعش را پیشکش کند. ولی گویا به این آسانی ها نمی خواست تسلیم شود. دلیلش را نمی دانم. از هر دری وارد می شدم، از جای دیگری سر در می آوردم. از پذیرش پول امتناع می کرد و می گفت بیش از این شرمنده اش نکنم. منم مدام یادآوری می کردم که بعد از تصادف به نوعی مدیون شما شدم و این کمک ناقابل کمترین خدمتی است که می توانم به او بکنم! گر چه اصلاً زیر بار نمی رفت و همچنان از بابت تحویل کیفش ممنون و متشکر بود. یاد آن فاحشه زمان حضرت موسی افتادم که یک عابد گمراه وقتی از شیطان شنیده بود برای رسیدن به حضرت حق ابتدا باید یک بار زنا کند و بعد پیش فاحشه معروف شهرشان رفته بود که در نهایت فاحشه مربوطه با دانستن کنه ماجرا، از سرویس دهی امنتاع می کند و به عابد گمراه می فهماند که او الان به خدا خیلی نزدیک تر است تا این که دست به گناهی بزند و بعد توبه کند. می گویند وقتی آن فاحشه مرد، حضرت موسی به امر پروردگار بر جنازه اش حاضر شد و نماز خواند. مریدان گفتند ای رسول خدا او یک فاحشه بود. شما چرا بر او نماز می خوانید. موسی گفت به خاطر این که یکی از بندگان گمراه خداوند را به راه راست هدایت کرد و اجازه نداد دامنش آلوده به حرام شود. با خود گفتم لابد این خانم هم بعد از عمری خلاف، اینک شستش خبردار شده من این کاره نیستم و الان هم تلاش می کند دامنم آلوده نشود تا شاید بعداً حضرت موسایی پیدا شود و بر جنازه اش نماز بخواند!!

 



 

 کم کم داشتم کم می آوردم. بعد از ده پانزده روز فکر و زحمت و تلاش و کلی سناریو نویسی اینک خود را در آستانه ناکامی می دیدم. به هیچ وجه نمی توانستم بپذیرم که زنا، زناست و شاخ و دم ندارد. فکر می کردم این یک موهبت آسمانی است! وگرنه چرا در طول این همه سال پس از بلوغ یک بار چنین فرصتی پیش نیامد؟ بد جوری خود را محق می دانستم و تصورم بر این بود اگر دست رد به نعمت خدا بزنم، کفر نعمت کرده ام!!! وقتی شور شهوت بر سر افتد، هزار توجیه منطقی متولد می شود و آن شاعر کرمانی هم، طغیان شهوت آدمی را چه خوب تصویر کرده است که چون سر برآرد: بدرد قول و قوانین و عقول و تدبیر، به هر حال چاره ای نبود جز آن که تقاضایم را به طرز وقیحانه ای مطرح کنم. لذا با اشاره محتویات کیفش و همچنین تماس تلفنی ام با آقای سلطانی که اشاره مستقیمی به س ک س داشت، تا حدودی به او فهماندم که چگونه به هویت واقعی اش پی برده ام و دست آخر هم دست به دامن دیوان شعر ایرج میرزا  شدم و بی محابا گفتم خانم جان ندانم راه و رسم


شما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .
لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وارد شويد .






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:19:17
پاسخ #5 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
همه جور انتظاری داشتم، غیر این مورد اخیر. بعد از چندین و چند روز خیال پردازی و نقشه کشی و سناریو نویسی و عمری خویشتن داری از مناسبات نامشروع جنسی تازه رسیده بودم به این جای کار که بعد از پیشنهاد بی پرده ام به یک روسپی حرفه ای، در عوض پیکر عریان او، سیلاب اشک ببینم. نه آهی، نه فریادی و نه گله و شکایتی، فقط قطرات اشک بودند که پی در پی سرازیر می شدند و چهره معصومی که هر آن آماده گریستن با صدای بلند بود. کم کم متوجه شدم، ظاهراً اشکالی در طرح و برنامه پیش آمده است و هراسان بودم از هر نوع واکنش غیر منتظره. به تدریج فیلم صامت اشک هایش به ملودی هایی از جنس ناله آغشته شد و با لحنی مظلومانه و نه طلبکارانه گفت:

 

-پس شما فکر کردی من ...

 

و پیش از آن که ادامه دهد، سمفونی گریه آغازید. با همان شدتی که معمولاً بخش اول سمفونی های کلاسیک آغاز می شوند. فرازهای گریه اش چونان مدافعان سرسختی بودند که با قدرت از سرزمین خویش دفاع می کردند. سیل اشکش، گناهانی را می شست که من در عالم خیال به او نسبت داده بودم و چه قدر زیاد! یعنی در این پانزده روز، من این همه خطا کرده بودم؟!

 

 

 

بخش آغازین سمفونی گریه رو به پایان بود و مطابق عرف معمول همه سمفونی ها، بخش آرام و غالباً حزین در شرف آغاز. اما تراژدی شرمساری من هیچ نوع موسیقی متنی نداشت و مانند فیلم های صامت اوایل قرن بیستم، کاملاً بی کلام بود. همانند متجاوزان آلمانی شده بودم که در سرمای سخت روسیه، نه راه پیش داشتند و نه راه پس. نه از گه خوردم و غلط کردم کاری ساخته بود و نه از وعظ و خطابه و نقل روایت. آبی را که نباید، ریخته بودم و نیک می دانستم آب رفته باز ناید به جوی. ظاهراً این لحظات دشوار، خیال گذر نداشتند. تازه سکانس دوم سناریوی خود نوشته ام و در واقع نانوشته ام داشت آغاز می شد. پیرزن بی نوا هم با قدری میوه از راه رسید و بخش سوم سمفونی گریه شکل گرفت.

 

-چی به دخترم گفتی؟ چیکارش کردی؟ اومدی ثواب کنی یا کباب؟ زهره جون می گفت کیفش پیش یکی از مشتریای خوش حسابش جا مونده. حالا اومدی اینجا کیفو برگردونی یا زندگی مارو به هم بریزی؟ آخه نا مسلمون این بیچاره سه روزه از بیمارستون مرخص شده.

 

مادر و دختر غریبانه همدیگر را در آغوش گرفتند. انگار سال ها از هم دور بودند. من نیز از شدت شرمساری نه طاقت ماندن داشتم و نه قوت رفتن. گویی ممنوع الخروج بودم. زبان همیشه تیزم نمی دانم در کجای بدنم بیتوته کرده بود. انگار نه انگار زبانی داشتم و گهگاه با آن شمشیر بازی می کردم. از کودکی شنیده بودم هر جا گیر افتادم، چند بار لا حول ولا قوة الا باالله بخوانم. هیچ گاه هم بی نتیجه نبود. یواشکی خواندم و خواندم تا صدای زهره به گوشم رسید که خطابش به مادر بود:

 

--مامان! این آقا کیف منو بعد تصادف پیدا کرده و اونا را تو کیف دیده فکر کرده من ...

 

و گریه باز امانش نداد. چیزهایی با هق هق می گفت که برایم مفهوم نبود. فقط ناگهان صدای خشمگینی به گوشم خورد.

 

-گه خورده مرتیکه بی شرف و بی ناموس. ( رو به من) مگه ما آبرومونو از سر چارراه آوردیم که این جوری ...

-مامان ترا خدا یواش تر، همسایه ها می شنون، بدتر می شه.

 

هشدار دختر خیلی موثر بود. وقتی حساب آبرو در میان باشد، آدمیان ملاحطه خیلی چیزها را می کنند. حاضرند از حق خود بگذرند ولی آبرویشان خدشه دار نشود. با این که من به ساحت شان بی حرمتی کرده بودم ولی نیک می دانستند با افزایش پرخاشگری، دامنه آتش نادانی ام به همسایه ها سرایت می کند و آن می شود که نباید بشود. پس پیرزن با لحنی آرام تر و همراه با نصحیت گفت:

 

-آخه آدم حسابی! شما که این قدر وجدان داشتی کیف دخترمو برگردونی، چطور ملاحظه آبرومونو نکردی؟ چرا فکر کردی اینم از اوناست؟ ما اگه قرار بود اینکاره باشیم که الان زندگی مون غیر از این بود. یه عمر سختی کشیدیم تا با آبرو زندگی کنیم. حالا به همین راحتی شما ...

-منم اینکاره نیستم خانوم.

-پس چرا حرمت مارو نیگر نداشتی؟

-نمی دونم چطور به این نتیجه رسیدم. تو این پونزده روز به هر دری می زدم، شک و گمانم بیشتر می شد. وقتی مطمئن شدم، به سرم زد چنین خطایی بکنم.

 

تا این جای کار معلوم شد دزد ناشی به کاهدان زده است. ولی هنوز برای خودم جای سوال بود که این خط و ربط ها چگونه شکل گرفته اند تا مرا به چنین توهمی رهنمون سازند. آیا آموزه های دروس مهندسی دانشگاه پلی تکنیک مرا به این نتیجه رسانده بود؟ آیا ممکن است در اثر خواندن یادداشت های روزنامه کیهان بوده باشد؟ آیا چنین نتیجه گیری هایی اساساً یک سیر طبیعی در جامعه ماست؟ و پیش از آن که پرسش های بعدی ذهن آشفته ام را هدف بگیرند، پیرزن با صدایی دردمندانه گفت:

 

-یه عمر سختی و دربدری کشیدم و بچه هام رو با یتیمی بزرگ کردم تا مردم پشت سرم حرف در نیارن. تا حالاشم کسی از این غلطا نکرده بود.

 

 

 

 

 

رشته صحبت هایش گر چه طولانی شد، اما در عوض تمام رشته های مرا پنبه کرد. وقتی دو بچه اش خردسال بودند، شوهرش مرده و آن ها را بدون هیچ بیمه، حقوق بازنشستگی، سهام و حتی کلبه ای کوچک، تنها گذاشته بود. نتیجه سال ها کلفتی و رختشویی برای دیگران، دو بچه خوش قد و قامت می شود. فرزند بزرگ تر، درست یک ماه پیش از پایان خدمت وظیفه اش، بر اثر انفجار مین کشته شده بود و چون محل انفجار در حوزه مأموریت نظامی اش ارزیابی نگردید، شهید محسوب نمی شود. فقط مخارج کفن و دفنش را می پردازند، بدون هیچ حقوق و مزایایی! ناچار کارگری و کلفتی را ادامه می دهد تا زهره درس بخواند و به دانشگاه آزاد برود. اما کهولت و از کار افتادگی پیرزن دیگر جوابگوی نیازهای دخترش نیست. فشار زندگی هم خیلی بالاست. به واسطه یکی از آشنایان مقیم بندرعبارس که چند روزی به دیدن شان آمده بود، تصمیم می گیرند زهره در پخش لوازم بهداشتی و آرایشی قاچاق، وارداتی از بندر دبی نقشی را بپذیرد. پس از صحبت های گوناگون به این جمع بندی می رسند که پخش کاندوم در فروشگاه های بهداشتی و آرایشی، کم حجم ترین و پردرآمدترین گزینه است. ضمن این که بازار تضمین شده ای هم دارد. در ابتدا، این کار برای دختری مانند زهره سخت می نماید ولی فامیل شان توجیه می کند که کار بدی نیست و اتفاقاً کمکی به بهداشت و رفاه عمومی است. زهره در این کار خیلی خوب پیشرفت می کند و تقریباً در تمام نقاط شهر، مشتریانی می یابد. کم کم توان مالی شان آن ها را ترغیب می کند تا خانه ای بزرگ تر و بهتر رهن و اجاره کنند و قرار بود به زودی جابجا شوند که سانحه تصادف همه چیز را به هم می ریزد. داستان دفترچه تلفن و نداشتن گوشی همراه نیز به گونه ای کاملاً متفاوت از ذهنیات من بود:

 

-اول کار، خریدن یه خط تلفن همراه بالای یه میلیون تومان هزینه داشت و یه میلیون هم برا خودش پولی بود. بعدش که ارزون شد و همه جور خطی اومد، من دیگه به این شیوه عادت کرده بودم و اصلاً شماره همراهمو تو این کار وارد نکردم. هیچ کدوم از مشتریا، شماره همراه منو ندارن. هر وقت جنس باشه خودم زنگ می زنم و سراغشون می رم و گاهی اونا به شماره منزل زنگ می زنن. همین!

 

حالم از نخستین لحظه گندکاری ام بدتر شده بود. در حالی که آن ها بر پیکر خونین حرمت شان اشک می ریختند، من تولید کننده عرق پشیمانی بودم. سرم بد جوری هوس باتوم کرده بود. از ته دل آرزو می کردم هنوز ناآرامی های پس از انتخابات ادامه داشت تا در این لحظه بحرانی، خود را به فوج پلیس های ضد شورش می کوبیدم. نه به این خاطر که طرفدار این حزب سیاسی ام یا مخالف آن یکی، تنها و تنها برای فرار از یک شرمساری سنگین. دوست داشتم لباس شخصی های چماق به دست آن جا بودند و سبوعانه چنان بر سرم می کوبیدند تا شاید قدری از این خجالت سنگین کاسته شود. به هر طریقی بود، امکان فرار پیش آمد، شدت شرمندگی ام در آسان گیری شان برای خروج موثر بود. سر به زیر و بی خداحافظی دروازه را نشانه رفتم اما پیش از بستن در، صدای نامهربان و طلبکارانه پیرزن، میخکوبم کرد. کاش می توانستم با سرعت جت از این منطقه ضرر اندر ضرر بگریزم. ولی چه سود که عمری پیاده بودم و پیاده روان را سرعت روا نباشد. ته دلم سخت آرزو می کردم پیرزن این دم آخری کوتاه بیاید تا برای همیشه از نکبت خود ساخته ام دور شوم. دیری نپایید به من رسید و دستش را به سویم دراز کرد.

 

-بگیر، ما گدا نیستیم. این پولو بده به کسی که مستحق باشه!

 

در باره پول کثیف زیاد شنیده بودم. البته فقط شنیده بودم ولی حالا به چشم خود، یک مورد کوچکش را می دیدم. با قلم زدن یافته بودمش. پول حرام نبود. پول تملق و چاپلوسی نبود. پول دلالی هم نبود. فقط زحمت بود و زحمت. درست مانند کارگران بیل زن، آن قدر قلم زده بودم تا این مختصر حاصل شود. اصل پول پاک بود ولی الان بد جوری نفرت انگیز به نظر می رسید. دوست داشتم دسته اسکناس هزار تومانی را به کف حیاط خانه شان می کوبیدم. اما نگاه های بغض آلود و خشمگین پیرزن فقط یک پیام داشت. می بایست بی هیچ صحبت و خداحافظی، گورم را گم می کردم و می رفتم. ناچار پول کثیف را در جیب نهادم و چونان احمق های زرنگ نما به راه افتادم. آن قدر با خود سر جنگ داشتم که بدون تاکسی تا میدان راه آهن، راه کوبیدم. ذهنم خیلی درگیر بود، گاهی به نفع خودم و گاه به نفع جبهه مقابل. وقتی به حماقت و گستاخی خود فکر می کردم، به طور طبیعی رأی من به صندوق زهره می رفت. اما وقتی شماتت مادر و دختر یادم می آمد، احساس طلبکاران را داشتم. آن ها نباید این قدر مرا توبیخ می کردند. من که واقعاً این کاره نبودم. فقط بر اثر یک سوء تفاهم آبروی آن ها را نشانه گرفتم. در ثانی مگر اتهام به دیگران این قدر زشت و ناپسند است که این مادر و دختر چنین گنده اش کرده بودند. گر چه در سرزمین من، هتک حرمت مردم عملی زشت خوانده و نوشته می شود ولی در عمل این قدر هم پیچیده نیست. به سان آب خوردن یکی انگ جاسوس می خورد. دیگری برانداز می شود. آن یکی عامل آمریکاست. فلانی مادرش صیغه ای است. آن یکی دزد بیت المال است و دیگری دلال سیاسی، دلال اسلحه، دلال محبت و ... و ... و ... هنوز چند صد متری به میدان راه آهن مانده بود که پیکان سفید رنگی به سرعت رد شد و چندین متر جلوتر از من ناگهانی ترمز کرد. هر دو سر نشین آن فوری پیاده شدند و با صدای بلند مرا احضار کردند. ظاهر نسبتاً مرتبی داشتند و شبیه لات های چاله میدانی نبودند. منم خیلی راحت و محترمانه گفتم:

 

-کی هستین؟ از کدوم نهاد و ارگانید؟ لطفاً کارت شناسایی تونو ببینم.

-حرف زیادی هم که می زنی!

 

و بدون معطلی دست و پاهایشان را به کار انداختند. فکر می کنم در این شرایط، تمام اعضای بدنم مستحق چنین ضرباتی بودند. با این وجود نمی توانستم با ادامه سکوتم، مهر تأیید بر کارشان بزنم. پس طلبکارانه فریاد زدم:

 

-شما مأمورین یا اراذل و اوباش؟

-تا میل حضرت عالی چی باشه. هر دو جورش رو بلدیم. سلی جون جیباشو بگرد.

 

و سلی جون که فکر کنم سلمان یا سلیمان بود، در چشم بر هم زدنی سی هزار تومان کذایی را از جیبم ربود. غیر از آن مبلغ اندکی به اندازه کرایه تاکسی هم در جیب دیگرم بود. آن هم ربودند و رفتند. درست نمی دانم این دو نفر اراذل و اوباش بودند یا تعریف دیگری داشتند. راستش این چند سال اخیر و به ویژه این چند ماه اخیر خیلی از این دست واژه ها به گوشم خورده بود. باید سر فرصت که حالم بهتر شد نامه ای به رئیس فرهنگستان زبان فارسی بنویسم و خواهش کنم تعریف جدیدی از این قسم آدم ها ارائه دهند.

افکار جورواجور دست از سرم بر نمی داشتند.  در این جا تازه متوجه شدم تا صبح نمی توانم پیاده بروم. به هر ترتیب لنگ لنگان تا میدان راه آهن رسیدم و به اولین تاکسی دستور ایست دادم. نه من گفتم و نه او پرسید که مقصدم کجاست. انگار راننده شخصی سلطان بود که حق پرسش نداشت و فقط می توانست گاز بدهد. هر چه بود گذشت. صدای بی احساس راننده تاکسی به من فهماند وقت پیاده شدن است. میدان ولی عصر بود. وقت تسویه حساب رسیده بود و جیب من خالی. همین نیم ساعت پیش حسابم را صاف کرده بودند. با صداقت گفتار همیشگی ام حقیقت را به راننده تاکسی باز گفتم. ظاهر پریشان هم گواهی داد که درست می گویم. آدم بدی نبود و پذیرفت. هنگام خداحافظی یک تعارف اصفهانی هم تقدیم کرد.

 

-آقا اگه پول لازم داری بدم خدمتون؟

-مرسی قربان. تا همین جا هم خیلی لطف کردید. دیگه به مقصد رسیدم.

 

با پای پیاده ادامه راه دادم. ناخودآگاه از ضلع شرقی میدان ولی عصر به ابتدای بلوار کریمخان زند پیچیدم و به اولین ایستگاه اتوبوس برخوردم. خیلی آشنا بود. یادم افتاد کل ماجرا از همین ایستگاه آغاز شد و اینک حدود نیمه شب پانزده روز بعد دوباره به هم رسیدیم. خبری از اتوبوس و مسافر نبود. فقط گهگاه می شد گذر چند خودروی سواری را رصد کرد. خوب که نزدیک شدم، گوشه ایستگاه زیر درختان تنومند حاشیه بلوار زنی دیدم ایستاده به انتظار. آن قدر سر این ماجرای لعنتی با خود درگیر بودم که با بی توجهی تمام از کنارش گذر کردم اما صدایی کش دار با لوندی خاص تهرانی خطابم کرد.

 

-آقا......... بیمارستان 15 خرداد کجاست؟

 

در موارد مشابه، معمولاً فی البداهه آدرس می دادم. این بار نمی دانم چرا زبانم گرفت. به صورت خودکار، کلید جست و جوی رایانه مغزم را فشار دادم. همچون کامپیوترهای نسل جدید، فوری پیام داد که بیمارستان مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد! تا آن جا که حافظه ام یاری می کرد؛ بیمارستانی به این نام در تهران نشنیده بودم. دست کم صد در صد مطمئن بودم به شعاع پنج کیلومتر دور تا دور میدان ولی عصر چنین بیمارستانی وجود ندارد. نیم نگاهی به ظاهرش انداختم. جوان و بسیار رنگ و لعاب خورده بود. از کامپیوتر مغزم نتیجه گیری پایانی را خواستم که گفت بله، یار ما هم از خبیثین است! اگر آن سی هزار تومان لعنتی هنوز در جیبم بود ممکن بود اینک نقشی بپذیرد ولی به قول معروف رزق و روزی دست خداست! امشب قسمت کسان دیگری شده بود. خلاصه بی آن که چند قدمی به او نزدیک شوم، گفتم:

 

-من دیگه تو اون بیمارستان کار نمی کنم!!!

 

قیافه اش خیلی دیدنی بود. ظاهراً به عمرش چنین پاسخی نشنیده بود. قدرت هیچ واکنشی را نداشت. زبان نیش دار من نیز که تا دو ساعت پیش در خانه زهره، حاضر نشده بود چند کلامی در دفاع از من چرخی بزند، دوباره به جنبش افتاد و موشک بعدی را حواله خانم بیچاره کرد.

 

-همین جا بمون! خدا بزرگه!!

-بی مزه! خیلی یخی!

 

 

 

در چنین شرایطی من نیاز داشتم تا کمی از دنیای واقعی بیرون بروم و این چند کلام نیش دار، خیلی موثر بود. هنوز سی چهل متری از او دور نشده بودم که یک دستگاه هیوندای سفید رنگ مدل سانتافی از راه رسید و کنارش ایستاد. نمی توانستم صحبتی که در حال مبادله بود را بشنوم و خیلی هم طول نکشید که در خودرو باز شد ولی پیش از آن که بسته شود، شیطنت عجیبی در وجودم زبانه کشید. محکم و مصمم فریاد زدم:

 

-دیدی گفتم خدا بزرگه!

 

پایان

 

این داستان واقعی نیست ولی می تواند واقعی هم باشد. از 20 تا 31 مرداد 1388 خورشیدی برابر با 13 تا 22 آگوست 2009 میلادی قلمی شد.








خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:50:41
پاسخ #6 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
داستان روناک



روناک بهمن ماه 1327 خورشیدی (فوریه 1949 میلادی) در تهران به دنیا آمد. همان روز در دانشگاه تهران به محمد رضا پهلوی تیراندازی شد ولی جان سالم به در برد. احترام سلطان مادر بزرگ روناک، نوه خویش را بد شگون می دانست. چون هم زمان با تولد روناک به شاه مملکت حمله کرده بودند. اما پدر و مادرش اعتقادی به این خرافات نداشتند.

بهمن ماه سال 1337 (1959 میلادی) روناک خیلی خوشگل و دوست داشتنی شده بود. آن قدر خوشگل که در مدرسه هر دختری برای دوستی با او جلو می افتاد. وقتی دبیرستانی شد، اندام زیبایش با خوشگلی اش پیمان همکاری بستند. حالا دیگه خیلی ها به دنبالش بودند. توی فامیل، در خیابان، مدرسه و هر جا که نرینه ای از ابناء حضرت آدم او را می دید. اما او همه را پس می زد. چه آن ها که برای یک شب می خواستنش، چه آن ها که چند شب و چه آن ها که برای همه عمر پا پیش می گذاشتند. خودش هم دقیقاً نمی دانست چرا ولی همیشه می گفت «این ها به هوس اندام زیبای من آمده اند. نمی خواهم بازیچه هوس شان باشم. مرد زندگی من غیر از این هاست.»

بهمن ماه سال 1347 (1969 میلادی) وقتی ترم سوم دانشگاه تهران را پشت سر می گذاشت، مشتریانش، هم بیشتر بودند و هم خوش تیپ تر اما روناک سخت تر و سخت تر. کار از دانشجوها گذشته بود. اساتید و کارمندان عالی رتبه نیز در لیست انتظار بودند تا شاید پروازی به یاد ماندنی با او تجربه کنند ولی این ایرباس خوش قد و قامت گویا زمین گیر شده بود و به قول بر و بچه های هوانوردی ground. او خود را خیلی بالاتر از آن ها می دید و امیدوارانه همچنان چشم به راه مرد آرزوهایش بود.

 



 

در بهمن ماه سال 1357 (1979 میلادی) روناک زیباتر از گذشته، خوش اندام، بسیار جذاب، تحصیل کرده، صاحب شغل خوب و ... و ... و آن قدر صاحب جذابیت های دیگر شده بود که سر جمع همه این ها فقط کارخانه حسرت سازی او را رونق می داد و بس. از آن همه کمالات و جمالات، حظی به احدی نمی رسید. در این سال انقلاب شد ولی نه در دل روناک، فقط در سطح خیابان ها.

سال 1367 (1989 میلادی) جنگ هشت ساله ایران و عراق پایان یافت. روناک در بهمن ماه همین سال، چهل سالگی اش را جشن گرفت. خودش بود و خانواده اش و چند تن از همکلاسی های دانشگاهی که با شوهران شان آمده بودند. خیلی خوش گذشت. به وِیژه تیکه هایی که همکلاسی هایش می انداختند. رودابه هنگام خداحافظی در گوش روناک پچ پچی کرد. «ببینم رونی جون! این اندام زیبا آخرش نصیب کی می شه؟» و پشت سرش خنده هایی برای روپوشانی و خداحافظی سر دادند.

پنجاه سالگی روناک در سال 1377 (1999 میلادی) بود. سالی بسیار متفاوت، فضای باز سیاسی، روزنامه های رنگارنگ، اخبار جور واجور، قتل های زنجیره ای و البته پیشنهادات اندکی از گوشه و کنار برای تسلیم شدن روناک. هنوز هم مشتری داشت. از همه قشری بودند، بازاری، استاد دانشگاه، سیاستمدار، روحانی و حتی یکی دو دانشجوی دلباخته مشنگ! هر کسی از ظن خود یار بود و روناک همچنان اهل انکار. به فراتر از این ها می نگریست. مرد آرزوهایش با آن چه به سراغش می آمد، خیلی فاصله داشت. شده بود بولدوزری که با تیغ بلند «نه» همه خواستگاران را به دره می ریخت.

سال 1387 (2009 میلادی) شصت ساله شد، کمی تا قسمتی پیر همراه با آرواره هایی نیمه آویزان که به زور بطونه کاری، سیخونکی به دوره جوانی اش می زد. دیگر پرنده ای پیرامونش آواز خواهش سر نمی داد. سال بعد وقتی پا به شصت و یک سالگی نهاد، برای نخستین بار دست به انتخاب زد. شناسنامه بی خط و خالش را برداشت و آن را مهمور به مهر انتخابات کرد. فردای آن روز پشیمان شد ولی به روی خودش نیاورد. هیچ ادعایی نداشت. حتی به خیابان هم نیامد. فقط افسرده شد. افسرده از یک انتخاب و افسرده از یک عمر عدم انتخاب، از این که هیچ گاه مرد آرزوهایش را به دست نیاورده است.

روناک سرانجام تسلیم شد. بهمن ماه 1388 (2010 میلادی) مرد. اندام خیره کننده اش برای مرده شوران خیلی تازگی داشت و خنده کنان چه تیکه هایی که به جسم بی جانش نینداختند. چیزی به پایان کار نمانده بود. به تندی سفید پیچش کردند و کشان کشان تا پای میز مذاکره بردند. قرارداد کاملاً استعماری و به شیوه انگلیسی تنظیم شده بود. منطقه شمال (بالا تنه) سهم موریانه ها و منطقه جنوب (پایین تنه) سهم کرم ها گردید. از آن همه جمال و جبروت روناک مشتی استخوان بر جای ماند، بدون مشتری، بدون خاطره، انگار هرگز نبود.






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:54:19
پاسخ #7 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
زنان خياباني، حقيقتي كه كتمان مي‌شود
 
 
 
 

ترسيده و رنگ پريده به اتومبيل‌هاي بي‌پايان خيابان نگاه مي‌كند. طرحي از ترديد در چهره‌اش موج مي‌زند. خودروهاي چشمك زن از كنارش مي‌گذرند. زن، نگران است اما پايان قصه را مي‌داند. ديگران مي‌گويند «بيچارگي» بهانه است. هنوز عقربه قرمز ثانيه به شصت نرسيده كه 5 خودرو جلوي پايش ترمز مي‌كنند.

چشم‌هايش را مي‌بندد و پيكر زني را مي‌بيند كه در بياباني دور دست طمعه سگ‌هاي ولگرد مي‌شود. قطره اشكي صورتش را مي‌سوزاند. بي‌اراده در يكي از خودروها را باز مي‌كند و سوار مي‌شود. زن مي‌رود و شهري كه «يك» در آن مساوي «پنج» است با هياهو و ترافيك و دلمشغولي‌هايش تنها مي‌ماند.

آماري به رنگ نگراني
«عددهايي كه معمولا براي سرشماري زنان خياباني اعلام مي‌شود، سنديت ندارد و همين فرار از واقعيت به شيوع اين پديده منتهي مي‌شود و مهار اين بحران را به تاخير مي‌اندازد.»

محمود اصغري- جامعه شناس و استاد دانشگاه- در گفت و گو با خبرنگار سياست روز با اعلام اين مطلب مي‌گويد: «راه مقابله با ناهنجاريهاي اجتماعي،‌گريز و پنهان‌كاري نيست اما عموما متوليان نهادهاي اجتماعي از همگاني شدن اين مباحث پرهيز مي‌كنند.»

اين استاد دانشگاه مي‌افزايد: «رشد نگران كننده بيماريهاي مقاربتي، ايدز و شيوع پديده زنان خياباني محصول نبود‌آموزش و گريز از واقعيت‌هاي اجتماعي مسئولان و رسانه‌هاست.»

اصغري تصريح مي‌كند: «الان شما به عنوان يك رسانه پيشقدم شده‌ايد كه موضوع زنان خياباني را رسانه‌اي كنيد اما آن قدر فشار و مميزي اعمال مي‌شود تا اين بحث در نطفه خفه شود چرا كه بدنه متولي مهار ناهنجاري‌ها براي شفاف‌سازي مسائل ويژه، ظرفيت ندارد.»

اين جامعه شناس پديده زنان خياباني را يك موضوع اقتصادي- اجتماعي مي‌داند و اعتقاد دارد مباحث اقتصادي در شيوع اين پديده نقش پررنگ‌تري دارد.

مردان خياباني در كنج عافيت
جندي پيش طرح مقابله با مزاحمان نواميس در سطح پايتخت اجرا شد و مثل تمامي طرح‌هاي ضربتي پس از چند روز به فراموشي سپرده شد.

در اين طرح به جاي مزاحمان جاندار، خودروهاي بي‌جان به بند كشيده شدند تا موضوع «مردان خياباني» يك بار ديگر نامكشوف بماند. آنچه مسلم است در صورت مهار پديده مردان خياباني تقريبا موضوع زنان خياباني منتفي است ولي نقض برخي مواد قانوني،‌برخورد با مردان خياباني را تقريبا ناممكن كرده است.

محمود اصغري در اين خصوص مي‌گويد: «اگر تمامي پژوهش‌ها و آمارهاي مربوط به نهادهاي متولي ناهنجاري‌هاي اجتماعي را ورق بزنيد حتي يك عدد مربوط به آمار مردان خياباني، سن ارتكاب فحشا و بيماريهاي جنسي آنان پيدا نمي‌كنيد و همين موضوع نگاه يكسويه به اين پديده را تشديد مي‌كند.»

وقتي قانون هم سكوت مي‌كند
نيروي انتظامي بارها اعلام كرده كه مي‌تواند تمامي زنان خياباني را از سطح شهر جمع كند و در اختيار نهادهاي ذيربط قرار دهد.

تا اينجا قضيه هيچ مشكلي وجود ندارد اما مسئله اصلي همين «نهادهاي ذيربط» است كه براي اين زنان چه تدابيري انديشيده‌اند. زناني كه بخشي از آنان آسيب ديده اجتماعي محسوب مي‌شوند و بخشي ديگر با فقر روحي و اقتصادي و... دست و پنجه نرم مي‌كنند و گروهي بر اثر فشارهاي پي در پي به مرحله‌اي از جنون رسيده‌اند كه بايد در آسايشگاه بستري شوند.

سخنگوي كميسيون اجتماعي مجلس به حقيقت تلخي اشاره مي‌كند. سيدجواد زماني مي‌گويد: «در جلسه بررسي موضوع زنان خياباني در كميسيون اجتماعي،‌بهزيستي اعلام كرد كه زنان خياباني جمع آوري شده توسط نيروي انتظامي را تحويل نمي‌گيرد و حتي در صورت تحويل گرفتن نيز امكان نگهداري تنها 20 تا 25 زن را در طول سال دارد.»

عمق فاجعه هنگامي بيشتر مي‌شودكه نهادهاي متولي اشتغال در چنين شرايطي موضوع اشتغال زنان سرپرست خانوار را از اولويت‌هاي كاري خارج مي‌كنند تا شرايط فاجعه آميزتري رقم بخورد.

سخنگوي كميسيون اجتماعي در اين باره مي‌گويد: «اغلب اين زنان مطلقه هستند و به خاطر امرار معاش دست به اين كار مي‌زنند و بايد ساز و كاري فراهم شود كه اين زنان مكاني براي زندگي و شغلي براي درآمد زدايي داشته باشند.»
محمود اصغري- جامعه شناس- با انتقاد از ضعف‌هاي مديريتي نهادهاي ذيربط به خبرنگار ما مي‌گويد: «سازمان عريض و طويلي نظير بهزيستي صدها برنامه هزينه بر را در سال به مرحله اجرا درمي‌آورد اما وقتي بحث بهبود وضعيت زنان خياباني به ميان مي‌آيد، طفره مي‌رود.»

وي مي‌افزايد: «موضوع زنان خياباني آن قدر اهميت دارد كه اين سازمان و نهادهاي مشابه بخش چشمگيري از بودجه، امكانات و ساختمان‌هاي خود را به اين موضوع اختصاص دهند هرچند به نظر مي‌رسد در بحث شناسايي اولويت‌ها به بيراهه مي‌رويم.»

حرف آخر
حرف آخر اين گزارش سهم من است. سهم خبرنگاري اجتماعي نويس كه هرچند سال يك بار جرات مي‌كند نيم نگاهي به پديده زنان خياباني بيندازد. خبرنگاري كه براي هرگونه حك و اصلاح سردبير روزنامه، خودش را آماده كرده است خبرنگاري كه مي‌داند آقاي مديرمسئول روي بعضي جملات اين گزارش، خط قرمز مي‌كشد.

خبرنگاري كه جسارت ندارد تمام اتفاق را بنويسد. خبرنگاري كه ناچار است مثل « آن ديگران» چشم‌هايش را ببندد و از كنار اين همه واقعيت تلخ بگذرد.خبرنگاري كه مي‌داند در اين سكوت وحشتناك نهادهاي مسئول، «آنها» دوباره به خيابان برمي‌گردند تا زشتي پايتخت بيش از اينها باشد.

 






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:55:07
پاسخ #8 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
چرا زنان خیابانی ، خیابانی شدند ؟


به دلیل محرومیت های جنسی که برای پسران وجود دارد بازار زنان خیابانی مهیاتر است و در کل تامین نیاز جنسی در پسران و نیاز زنان به مایحتاج زندگی سبب افزایش زنان خیابانی شده است./ خود فروشی آزار جنسی است و هیج زنی راضی نیست فاحشه شود اما به دلیل نیاز و تامین مایحتاج خود به این کار روی می آورند.
دکتر امان قرایی استاد دانشگاه در گفت و گو با خبرنگار شفاف با اشاره به افزایش زنان خیابانی در جامعه گفت: افزایش زنان خیابانی عوامل متعددی دارد و از یک سو می توان به بالا رفتن خط فقر و تامین مایحتاج زندگی، بالا رفتن طلاق و بی سر و سامانی، بحران معنویت و کمرنگ شدن هنجارهای دینی و باورهای مدنی و معنوی و از سوی دیگر داغ بودن بازار کسب و کار زنان خیابانی است.

وی ادامه داد: به دلیل محرومیت های جنسی که برای پسران وجود دارد بازار زنان خیابانی مهیاتر است و در کل تامین نیاز جنسی در پسران و نیاز زنان به مایحتاج زندگی سبب افزایش زنان خیابانی شده است.

آسیب شناس اجتماعی به  افزایش طلاق و کاهش ازدواج در کشور اشاره کرد و اظهار داشت : چنانچه ازدواج بالا نرود و تشکیل خانواده صورت نگیرد و طلاق همچنان افزایش پیدا کند و زنان بی سرپرست در جامعه افزایش یابند به تبع این مسایل افزایش زنان خیابانی را به دنبال خواهد داشت.

قرایی با بیان اینکه برخورد قانونی و امنیتی جهت بازگردانند زنان خیابانی به زندگی طبیعی موثر نیست تصریح کرد: نمی توان با زنان خیابانی برخورد قانونی کرد و زمانی که زنی نمی تواند مایحتاج زندگی اش را تامین کند تنها کالای او همین است.

وی یاد آور شد: زمانی که تورم بالا می رود و وضع اقتصادی بد می شود و سرپرستی برای زنان وجود ندارد چه کار باید کرد؟ قانون یا نیروی انتظامی کار نمی توانند کند و نیروی انتظامی در این خصوص اعلام کرده که ما می توانیم ۀنها را جمع کنیم اما جایی برای آن ها نداریم.

کارشناس مسایل اجتماعی با بیان اینکه فقر و فحشا رابطه متقابلی با هم دارند تاکید کرد: فحشا از ابتدای تاریخ به دلیل تامین مالی بوده است و زنان به دلیل درماندگی، طلاق، بی سرپرستی و وجود بازار کار به این کار روی می آورند و اینچنین فحشا بالا می رود.

قرایی خاطرنشان کرد: خود فروشی آزار جنسی است و هیج زنی راضی نیست فاحشه شود اما به دلیل نیاز و تامین مایحتاج خود به این کار روی می آورند.

وی با تاکید بر اینکه چون جامعه شرایط را مساعد کرده زنان خیابانی زیاد می شوند اظهار داشت: در جامعه  با افزایش  فقر و بیکاری و بی کسی و بی سرپرستی،زنان حیابانی افزایش پیدا می کنند و جامعه اینگونه شرایط را جهت افزایش زنان خیابانی مساعد کرده است.

استاد جامعه شناسی با بیان اینکه سن فحشا پایین آمده است گفت: سن فحشا در کشور از 12 سالگی به بعد است و سن فحشا 10 سال پایین آمده است در صورتی که پیش از این سن زنان خیابانی 18_30 سال بود اما در حال حاضر میانگین و متوسط این سن  به 18 سال رسیده است.

قرایی در ادامه تصریح کرد: محرومیت های جنسی و دختران فراری( که به دلیل بد سرپرستی و رفتار نادرست خانواده مخصوصا پدر که بیش از 50 درصد در فرار دختران موثر است)فقر و آرزو های مادی و همچنین بحران معنویت و ارزش ها و هنجار های دینی در گرایش زنان به فحشا و کاهش سن زنان خیابانی موثر است.

وی در پاسخ به سوالی پیرامون علل گرایش دانشجویان به فحشا خاطرنشان کرد: دانشجویان به دلیل تامین نیاز های اقتصادی و مخارج دانشگاه و زندگی و به دلیل اینکه برخی از این خانواده های دانشجویان شهرستانی توان مالی ندارند و همچین به دلیل بحران معنویت به این کار روی می آورند.






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:56:29
پاسخ #9 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
چرخه معيوب ساماندهي زنان خياباني


جام جم آنلاين: در شهرستان‌ها كمتر مي‌بينيدشان اما در تهران فراوانند، همان زن‌هاي ايستاده زير پل‌ها و كنار خيابان‌ها كه خاص لباس مي‌پوشند و به خودروهاي مسافربر «نه» مي‌گويند، ‌همان‌ها كه با صاحبان‌ خودروهاي مدل بالا چانه مي‌زنند، همان‌ها كه وزير بهداشت با دل‌نگراني اعلام مي‌كند نيمي از جمعيتشان به ايدز آلوده شده‌اند و رئيس پليس آگاهي تهران اعتراف مي‌كند پليس مي‌تواند در يك هفته از سطح خيابان‌ها جمعشان كند اما جمع‌آوري بدون داشتن مكاني براي ساماندهي، چه حاصلي دارد؟!
نبود آمار و پژوهشي درباره اين گونه زنان و بي‌علاقگي مسوولان به صحبت كردن از آنها، هيچ كدام دليلي براي انكار حضورشان در سطح اجتماع نيست، حالا چه اسمشان را زنان خياباني بگذارند، چه قربانيان مردان هوسران و چه به شكلي محترمانه‌تر، زنان ويژه، آنها، بي‌توجه به همه نام‌هايي كه جامعه‌شناسان و مسوولان و اهالي رسانه برايشان انتخاب كرده‌اند، به كارشان ادامه مي‌دهند.

خيلي‌ها معتقدند آنها زخمند، اما نه زخمي كه بشود با درماني سطحي التيامش داد، آن زنان بزك كرده كه در تاريكي ايستاده‌اند، زخم‌هايي دردناكند كه رنج مي‌كشند، رنج مي‌دهند و ريشه در استخوان جامعه دارند و اين همان چيزي است كه سردار حسين ساجدي‌نيا فرمانده انتظامي تهران بزرگ را وادار مي‌كند بگويد بالاخره بايد نهادي يا سازماني متولي سامان دادن به وضعيت آنها شود.

ديروز دومين بار در طول 2 هفته گذشته بود كه فرمانده نيروي انتظامي تهران بزرگ درباره زنان ويژه صحبت كرد، او چندي پيش نيز در حاشيه ديداري مردمي اعلام كرده بود پليس مي‌تواند در يك هفته، تمام زنان خياباني را كه به صورت علني مرتكب جرم مي‌شوند، جمع‌آوري كند به شرط آن كه دستگاهي مسووليت اين گروه از زنان را به عهده بگيرد.

اما روز گذشته اين مسوول، صريح‌تر از دفعه پيش، دليل چرخه بي‌سرانجام رفت و برگشت اين زنان را توضيح داد و تاكيد كرد: پليس فقط مسوول جمع‌آوري زنان خياباني است و دستگاهي ديگر بايد مسووليت نگهداري از آنان را به عهده بگيرد اما هيچ سازماني چنين مسووليتي را عهده دار نمي‌شود.

او در گفت‌وگو با خبرگزاري مهر پذيرفت كه پليس نمي‌تواند اقدامي براي دستگيري اين زنان انجام دهد و اظهار كرد: سازمان‌هاي مردم‌نهاد بايد در زمينه ساماندهي اين زنان وارد عرصه شوند!

به گفته او، زنان ويژه اگر مرتكب خلافي شوند، مجرم هستند اما هم اكنون موضوع زنان خياباني يك مشكل اجتماعي است و بايد به اين ناهنجاري اجتماعي متناسب با شكل آن نگاه كرد.

برخوردهاي قهري به كجا مي‌رسد؟

سيدجواد زماني، سخنگوي كميسيون اجتماعي مجلس شوراي اسلامي در توضيح دلايل معيوب ماندن چرخه ساماندهي اين گروه از زنان به «جام‌جم» مي‌گويد: برخوردهاي قهري با اين آسيب اجتماعي، راهكاري سطحي و بي‌نتيجه به حساب مي‌آيد.

او مي‌افزايد: نيروي انتظامي پس از جمع‌آوري بايد آنها را به مرجعي مشخص تحويل دهد، اگر اين مرجع مشخص دست‌كم براي گروهي از اين زنان، بهزيستي باشد، ‌بايد ديد كه آيا بهزيستي توانايي نگهداري از آنها را دارد؟

زماني خود به اين پرسش پاسخ منفي مي‌دهد و مي‌گويد: بهزيستي توانايي نگهداري و ارائه خدمات به همه اين زنان را ندارد و نگهداري از اين گروه، به رديف اعتباري و درآمد نياز دارد. اما آنچه زماني مي‌گويد تنها دليل چرخه ناقص ساماندهي اين زنان نيست. او در ادامه تصريح مي‌كند كه اگر صرفا نگهداري اين زنان در مراكز بهزيستي، تاثيري در اصلاح آنها داشت، چرخه رفت و برگشت كنوني‌شان، بين مراكز ساماندهي و خيابان‌ها، پديد نمي‌آمد.

به گفته اين نماينده مجلس، درصد بالايي از زنان ويژه، براي امرار معاش دست به فحشا مي‌زنند و اين وضعيت نشان مي‌دهد آنها پس از جمع‌آوري، نياز به حرفه آموزي و بازتواني براي گذران زندگي به شيوه‌اي غير از فحشا دارند.

چند كلمه از پشت پرده

«جام‌جم» براي پيگيري بيشتر اين گزارش به منظور آگاهي از فعاليت‌هاي بهزيستي در قبال اين زنان، بارها با اين سازمان تماس گرفت، اما مديران آن حاضر به توضيحي در اين زمينه نشدند با اين حال، يك منبع آگاه در نيروي انتظامي كه نخواست نامش فاش شود درباره زنان خياباني توضيحاتي داده است.اين منبع آگاه در گفت‌وگو با «جام‌جم» افشا مي‌كند: در حال حاضر به دليل انباشتگي زندان‌ها از زنداني، قضات براي جرمي مانند فحشا، دستور زندان نمي‌دهند مگر اين كه زن ويژه‌اي، شاكي خصوصي داشته باشد كه چنين مواردي بندرت رخ مي‌دهد.

به گفته او، در صورتي كه زني ويژه، بي‌خانمان و خيابانگرد باشد، نيروي انتظامي، با دستور قاضي او را به مراكز ويژه نگهداري اين زنان در بهزيستي ارجاع مي‌دهد اما در واقع مراكز بهزيستي جايي براي اصلاح رفتاري اين زنان نيستند ضمن آن كه بسياري از زنان ويژه، بي‌خانمان نيستند و به اين ترتيب در مراكز بازپروري نمي‌مانند.

او مي‌افزايد: سازمان بهزيستي، فقط زنان ويژه‌اي را كه با دستور قضايي به اين سازمان تحويل داده مي‌شوند، نگه مي‌دارد و باقي آنها بي‌سر و سامان رها مي‌شوند.







خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:57:29
پاسخ #10 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
هر كدام از زنان خياباني سالانه 5 تا 10 نفر را به ايدز مبتلا مي‌كند


وزير بهداشت با ابراز نگراني از آينده افراد در ارتباط با روسپي‌ها، گفت: هر يك از اين افراد مي‌توانند طي يك سال 5 تا 10 نفر را به ايدز مبتلا كنند.

به گزارش ايسنا، دكتر مرضيه وحيد دستجردي در حاشيه اجلاس معاونان بهداشتي دانشگاه‌هاي علوم پزشكي با ابراز نگراني از مسائل مربوط به ايدز در نوجوانان و جوانان گفت: برخي مطالعات در ميان روسپي‌ها (Sex Workers) و همچنين مطالعات خاصي در سطح تهران از گروهي به صورت خوداظهاري نشان مي‌دهد كه 50 درصد از اين افراد مبتلا به ايدز از بيماري خود اطلاعي نداشته‌اند؛ اين در حالي است كه هر يك از اين افراد مبتلا مي‌توانند 5 تا 10 نفر را طي سال مبتلا كنند.


وي با بيان اين‌كه نگران آينده كساني هستيم كه به‌گونه‌اي با اين افراد برخورد دارند، ادامه داد: در حال حاضر حدود 20 هزار مبتلا به ايدز در كشور شناسايي شده ‌است. اين در حالي است كه تخمين زده مي‌شود تعداد موارد شناسايي شده، يك چهارم مبتلايان به ايدز باشد. بنابراين حدود 80 هزار مبتلا به ايدز در كشور پيش‌بيني مي‌شود.

وزير بهداشت با بيان اين‌كه امروزه مساله اعتياد تزريقي نقش اساسي در ابتلا به ايدز دارد، افزود: اما مسائل جنسي و بي‌بندوباري‌هاي اين چنيني براي جامعه خطرساز است. با توجه به عارضه‌اي كه چنين مفاسد و رفتارهاي پرخطر به دنبال دارند، بايد خانواده‌ها مراقبت‌هاي جدي در مورد فرزندان خود داشته باشند و هشدارهاي ما را آويزه گوش خود كنند.







خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:58:15
پاسخ #11 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
ضرورت تداوم طرح امنيت اجتماعي

زنان و مردان خياباني


جام جم آنلاين: شهروندان انتظار دارند پليس در صحنه اجتماع حضوري ملموس تر و محسوس تري داشته باشد، اما اين انتظار و توقع جز با مشارکت مردم در طرح ارتقاء امنيت اجتماعي محقق نمي شود. مزاحمان نواميس مردم همچون زالوهاي خون آشامي هستند که به قصد خشکاندن بنيان خانواده ها، مشغول مکيدن خون جاري در ريشه و اصل و نسب مردم بوده و طعمه اين زالوها اغلب دختران و زناني هستند که به قصد تفريح و گذران اوقات فراغت از خانه هاي خود خارج مي شوند.
متاسفانه معضل مزاحمتهاي خياباني همچنان بيشترين صحنه اعتراضات و شکايات مردمي را در کلانتريها و دادگاهها رقم مي زند و از اين رو شاهد رفت و آمدهاي خانواده هايي هستيم که به نوعي درگير اين معضل اجتماعي شده و دچار آسيب شده اند که با پناه آوردن به پليس و قاضي مي خواهند انتقام بگيرند.

شهروندان در حالي از وجود مزاحمان خياباني گله مند هستند که انتظار دارند پليس در صحنه اجتماع حضوري ملموس تر و محسوس تري داشته باشد تا نقطه اطميناني شود براي حضور بدون دغدغه آنان در جامعه، اما اين انتظار و توقع ميسر و ممکن نمي شود مگر با مشارکت مردم در طرحهاي پليس که طرح ارتقاء امنيت اجتماعي در همين راستا است.

سردار احمد روزبهاني رئيس پليس امنيت اخلاقي نيروي انتظامي با تاکيد بر اينکه نبايد بگذاريم جو جامعه به گونه اي شود که يک خانم در هنگام رفتن به باشگاه ورزشي، استخر و يا مرکز خريد احساس امنيت نداشته باشد، مي گويد : پليس در برخورد با مخلان امنيت عمومي تنها با درصدي از آنها مي تواند برخورد کند و در ادامه کار نياز به همکاري مستمر و مستقيم مردم دارد.

از سوي ديگر، رئيس قوه قضائيه به صراحت مطابق با مفاد قانون آيين دادرسي کيفري در خصوص برخورد با جرائمي نظير شرارت، مزاحمت براي نواميس مردم، قداره کشي، شرب خمر و... ، دستورات موکد صادر کرده و در اين زمينه به تمامي قضات و ضابطين قضائي ابلاغ شده در برخورد با مخلان نظم عمومي و امنيت اجتماعي چه در مرحله شناسايي و دستگيري و چه در مرحله صدور راي با کمال قاطعيت عمل کنند.

همچنين در ماده 21 قانون آيين دادگاههاي عمومي و انقلاب در امور کيفري آمده است : ضابطين دادگستري و در راس آنان نيروي انتظامي به حکم قانون وظيفه دارند به محض برخورد با جرائم مشهود بدون نياز به دريافت مجوز قضائي در کمال قاطعيت وارد عمل شده و به نحوي با مجرمين برخورد کنند که از يک سو ابهت نظام نشان داده شود و از طرف ديگر مردم احساس امنيت کنند.

کارشناسان مسائل اجتماعي بر اين باورند که دور ماندن اذهان از وجود «مردان خياباني» باعث شده که در برخورد با مفاسد اجتماعي دچار يک سويه نگري شويم. در حالي که براي مصون ماندن نواميس مردم از مزاحمت هاي خياباني لازم است که به معضل مردان خياباني نيز توجه شود. در واقع، مردان خياباني همان زالوهايي هستند که دچار انحطاط در شخصيت فردي و اجتماعي بوده و جايگاهي براي درمان شخصيت بيمار خود نمي يابند.

شايد حجم مزاحمت هايي که دختران و زنان در خيابانها با آنها مواجه مي شوند به قالب آمار در نيايد اما فقدان آمار به معناي نبودن چنين معضلي نيست. تقريبا همه زنان در هر موقعيت سني و با هر نوع حجاب و پوشش و هر ترکيب ظاهر و چهره اي در تمام ساعات شبانه روز با اين مزاحمتهاي خياباني مواجه مي شوند.

شايد پرداختن به چنين موضوعاتي در سطح خانواده ها و سپس طرح اين موارد در اجتماع تا حدود زيادي به کمک پليس بيايد تا بتواند بيش از پيش در راستاي برخورد با مزاحمان نواميس مردم تلاش کند، زيرا همان گونه که روابط خانوادگي بر پايه وظايف و انتظارات متقابل اعضاي خانواده بنا گذاشته مي شود در روابط اجتماعي نيز افراد مي آموزند که حريم يکديگر را در نظر بگيرند و به حقوق هم احترام بگذارند.






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:59:08
پاسخ #12 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
زنان خياباني دامي براي اخاذي از مردان پولدار


جام جم آنلاين: فرمانده انتظامي استان تهران روز گذشته از دستگيري اعضاي باندي که با همدستي زنان خياباني ، مردان ثروتمند را به خانه اي کشانده و با فيلمبرداري از آنها اقدام به اخاذي مي کردند ، خبر داد.

به گفته سردار زارعي ، فرمانده انتظامي استان تهران راز فعاليت اعضاي اين باند هنگامي فاش شد که ماه گذشته فردي با مراجعه به کارآگاهان پليس کرج اعلام کرد ، مدتي قبل با زن جواني ارتباط برقرار کرده و به خانه او رفته است ، اما چند روز بعد از اين ماجرا فردي با وي تماس گرفته و با بيان اينکه از رابطه او و زن جوان فيلمبرداري کرده است ، در قبال تحويل دادن فيلم 2 ميليون تومان از وي اخاذي کرده است ، اما بعد از آنکه وي اين پول را پرداخت کرده ، بار ديگر اين فرد با وي تماس گرفته و قصد اخاذي از وي را دارد. با گزارش موضوع ، تيم ويژه اي از کارآگاهان پليس کرج به صورت مخفيانه اعضاي باند را تحت نظر گرفته و سرانجام هنگامي که قصد اخاذي از فرد ديگري را داشتند آنها را در مخفيگاه خود دستگير کردند.با دستگيري دو زن جوان که به اغفال مردان ثروتمند و بانفوذ مي پرداختند ، آنها با اعتراف به همدستي چند مرد و از جمله سردسته باند که جوان 27 ساله اي است ، از راز اخاذي هاي باند پرده برداشتند. آنها گفتند: اعضاي باند پس از شناسايي مردان ثروتمند ، زنان خياباني را در مسير آنها قرار داده و پس از آن که زنان موفق به اغفال آنها شده و آنها را به خانه اي که از قبل در آن دوربين مخفي کار گذاشته شده بود مي کشاندند ، اقدام به فيلمبرداري از آنها کرده و سپس با در اختيار داشتن اين فيلمها به اخاذي از طعمه هاي خود مي پرداخته اند. با اعترافات اين دو زن جوان ، مخفيگاه سردسته باند نيز شناسايي شد که در بازرسي از آن چندين حلقه فيلم مربوط به روابط اعضاي باند و مردان ثروتمند کشف و ضبط شد.






خارج شده است
13 دي 1389,ساعت 20:59:51
پاسخ #13 در:
12345678
مهمان
تشكر
-اهدا شده:
-دريافت شده:

پاسخ : حكايت زنان خياباني
زنان خياباني! متفاوت اماشبيه


جام جم آنلاين: ساعت 10 شب توي راهروي باريک دستشويي يکي از پارکها ايستاده بود و پي چيزي توي کيفش مي گشت. رژگونه ها پريده بود و نمي شد با آن دستهاي لرزان باز سرخ شان کرد.

سرنگ را که پيدا کرد رفت توي يکي از دستشويي ها و در را به هم زد. يک ساعت بعد باز توي همان دستشويي خم شده بود جلوي آينه خط لب مي کشيد. از دستشويي که بيرون آمد، توي پارک چرخ زد.
ديده بود پي اش مي آيم. چند بار خواست گمم کند، ولي او با رنگهاي تند صورتش و مانتويي که دکمه ها و جا دکمه هايش سخت به هم رسيده بودند و بينشان بازمانده بود، گم شدني نبود.
بزرگي اعداد هميشه نسبي است مثلا وقتي کسي رقم 4 هزار را براي قوطي هاي کنسرو استفاده کند مي گوييم ناچيز است. شايد توليد روزانه يک کارخانه نه چندان پيشرفته باشد.
4 هزار تن زباله هم رقم بزرگي نيست ، شايد زباله توليد شده در يک روز باشد در محدوده اي از کره خاکي ؛ اما اگر کسي بگويد 4 هزار زن خياباني در کشوري مي گردند اين رقم به ناگهان مهم جلوه مي کند.
دکتر معتمدي ، روانپزشک و مديرکل دفتر آسيب ديدگان اجتماعي سازمان بهزيستي ، آخرين آمار زنان خياباني را 4هزار نفر در ايران اعلام مي کند. اين عضو هيات علمي دانشگاه علوم بهزيستي و توانبخشي ضمن اشاره به اين که جامعه شناسان آمار پنهان آسيبهاي اجتماعي را 4يا 5برابر ميزان تخمين زده شده مي دانند، نرخ رشد آسيبهاي اجتماعي در ايران را سالانه 15درصد اعلام مي کند و از آنجا که فحشا هم به عنوان جزيي از آسيبهاي اجتماعي محسوب مي شود رشد 15درصدي آن قابل توجه است.
گرچه اين رقم در مقايسه با کشوري مثل امريکا با يک ميليون زن و دختر خياباني و سالانه 100هزار نفر دستگير شده است به همين عنوان ، بدون مقايسه وسعت 2کشور کوچک مي نمايد، اما نمي شود به روي آن چشم بست.
براساس نظر جامعه شناسان اين زنان به انواع حرفه اي و غيرحرفه اي تقسيم شده اند و اميد ساماندهي وضع انواع غيرحرفه اي از حرفه اي به مراتب بيشتر است. کارشناسان دفتر آسيب ديدگان اجتماعي معتقدند بيشتر زنان دستگير شده بي خانمان يا عقب افتادگان بوده اند، اما افرادي که تحت پوشش تجارت کالا در جزاير آزاد يا با داشتن محلي براي سکونت به اين اعمال مشغولند، کمتر دستگير مي شوند.
از آنجا که تن فروشي معمولا موضوعي خصوصي ميان 2نفر است ، کنترل اين زنان مشکل تر مي شود. با آن که بيشتر زنان خياباني دستگير شده از اقشار فقير و متوسط جامعه اند، مدير دفتر آسيب ديدگان ، فقر را تنها عامل اصلي نمي داند.
او ضمن زنجيره اي دانستن اين قبيل معضلات اجتماعي ، بااشاره به جمعيت يک ميليون و 200هزار نفري زنان سرپرست خانوار و باوجود سهم 12درصدي زنان از اشتغال در کشور معتقد است کمتر از يک درصد زنان فقير به چنين مسائلي آلوده هستند.
او فقر فرهنگي را جدي تر از فقر مادي مي داند. دکتر اصلان ضرابي ، روانپزشک و عضو ممتاز کالج روانپزشکان انگلستان در پاسخ به اين پرسش که آيا لذت جويي مي تواند يکي از عوامل اصلي و کليدي در به وجود آمدن جمعيت 4 هزار نفري زنان خياباني باشد، مي گويد به واقع بايد ديد که آيا در اين مساله لذتي هم از نظر روان شناسي مطرح است يا نه؛
به طور کلي هر انساني محتاج وابستگي روحي به فردي مشخص است ، اما اين رابطه ناپايدار و متغير هنگامي که بکرات انجام شود جز رنج و تحقير شخصيت اين زنان نتيجه اي ندارد.
افسردگي و اختلالات شخصيتي حاصل از آزارهاي جنسي در دوران کودکي توسط محارم از بارزترين بيماري هاي رواني پيش از تن فروشي اين زنان است. بسياري از آنان دچار کم هوشي ، عقب افتادگي و اسکيزوفرني هستند.
بيماري هاي رواني اين زنان پس از تن فروشي شدت پيدا مي کنند. حس تنفر، عدم عزت نفس ، تلاش براي خودتخريبي و ميل شديد به خودکشي براي انتقام گرفتن از خودي که چيزي از آن باقي نمانده است آنها را رها نمي کند.
گرچه بيماري هاي رواني و خودکشي در اين گروه از زنان بيشتر است ، اما نمي توان گفت همه اين زنان بيماران رواني اند. مشتريان چنين زناني هم مسلما سالم نيستند.
بيشتر آنان از بيماري هاي حاد جنسي ، عقده هاي شخصيتي و ميل شديد به تنوع طلبي در روابطشان رنج مي برند، اما نمي شود آنان را تبرئه کرد، چون تمام اين امراض با مراجعه به روانپزشک و روان شناس قابل کنترل و مهارند.
دکتر معتمدي ، قصه خياباني شدن اين زنان را به چرخه اي بسته تشبيه مي کند. همسر آزاري ، شوهران تهاجمي ، خشونت و پرخاشگري در خانه ، مهاجرت ، سطح پايين سواد، اختلالات شخصيتي ، فقر، طلاق ، اعتياد و عدم باورهاي ديني صحيح ، کانون خانواده را از هم مي پاشد و زنان بي سرپناه را به خيابان مي راند پس از آن ، اين زنان هم به کانون ديگر خانواده ها لطمه مي زنند و قصه تکرار مي شود.
وي اضافه مي کند با باور چند عاملي بودن معضل ، سياستگذاري هاي چندوجهي خواهيم داشت که به اين ترتيب از همه عوامل دخيل در به وجود آمدن مساله مي توان براي اصلاح و ساماندهي استفاده کرد.

زنان بدون آمار
هر زن خياباني به خيال خودش قصه اي متفاوت با بقيه دارد، اما تمامشان ندانسته به هم شبيه اند. بيشتر اين زنان با شوهران خود فاصله سني بسيار زياد داشته اند و در سنين پايين و گاهي پيش از بلوغ ازدواج کرده اند.
هريک به شکلي تحت خشونت هاي جنسي در کودکي و بزرگسالي بوده اند. همگي اعتقادات ديني و باورهاي فرهنگي ضعيف دارند. بيشتر معتاد و مواد فروشند. سابقه ديگر جرايم در پرونده هايشان به چشم مي خورد، از محبت والدين به نوعي محروم بوده اند، حداقل يک بار به تماشاي فيلمهاي هرزه نگاري پرداخته اند يا در ساخت و انتشارشان دخيل بوده اند و شرايط نامناسب اقتصادي داشته اند.
معتمدي مي گويد همه اين عوامل و بخصوص وضع بد اقتصادي مي تواند محرک محسوب شود؛ اما فرهنگ و دين بايد بازدارنده باشند و دقيقا به همين علت افرادي با تمام مشکلات بالا اما با فرهنگي اصيل ، در شرايط مساوي با اين زنان ، سخت ترين مشاغل را مي پذيرند و به فحشا تن نمي دهند.
روزانه تعداد زيادي از زنان خياباني از طرف اداره مبارزه با مفاسد اجتماعي و نيروهاي انتظامي براي بررسي وضعيت جسمي و رواني به پزشکي قانوني فرستاده مي شوند. دکتر مهدوي ، متخصص پزشکي قانوني و مدير امور معاينات باليني اين سازمان مي گويد: از آنجا که اين زنان در ارتباط با افراد بيمار، افراد با شخصيت هاي ضداجتماعي يا شهروندان مرزي هستند، خطر بالايي براي در معرض خشونت قرار گرفتن دارند، ضمن آن که متاسفانه آمار دقيقي از زنان خياباني تحت خشونت قرار گرفته ، در دست نيست.
بسياري از کساني که به اين واحد فرستاده مي شوند، ممکن است افراد مشکوک به خياباني بودن باشند که پس از آزمايش ها رفع اتهام شوند.

چرخه هميشگي
به طور متوسط ماهانه 220 زن تن فروش از سوي نيروهاي انتظامي و اراده مبارزه با مفاسد اجتماعي جمع آوري مي شوند.
دکتر معتمدي در پاسخ اين پرسش که با توجه به پوشش نامناسب بسياري از زنان غيرخياباني ، تفکيک و جمع آوري خياباني ها به چه ترتيب است ، مي گويد: مي کوشيم پوشش ظاهري را ملاک قرار ندهيم.
شناخت اين زنان اصولا از طريق چهره يا رفتارهاي نامتعارف به وسيله ماموران باتجربه نيروي انتظامي صورت مي گيرد. آنها براي معاينات اوليه به پزشکي قانوني فرستاده مي شوند. مراجعان معمولا 13تا 20سال دارند و حداکثر 30سال است.
پس از معاينات پزشک متخصص زنان و روانپزشکان گواهي مربوط به سلامت يا عدم سلامت آنها به ماموران تحويل داده مي شود.
تست HIV، هپاتيت و بيماري هاي مقاربتي فقط در صورت مشکوک شدن متخصصان پزشکي قانوني انجام مي شود. به همين دليل زناني که دوره پنجره ايدز را مي گذرانند يا هنوز علايم هپاتيت و ديگر بيماري ها در آنان ظاهر نشده ، ممکن است بدون تفکيک از ديگران به خانه هاي بازپروري فرستاده شوند.
دکتر مهدوي مي گويد مساله اصلي تسهيلاتي است که فرضا پس از تشخيص بيماري فرد قرار است در اختيار او قرار بگيرد. معتمدي ، مدير دفتر آسيب ديدگان سازمان بهزيستي از طرح همکاري با دفتر بيماري هاي وزارت بهداشت و درمان به منظور ديده باني ايدز در آينده خبر مي دهد که البته در صورت اجراي چنين طرحي باز هم زنان به صورت تصادفي و بسته به سابقه آزمايش مي شوند و نه تمامشان.
70تا 80درصد خياباني ها از خانه فراري يا بي خانمان هستند که در صورت پذيرفته نشدن از سوي خانواده هاي سابقشان به يکي از 22مرکز نگهداري زنان خياباني در سراسر کشور فرستاده خواهند شد.
تعداد خانه هاي بازپروري در استان هاي مختلف بسته به آمار زنان متفاوت است. زنان 6تا 12ماه در مراکز بازپروري نگهداري مي شوند و تحت سوادآموزي و حرفه آموزي قرار مي گيرند.
آنان دوره هاي روان شناسي و مددکاري را مي گذرانند و در صورتي که مددکاران از سلامت اخلاقي و روحي آنان در اين 6ماه مطمئن شوند، مقدمات بازگشت مجددشان به جامعه فراهم مي شود. ممکن است کساني با آنان ازدواج کنند که البته معمولا به صورت پديده چند زني است.
گروهي از زنان هم با راهنمايي مددکاران به توليدي هايي با امنيت شغلي و تحت شناخت سازمان بهزيستي معرفي مي شوند. معتمدي ، شايعه اعطاي وام به زنان خياباني را تکذيب مي کند و مي گويد: وامي به مبلغ يک تا 3ميليون تومان به کار فرمايان مراکز توليد داده مي شود.
به زنان هم فقط در شرايطي خاص که بسيار نادر است.

رفت و برگشت
40 تا 50 درصد زنان خياباني جمع آوري شده مجددا به زندگي خياباني خود باز مي گردند و مجموعه تلاشهاي ماموران ، سازمان ها و مددکاران را نيست مي کنند.
گرچه مدير دفتر آسيب ديدگان سازمان بهزيستي معتقد است در زمينه نگهداري زنان خياباني کسر بودجه وجود ندارد وبا بودجه 150 ميليون توماني ، سازمان آمادگي پذيرش هر تعداد زن خياباني را دارد.
وي از کسري بودجه اصلي در زمينه جلوگيري از بازگشت اين زنان به خيابان خبر مي دهد. بودجه لازم براي جلوگيري از توليد مجدد خياباني ها و حمايت از کانون خانواده را 10برابر بودجه کنوني تخمين مي زند.
با وجود سرنوشت غم انگيز زنان خياباني ، هر ماه 240نفر دختر فراري از سطح کشور جمع مي شوند. متاسفانه تعداد واقعي دختراني که به سوي آزادي پرواز مي کنند و خورشيد، پرشان را مي سوزاند بسيار بيشتر از 240 نفر در ماه است که اگر از سوي ماموران جمع آوري نشده و به 32خانه سلامت موجود در 28استان کشور فرستاده نشوند به توده سياه 4هزار نفري زنان خياباني اضافه خواهند شد.






خارج شده است
صفحه: [1]   بالا

 
پرش به :  

تاپيک هاي مشابه
عنوان نويسنده پاسخ ها مشاهده آخرين ارسال
ساخت ريزپردازنده جديد با قابليت کاهش 50 درصدي مصرف انرژ پردازنده Ali♥ 0 144 آخرين ارسال 22 خرداد 1390,ساعت 00:14:30
توسط Ali♥
Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.16 | SMF © 2006-2011, Simple Machines
هاست تالار گفتمان ساده دل توسط ایران مدرن پشتیبانی می شود. | Sitemap
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!


Google اين صفحه را ديده است 01 خرداد 1391,ساعت 13:25:26



آخرین ارسالها
آخرین ارسالها